ولی بدی طبع شعر و شاعری داشتن اینه که...
در خودم با خودم در جدالم
فاعلن فاعلن فاعلاتن
خدا رو چه دیدی شاید تبدیلش کردم به یک شعر کامل
چند وقت پیش من و داداشم دو تا لباس زمستونه خریدیم جفتشم طوسی که مثلا با هم ست باشیم
برای اون طرح یه سر اسب
مال من هم اینه
خیلی به خاطر وایب بازی ویدیویی و کتابی که داشت دوستش داشتم
تا حالا هم نپوشیدمش
و
الان دقت کردم دیدم رنگین کمونش ۶ تا رنگ داره
زدم تو اینترنت دیدم وا مصیبتا
شانس آوردم نپوشیدمش تا حالا
چیکارش کنم؟
ببرم بدم خیاطی اون عباراتش رو کلا بشکافه فقط کتابش بزاره باشه. هوم؟
ساعت ملاقات اومدیم بیمارستان
یه جمعیت وایسادن پشت در آی سی یو.
برای هر بیمار، دو نفر اجازه دارن برن داخل
من خوشحالم از اینکه مادربزرگم همه رو میشناسه، باهامون صحبت میکنه، میگه به من غذا ندادن، وقتی پرستارش گفت «بابا یه کاسه سوپ خورده» گفت همش یه ذره بود، وقتی بهش گفتم فرهنگیان دعوت به مصاحبه شدم برام دعا کن گفت «دعا میکنم»
ولی الان کنار من یه نفر خیلی گریه میکنه، ریملش ریخته و رو صورتش رد انداخته، اطرافیان خودشون با چهره های بغضی دارن دلداریش میدن
یه کلام
•«دنیا»• اینجوریه...
برای یک enfp سخت ترین بخش کار، شروع کردنشه
مثل منی که الان نه توانی دارم کتاب جدید شروع کنم، نه توانایی دارم برم اون داستانه رو ادیت بزنم
له لهم