میگفت دلم از خدا شکسته بود رفتم گوشه اتاق چند قطره اشک ریختم و خوابم برد وقتی که بیدار شدم مامانم گفت نمیدونی دیشب چه بارونی میومد...💔
پشت نقابِ بزرگسالیِ همه ی ما،
کودکی است نیازمندِ عاطفه،گذشت،عشق و ترسیده از تنهایی...:)))
الان دقیقاً اونجاییم که صادقهدایت توی نامش به جمال زاده نوشته بود :
نه حوصله شکایت دارم و نه میتوانم خود را گول بزنم و نه غیرت خودکشی دارم فقط یک جور محکومیت است که در محیط گند بیشرم باید طی کنم همه چیز بن بست است و راه گریزی هم نیست . . .