eitaa logo
مأمن سبز🌱💚
14 دنبال‌کننده
52 عکس
27 ویدیو
0 فایل
پشت صحنه نوشته های یک نویسنده📚🖋 ناشناس سبز📗: https://eitaa.com/nashenasa_app/app?startapp=FsC6dh74Wv34JxYB&btn=پیام.ناشناس
مشاهده در ایتا
دانلود
بچه ها میخوام با یه وجهی از خودم مواجهتون کنم که خودم هم درست نمیشناسمش هرازگاهی سر و کله اش پیدا میشه وجه باحال و با مرامیه البته
آقا چند وقت پیش یه کانال از این کتاب خوانی ها یه چالش نویسندگی گذاشت یه عکس فرستاد گفت راجع بهش بنویسید
این اون عکس بود و گفت میتونید هر چقدر دوست دارید بنویسید
میدونم خیلی هاتون توقع همچنین چیزی از من ندارید ولی.... این شد نتیجه:
سوفیای عزیزم؛ هوا تاریک شده است.نم نم باران و نسیم سرد یادآور زمستان است.چراغ های خیابان نور طلایی رنگشان را بر روی زمین پهن کرده‌اند و من را به رسم قرار های عاشقانه هر شبمان به سمت تو راهنمایی می‌کنند. هر کسی که در خیابان است،برای مصون ماندن از باران لبه های کتش را بالا داده و در همان حال با چشمانش من را نشانه می‌رود. می‌بینی دانهٔ برف سر خوش من؟ داستان عشق ما نقل محافل و هیزم قصه سرایی این مردم شده است. به دروازه سیاه خانه ات رسیده‌ام. خانه جدید تو درخور لطافت و زیبایی تو نیست،این مسئله هر شب که به این میله های آهنین میرسم در ذهنم نقش می‌بندد. همسایه های زیادی داری،از میان همه آنها می‌گذرم و...به تو میرسم. گل یاس ظریف من؛ از تو برای من فقط یک سنگ سرد و تیره باقی مانده‌ است.هیچ شباهتی به تو ندارد اما تنها چیزی است که دارم. باران بند آمده، آرام کنار مزارت زانو می‌زنم و اسم تو را لمس میکنم. سوفیا! عزیز دل من! و در این لحظه درست در همین حال صدای آشنایت را می‌شنوم.انگار قلبم هم متوجه صدایت شده زیرا دیوانه وار خودش را به قفسه سینه ام می‌کوبد. قسم میخورم چیزی که میبینم فراتر از مه و رویا و خیال است. این خود تو هستی،درخشش موج های دریا،تلألو شکسته نور من،اطمینان دارم که این تو هستی. تلو تلو خوران می‌ایستم اما جرئت پلک زدن ندارم.وحشت دارم مثل تمام این مدت که نبودی مثل ردی از مه،بروی و محو شوی. تاب میخوری و دستانت را از پشت میگیری، می‌خندی و صدای خنده‌ات قلبم را می‌لرزاند. _جلوی موهایت مثل دندان هایت سفید شده پیرمرد. جوری نگاهت را می‌کشی و به سمت ماه میبری، انگار که اطمینان داری من توان حرف زدن ندارم.منتظر پاسخ من نیستی اما بی اراده مانند کسانی که در خواب حرف می‌زنند،می‌گویم:ولی تو هنوز درخشش ستاره ها و ظرافت فرشتگان را داری.این سفیدی‌،اثر نبود توست. نگاهت را از ماه می‌گیری و به من می‌دوزی.قسم میخورم که هیچگاه رنگ نگاهت را فراموش نکردم. دست هایت را باز می‌کنی و روی کوتاه ترین سنگ کنارت می‌ایستی. یکی یکی روی سنگ ها قدم می‌گذاری و جلو می‌آیی. چه رویای شیرینی! مظهر کوچک بهار زندگی من؛ با همان لباسی هستی که آخرین بار دیدم، رخت سفید عروس. حالا درست رو به روی من هستی،بالای سنگ خودت،دست رنگ پریده‌ات را به سمتم دراز می‌کنی.دستبند مروارید و گلی که همان روز عروسی برایت ساختم روی مچت برق میزند. آرام می‌خندی و میگویی:حواست کجاست؟!دستم را بگیر.نمیخواهی که دوباره افتادنم را ببینی؟ قلبم تیر می‌کشد،انگار چیزی در سینه ام فرو می‌ریزد.اگر آن روز دستت را گرفته بودم شاید این شب را با تو سر میکردم نه با خیال تو.حداقلش این بود که با هم سقوط می‌کردیم. به صورت مانند ماهت نگاه میکنم:دستت را بگیرم؟اگر دوباره محو شوی چه؟اگر باز من بمانم و تاریکی زندگی ام بدون نور تو؟ _نترس.این بار می‌مانم. آرام دستم را جلو میبرم.شوق دوباره داشتن تو و تردید از دست دادنت با هم در وجودم آمیخته‌اند. دستت را جلوتر می‌آوری. یاقوت و زمرد فروزان من؛ دستت را گرفته‌ام،این اولین بار بعد از آن روز است که داشتنت را با تمام وجودم می‌فهمم. دست تو هنوز هم سرد و نمناک است، دقت که میکنم،لباست هم خیس است و قطرات آب از لبه های آن روی زمین می‌چکد. می‌خندی و روی سنگ بعدی پا می‌گذاری.من هم لبخند می‌زنم و پا به پایت می‌آیم. دور قبرستان می‌چرخیم و تو بلند و سرخوشانه می‌خندی. تو اینجایی کرانه آسمان من تو واقعا اینجایی... از روی سنگ ها پایین می‌آیی و رو به رویم می‌ایستی. هر دو دستت را میگیرم و آرام و زمزمه وار سوالی که تمام این لحظات شاد را به کامم زهر میکرد،از تو میپرسم:سوفیا!تو واقعی هستی؟تو داخل رودخانه افتادی.من بدون لحظه ای توقف،همه جا را زیر و رو کردم و همواره امید داشتم... چیزی ته گلویم را می‌بندد،تصاویر مانند شیوع تاریکی به هنگام غروب جلوی چشمانم ظاهر می‌شوند.ادامه میدهم:اما خودم تو را یافتم.بدنت سرد و خیس بود؛مثل حالا.چشمانت بسته بود.سوفیا من ساعت ها صدایت کردم،بلکه چشمانت را باز کنی.اما حالا...تو برگشتی سوفیا؟ مهتاب من لبخندی که میزنی،شاید ضربه‌ای کاری،به غم این سوال و آن خاطرات بود. دستم را محکم تر میگیری و میگویی:فراق کافیست عزیزم.آمده‌ام که با هم برویم.و قول می‌دهم،دگر هیچ وقت، هرگزِ هرگزِ هرگز،از هم جدا نخواهیم شد. ... صبح روز بعد،جنازه مرد عاشق را یافتند.در حالی که رو به روی مزار معشوقه‌اش به تک درخت قبرستان تکیه داده بود. بعضی می‌گویند او تمام شب را با خیال همسرش رقصیده و صحبت کرده،اما چیزی که همه به آن باور دارند این است که اگر هنگامی که ماه کامل است به زیبایی صورت آن زن،و ستاره ها پر نور و درخشانند مانند اشک های بی‌شمار آن مرد،راهی قبرستان شوی دو سایه می‌بینی که ترکیب مِه و مهتاب هستند.آن دو در کنار هم می‌لغزند،در میان قبرها می‌پیچند و تا صبح که خورشید بالا بیاید می‌رقصند.
البته بگم به محدودیت کاراکتر پیام ایتا برخوردم ولی خب تو رو خداااااااا نظر بدید دیگه قسم خداتون دادم
ویو ها میگه باز یه نفر در راستای ارتقای کانال اقدام کرده😏 عزیز دلم هر کی که هستی گلب برای تو🌱💚
بچه هاااااااا
همساده پیدا کردممممم
اوه اوه پاشید رخت ها رو جمع کنید بلاخره یه غریبه اومد تو کانال🥹 سلام عزیزم خوش اومدی چایی میخوری؟ 🥹🫖☕️
ببخشید ها من انقدر بی‌جنبه بازی در میارم عسلم
خوش اومدی