𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯نفور
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:10 صبح زود بود گندم با چشمهایی پفکرده و بیحوصله از تخت پایی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:11
ساعتها گذشت.
عصر شده بود و سایههای بلند و ترسناکی توی راهروهای عمارت افتاده بود.
گندم تمام روز رو توی اتاقش گذرونده بود.
حتی نخواست برای شام پایین بیاد.
حدود ساعت ۱۰ بود که صدای تقهی آرومی به در اتاقش خورد.
گندم که روی تخت نشسته بود و به دیوار خیره شده بود، تکونی نخورد.
فکر کرد شاید یکی از خدمتکارهاست.
اما صدای حامی بود،
حامی:
ـگندم در رو باز کن دستور دادم برای شام بیای پایین
گندم :گفتم که من سیرم.
نگفتید که دستوراتتون رو هم باید برای غذا خوردن اجرا کنم؟
اگه من اسباببازی شما هستم، پس اسباببازیها حق انتخاب ندارن؟
حامی :فکر کردی با این کارها میتونی من رو تنبیه کنی؟
من وقت ندارم برای این بازیها گندم. در رو باز کن فقط میخوام یه حرفی بهت بزنم
ویو پونه:
سمت در رفتم و با بیمیلی قفل رو باز کردم
حامیم وایساده بود با صورتی با رنگ گچ
خوبی؟
حامی : من خوبم فقط اومدم بگم از فردا، حق نداری حتی به دیوار اتاق من نزدیک بشی فهمیدی
گندم:تو حالت خوب نیست
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:12
گندم با تعجب به حامی خیره شده بود.
گندم:
تو حالت خوب نیست رنگت پریده
حامی:
ـ بهتره به جای دخالت توی کارهای من، به دستوراتی که بهت میدم عمل کنی
گندم با ناراحتی خندید.
گندم:
ـنگران نباش، آقای رئیس.
دیگه حتی به دیوار اتاقت هم نزدیک نمیشم.
حامی خواست جوابش رو بده، اما ناگهان صدای زنگ تلفنش توی راهرو پیچید. اریا بود
حامی:
ـ بگو
آریا:
ـ حامی، بالاخره جواب دادی کجایی؟ از صبح هرچی زنگ میزنم جواب نمیدی
حامی با نگاهی کوتاه به گندم، حرفش رو قطع کرد.
حامی:
ـ مشغول بودم حرفت رو بزن
آریا:
گوشی پدرام مرادی هک کردم
امشب قراره با چند نفر از افرادش جلسه داشته باشه. مکانش رو پیدا کردیم
چشمهای حامی برای لحظهای برق زد.
تمام خستگی صورتش پشت همان نقاب سرد پنهان شد
حامی:
ـ کجاست؟
آریا:
ـ انبار قدیمی کنار اسکله اما یه مشکل هست
حامی:
ـ چه مشکلی
آریا کمی مکث کرد.
آریا:
ـ احتمال میدیم دنبال لیست سیاه باشن.
اگه امشب بهش دست پیدا کنن، همهچیز از کنترل خارج میشه
حامی:
افراد رو آماده کن امشب میریم اسکله
آریا:
ـ خودت هم میای؟
حامی:
ـ من همیشه خودم میرم.
آریا:
ـ ولی صدات عجیب شده حالت خوبه؟
حامی اخم کرد و نگاهش رو از گندم گرفت.
حامی:
ـ به جای نگرانی برای من، کار خودت رو انجام بده
آریا:
ـ باشه، ولی حامی این بار بدون پشتیبان وارد نشو.
پدرام آدم خطرناکیه
حامی:
ـ من از پدرام خطرناکترم.
تماس رو قطع کرد و گوشی رو داخل جیب کتش گذاشت.
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:13
گندم که بخشی از حرفهای آریا رو شنیده بود، با نگرانی پرسید:
گندم:
ـ کجا میری؟
حامی:
ـ به تو مربوط نیست.
گندم:
اگه به من مربوط نیست، چرا جلوی اتاق من وایسادی
و با صدای بلند دربارهی یه انبار و بابام حرف میزدی؟
حامی:
ـ امشب از اتاقت بیرون نمیای.
درم برای هیچکس باز نمیکنی.
حتی اگه صدای من رو شنیدی، بدون هماهنگی نگهبانها بیرون نمیای.
گندم:
ـ چرا؟ قراره اتفاقی بیفته؟
حامی:
ـ فقط برای اولین بار به حرفم گوش بده.
گندم:
ـ نه! تو نمیتونی منو توی این خونه زندانی کنی و بعد هر کاری دلت خواست انجام بدی
حامی با عصبانیت دستش رو روی دیوار کنار سر گندم کوبید.
گندم از جا پرید، اما حامی همان لحظه از درد صورتش درهم رفت.
دستش را پنهانی روی سینهاش گذاشت.
گندم با نگرانی یک قدم جلو آمد.
گندم:
ـ حامیم
حامی:
ـ به من نزدیک نشو
ـتو فقط همسر تقلبی منی، نه بیشتر.
پس فکر نکن حق داری دربارهی رفتوآمد یا کارهای من سؤال کنی
گندم:
ـ خیلی خوب بردتم، نه بیشتر
بعد در را محکم جلوی صورت حامی بست.
از داخل جیبش گوشیاش زنگ خورد.
آریا بود.
حامی تماس را جواب داد.
آریا:
ـ یه چیز دیگه پیدا کردیم.
گندم هم ممکنه امشب هدف پدرام باشه
حامی:چی گفتی؟
آریا:
ـ اگه پدرام بفهمه گندم پیش توئه،
احتمالا برای رسیدن به لیست سیاه ازش استفاده میکنه.
حامی:
ـ هیچکس به گندم دست نمیزنه
آریا:
ـ پس امشب اونو با خودت ببر
حامی:گفتم هیچکس بهش دست نمیزنه،
نه اینکه بذارم وارد جنگ بشه
آریا:
ـ حامی، اگه اینجا بمونه ممکنه خطر بیشتری تهدیدش کنه
حامی:ـ افراد بیشتری دور عمارت میذارم.
گندم همینجا میمونه.
آریا:
ـ و خودت؟
حامی به سینهاش فشار آورد و درد را نادیده گرفت.
حامی:
ـ من امشب کار پدرام رو تموم میکنم.
تماس قطع شد.
حامی برای آخرین بار به در اتاق گندم نگاه کرد و زیر لب گفت:
ـ فقط امشب ازم متنفر باش اما زنده بمون.
بعد به سمت راهپلهها رفت؛
بیخبر از اینکه گندم پشت در ایستاده بود و تمام حرفهای آخرش را شنیده بود.
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯نفور
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:13 گندم که بخشی از حرفهای آریا رو شنیده بود، با نگرانی پرسید:
پارت یازدهم،دوازدهم،سیزدهم رمان <سایه عشق>تقدیم نگاهتون شد:)
حرفی،نـظری ،انـتقادی ،شنوام♥️.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_chektxo&btn=جونم
فردا شاید نباشم بخواطر این ۳ پارت طولانی دادم بهتون🙂💗.
حواستون به چنل باشه.
همسایه ها فور ندین لطفا.
سلام همسایه ی عزیزم
چنلم گذارش شد و ....فیل شد
منم پاکش کردم و الان هم دیگه میخوام برم
منو عزل کن ...خیلی دوستون دارم همه ی همسایه هام رو
میدونم کی این کارو کرده و به زودی هم خودش و هم کانالش رو نابود خواهم کرد
همیشه خوبی هات تو یادم میمونه
یادت نره عزل کنی 😌
خدافظ همسایه جون 🥺
هدایت شده از -𝙈𝙤𝙣 𝙍𝙚𝙫𝙚៹.
بچهاصالحییهاستوریگزاشتبعدپاککردحالابههردلیلی،لطفاوقتیخودشپاککردهدیگهجایینزارین🙏🏽.
فورنیست