پدرم همیشه میگفت:
به زندگی بعد از مرگ اعتقاد داشته باش.
اما من به مرگ قبل از زندگی
اعتقاد پیدا کردم. و هر روز میمیرم
بی آنکه زندگی کرده باشم!
من خیلی زمین خوردم، خیلی تنها بودم، خیلی گریه کردم تا فهمیدم این زندگی طوری پیش میره که بهت بفهمونه تنها کسی که باید بهش تکیه کنی خودتی.
در این مدت زندگی بهگونهای سپری شده است، که میتوانم سالها بدونِ آنکه هیچ اتفاقِ غمانگیزی رخ بدهد غمگین بمانم.
اینکه تو آدم خوبی هستی دلیل نمیشه که اتفاق خوب برات بیفته اینکه برای کسی زیاد فداکاری کردی باعث نمیشه که اون تو رو عمیقأ دوست داشته باشه و صرفا چون تو توی زندگیت رنج کشیدی دنیا قرار نیست به تو پاداش بده...
و درد به استخوانِمان رسیده اما هنوز خودمان را نباختهایم و روزگار را زندگی میکنیم. و هنوز آنقدر میخندیم که سرمان از این همه ناخوشیهایی که مجبور به پذیرفتنش کردیم درد میگیرد.
باگ خلقت اینه که ما
هیچ تسلطی روی قلبمون نداریم
قلب برای کسی که خودش بخواد میتپه...
گاهی آدم خودش هم نمیدونه چشه
چرا ناراحته برای چی برای کدوم حرف کدوم غصه
کدوم درد گاهی فقط میخوای ساعت ها ساکت بمونی
چیزی نگی ....
حتی گاهی حرف هم میزنی کسی نمیفهه !