ولی اتفاقی که واقعا افتاد چی بود
مثل همیشه این توهم هر روز و هر شب تو سرم موج میزنه که...
مهم نیستی، زیبا نیست، جالب نیست، رقت انگیزه، دم دستیه، فاقد اهمیته، بس کن
واقعا بس کن
جواب نمیده کافی نیست...
در خودم با خودم در جدالم
در جواب همه این ها به خودم میگم
اولشه، تازه یکی دو هفته است، تازه یازده نفره، به خودت نگاه کن چه طوری با متن های کانال های دیگه برخورد میکنی، مطالبت خاص پسنده باید صبر کنی تا آدمش پیدا بشه
مقاومت میکنم در برابر خودم
ولی یه شب هایی
یه وقت هایی
خود تحقیرکننده ام پیروز میشه
ولی بدی طبع شعر و شاعری داشتن اینه که...
در خودم با خودم در جدالم
فاعلن فاعلن فاعلاتن
خدا رو چه دیدی شاید تبدیلش کردم به یک شعر کامل
چند وقت پیش من و داداشم دو تا لباس زمستونه خریدیم جفتشم طوسی که مثلا با هم ست باشیم
برای اون طرح یه سر اسب
مال من هم اینه
خیلی به خاطر وایب بازی ویدیویی و کتابی که داشت دوستش داشتم
تا حالا هم نپوشیدمش
و
الان دقت کردم دیدم رنگین کمونش ۶ تا رنگ داره
زدم تو اینترنت دیدم وا مصیبتا