یه مرحله از زندگی هم هست که بهش میگن : بی تفاوتی ناشی از صبر بیش از حد . اینجوریه که دیگه مثل گذشته واسه نبودن ها بی قراری نمیکنی ، بابت دیر جواب دادن ها ناراحت نمیشی ، حساسیت هات کمتر میشه و قبول میکنی که گاهی وقتا آدما رو باید تنها بذاری .
تزریق داروی بیهوشی با دوز پایین مثل فرورفتن در مه بود. همهچیز آهسته محو میشد، و سردم شده بود. هشیار شدم. پرستار نامم را پرسید، گفتم. رفت. شک کردم، اسمم همین است؟ به دستهایم نگاه کردم. یاد صدایی افتادم: دست حافظه داره و تو پوست من رو فراموش نمیکنی. خیالم راحت شد. گرم شدم.
اون وقتی که باید توضیح میدادم کسی نشنید
پس خواهشا منو به خاطر نگفتن خیلی از حرفا سرزنش نکنید!