خدایا
جوانی ام به مو رسیده
برس به داد این دل نفس بریده
برس به دادم
به داد این جوان پیر قد خمیده
به داد این کسی که روز خوش ندیده...
یا قليل الكلام...
لو أعلمك أن كلامك راحتي بتكثر حكي؟
ای کم حرفِ من...
اگر بگویمت که کلامت آرامِ من است،
بیشتر حرف میزنی؟!
شاید چون بعضی حرفها را
فقط باید در همین حجره نگه داشت.تلخترین جای قصه اینجاست؛
ما تا عمیقترین زخمها فرو رفتیم،
و هیچکس نپرسید: حالت چطور است؟
شاید آنقدر با لبخند گفتیم میگذرد،
که همه باور کردند...گاهی همهچیز رو میذارم زمین…
دستاوردها، شکستها، نگاه آدمها…
و میپرسم: برای کی بود همه این دویدنها؟
ای سراپایِ وجودت همه زخم و غم و درد
اینهمه خنجر و شمشیر به جان تو که کرد؟
-وحشی بافقی
تو کتاب مرگ ایوان ایلیچ نوشته بود:
ولی آخر این همه رنج برای چیست؟
و ندا جواب می داد:«دلیلی نیست!برای هیچ!»
ولی به نظر من نزدیک ترین آدم به تو؛
اون کسیه که از دور ترین فاصله
به تو فکر میکنه...:)))