eitaa logo
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯نفور
473 دنبال‌کننده
6 عکس
1 ویدیو
1 فایل
تو در دنیای من کاملا یک هدفی:) ولی وقتی نگاهت را دیدم، همه چیز تغییر کرد. 𝗠𝗶: @Haamimo 📝𝟭𝟯𝟵 "عضو جمعیت نویسندگان📖"
مشاهده در ایتا
دانلود
تولدت مبارک مهستان جون امیدوارم به تموم آرزو هات برسی زیر سایه مامان بابات باشی یه بار دیگه متولد شدی تولدت مبارک قشنگم 🥺🤍
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:15 گندم :حامیم براش اتفاقی افتاده؟ آریا به دست گندم نگاه کرد؛ انگار تازه متوجه شده بود این دختر برخلاف همه‌ی حرف‌ها، هنوز نگرانِ حامیه. اریا:نمی‌دونم من باید برم داشت می‌رفت که گندم جلوی راهش ایستاد. منم میام آریا:شوخی می‌کنی؟ اونجا جای تو نیست گندم:اینجا هم جای من نیست این عمارت، این اتاق هیچ‌کدوم جای من نیستن. ولی اگه قراره امشب یه اتفاقی برای حامیم بیفته، من اینجا نمی‌شینم که بعدا فقط خبرش رو بشنوم آریا با تندی گفت: حامی اگه بفهمه تو رو بردم، خودم رو زنده دفن می‌کنه گندم :اگه نبری، خودم یه راهی برای اومدن پیدا می‌کنم چند ثانیه، فقط سکوت بود. بعد از بیرون عمارت صدای شلیک بلندی اومد. یکی از نگهبان‌ها با عجله وارد عمارت شد و فریاد زد: چند نفر از آدم‌های پدرام وارد عمارت شدن همه‌چیز در یک لحظه به هم ریخت. اریا:خدمتکارا گندم ببرین زیرزمین چند نفر پیشش بمونن اما گندم دیگه عقب نمی‌کشید. آریا دست گندم رو گرفت و محکم گفت: فقط یه راه داری یا همین الان می‌ری زیرزمین و ساکت می‌مونی، یا.... گندم:یا چی؟ آریا :یا می‌فهمی امشب حامی دقیقا چه چیزی رو داره با جونش بازی می‌کنه. گندم مات موند. ـ منظورت چیه؟ آریا لب باز کرد که جواب بده، اما صدای انفجار خفیفی از سمت حیاط اومد و شیشه‌های عمارت لرزیدند. گندم از ترس چشم‌هاش رو بست. وقتی بازشون کرد، آریا فقط یک جمله گفت ـ هدفِ اصلی امشب تویی، گندم 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71