در نامه ای که پس از مرگش در بالینش یافتند نوشته بود:
نشد که اندوه را به پایان برسانم؛خود را به پایان رساندم.
میگفت دلم از خدا شکسته بود رفتم گوشه اتاق چند قطره اشک ریختم و خوابم برد وقتی که بیدار شدم مامانم گفت نمیدونی دیشب چه بارونی میومد...💔
پشت نقابِ بزرگسالیِ همه ی ما،
کودکی است نیازمندِ عاطفه،گذشت،عشق و ترسیده از تنهایی...:)))