𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:7
و درست در همون لحظه...
اول صدای خفهی رعد و برق از دور شنیده شد.
و صدای بارون.
صدای برخورد بارون به شیشه مثل ضربههای تند چکش روی سر حامی بود.
حامی، که تا چند لحظه پیش مثل یه پادشاه بیرحم بود.
یهو خشکش زد،بدنش لرزید و رنگ از صورتش پرید.
دستاش شروع کرد به لرزیدن
گندم: تو حالت خوبه؟
اما حامی دیگه اونجا نبود.
اون توی یه فضای دیگه بود.
توی اون شب تاریک و پر از بارون...
[فلشبک - ۱۸ سال پیش]
بارون با تمام قدرت داشت به زمین کوبیده میشد.
حامیم با لباسهای خیس و کثیف.
جلوی اون ماشین زانو زده بود.
اون سعی میکرد درِ ماشین رو با دستهای کوچیکش باز کنه.
اما هر بار که بارون با شدت بیشتری به بدنش میخورد.
صدای جیغ آریا و بوی خون و بارون توی دماغش میپیچید.
اون شب، بارون تنها کسی بود که داشت برای اونها گریه میکرد
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯نفور
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:7 و درست در همون لحظه... اول صدای خفهی رعد و برق از دور شنی
پارت هفت رمان <سایه عشق>تقدیم نگاهتون شد:)
حرفی،نـظری ،انـتقادی ،شنوام♥️.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_chektxo&btn=جونم
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:8
[بازگشت به زمان حال]
صدای برخوردِ یک قطرهی بزرگ به شیشه،
حامی را از آن دنیای تاریک به این دنیا برگرداند.
او با تکان دادن سر، سعی کرد خودش را جمع و جور کند.
حامی: گندم اگه یه بار دیگه با اون لحن مسخره حرف بزنی
قسم میخورم که همین الان از این اتاق پرتت میکنم بیرون و
میندازمت زیر زمین دیگه هیچ راه فراری برات باقی نمیذارم!
گندم: ب باشه
حامیم نگاه مغرورش از پنجره گرفت و به گندم زل زد
حامی:فکر کردی این بازی همینه که تو بهش میخندی؟
گندم، بابات فکر کرد میتونه با پنهان کردن اون لیست، من رو بازی بده...
حالا میفهمه تاوانش چیه
گندم:چی میخوای بگی؟ باز میخوای تهدید کنی؟
حامی نیشخندی زد
ـ نه، دیگه تهدید نمیکنم تو قراره بشی همسر من.
یه ازدواج رسمی، توی چشم همه، مخصوصا پدرت!
اینجوری مجبورش میکنم اون لیست رو دودستی تقدیمم کنه.
تو میشی گروگان دائمی من
اما با یه سند قانونی!
چشمهای گندم از تعجب گرد شد:
تو... تو دیوونهای فکر کردی من
با یه آدم روانی مثل تو ازدواج میکنم؟ نه اصلا
حامی :انتخابی نداری یا اون لیست،
یا یه زندگی سیاه که حتی تصورش هم برات کابوسه
[چند هفته بعد - روز عروسی]
فضای عمارت سنگین بود.
گندم توی لباس سفید شبیه یه فرشتهی اسیر بود.
حامی با کتوشلوار مشکی، با ابهت و سرد کنارش ایستاده بود.
هیچکدوم به هم نگاه نمیکردند،
اون برخوردِ اولیه که با خشم و نفرت شروع شده بود،
حالا رنگ و بوی دیگهای گرفته بود.
گندم هرچقدر که سعی میکرد از حامی متنفر باشه،
بیشتر جذب اون ابهت مرموز و زخمهای پنهان توی چشمهاش میشد.
[شب بعد از عروسی]
حامی:سرفه شدیدی کردم دستمال که برداشتم
خونی بود،
حامیم سریع دستمال خونی رو توی جیبش قایم کرد و ماسکِ سردش رو دوباره زد...
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴: @haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯نفور
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:8 [بازگشت به زمان حال] صدای برخوردِ یک قطرهی بزرگ به شیشه،
پارت هشت رمان <سایه عشق>تقدیم نگاهتون شد:)
حرفی،نـظری ،انـتقادی ،شنوام♥️.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_chektxo&btn=جونم
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:9
گندم با چشمهایی که هنوز کمی براق بود،
با تردید وارد اتاق شد.
گندم:ساکتی چرا هیچکس توی این خونه حتی بلد نیست بلند حرف بزنه
حامی :اومدی اینجا که باز با اون زبونِ درازِت روی اعصابم راه بری؟
فکر کردی با این کارها میتونی من رو به بازی بگیری؟
من دوستت ندارم، گندم.
هیچوقت هم نداشتم و نخواهم داشت.
تو فقط اسباب بازی منی
پس از اتاقم برو بیرون
گندم:من مگه گفتم دوسم داشته باش؟
خدافظ
حامیم:گندم..
گندم:بدون اینکه پشتم نگاه کنم رفتم تو اتاقم.
روی تخت ولو شدم.
پسره احمق فکرده من دوسش دارم من فقط حوصلم سر رفته
من ازدواج با عشق میخوام نه نفرت
چشام بستم و به سه نکشیده خوابم برد.
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯نفور
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:9 گندم با چشمهایی که هنوز کمی براق بود، با تردید وارد اتاق شد
پارت نهم رمان <سایه عشق>تقدیم نگاهتون شد:)
حرفی،نـظری ،انـتقادی ،شنوام♥️.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_chektxo&btn=جونم
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:10
صبح زود بود گندم با چشمهایی پفکرده و بیحوصله از تخت پایین اومد.
گندم وارد سالن غذاخوری شد.
حامی اونجا نشسته بود با همون کت و شلوارهای اتوکشیده و
چهرهی سنگی که انگار از سنگ تراشیده شده بود.
گندم:سلام امیدوارم صبح خوبی داشته باشی آقای رئیس
حامی حتی سرش رو بلند نکرد.
فقط یه جرعه از قهوهاش خورد
و با همون لحنِ خشک و بیروح گفت:
بشین و زود غذاتو بخور وقت من رو با این جملات الکی تلف نکن
گندم :چرا انقدر خشنی؟ مگه من کاری کردم؟
حامی:کاری کردی؟ نه تو فقط داری سعی میکنی
نقش اون دخترِ بیگناه و حساس رو بازی کنی تا من رو به بازی بگیری.
اما یادت باشه گندم، من از این بازیهای بچهگانه خستهام.
تو اینجا نیستی که عشق و عاشقی کنی؛
تو اینجا هستی چون من میخوام، و تا وقتی من اجازه بدم، همینجا میمونی.
پس اون لوسبازیها و اصرار برای نزدیک شدن به من رو کلا فراموش کن
گندم:
تو منو دزدیدی
ولی من فقط میخواستم...
حامی :نمیخوام بدونم چی میخواستی!
از این به بعد، رفت و آمدت به بخشهای دیگه ممنوع.
فقط برای کارهای ضروری بیا پیش من فهمیدی؟
گندم با چشمهای پر از اشک که سعی میکرد پنهانشون کنه از جا بلند شد.
من سیرم میرم تو اتاقم.
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯نفور
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:10 صبح زود بود گندم با چشمهایی پفکرده و بیحوصله از تخت پایی
پارت دهم رمان <سایه عشق>تقدیم نگاهتون شد:)
حرفی،نـظری ،انـتقادی ،شنوام♥️.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_chektxo&btn=جونم
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:11
ساعتها گذشت.
عصر شده بود و سایههای بلند و ترسناکی توی راهروهای عمارت افتاده بود.
گندم تمام روز رو توی اتاقش گذرونده بود.
حتی نخواست برای شام پایین بیاد.
حدود ساعت ۱۰ بود که صدای تقهی آرومی به در اتاقش خورد.
گندم که روی تخت نشسته بود و به دیوار خیره شده بود، تکونی نخورد.
فکر کرد شاید یکی از خدمتکارهاست.
اما صدای حامی بود،
حامی:
ـگندم در رو باز کن دستور دادم برای شام بیای پایین
گندم :گفتم که من سیرم.
نگفتید که دستوراتتون رو هم باید برای غذا خوردن اجرا کنم؟
اگه من اسباببازی شما هستم، پس اسباببازیها حق انتخاب ندارن؟
حامی :فکر کردی با این کارها میتونی من رو تنبیه کنی؟
من وقت ندارم برای این بازیها گندم. در رو باز کن فقط میخوام یه حرفی بهت بزنم
ویو پونه:
سمت در رفتم و با بیمیلی قفل رو باز کردم
حامیم وایساده بود با صورتی با رنگ گچ
خوبی؟
حامی : من خوبم فقط اومدم بگم از فردا، حق نداری حتی به دیوار اتاق من نزدیک بشی فهمیدی
گندم:تو حالت خوب نیست
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯نفور
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:11 ساعتها گذشت. عصر شده بود و سایههای بلند و ترسناکی توی راهر
پارت یازدهم رمان <سایه عشق>تقدیم نگاهتون شد:)
حرفی،نـظری ،انـتقادی ،شنوام♥️.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_chektxo&btn=جونم
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:12
گندم با تعجب به حامی خیره شده بود.
گندم:
تو حالت خوب نیست رنگت پریده
حامی:
ـ بهتره به جای دخالت توی کارهای من، به دستوراتی که بهت میدم عمل کنی
گندم با ناراحتی خندید.
گندم:
ـنگران نباش، آقای رئیس.
دیگه حتی به دیوار اتاقت هم نزدیک نمیشم.
حامی خواست جوابش رو بده، اما ناگهان صدای زنگ تلفنش توی راهرو پیچید. اریا بود
حامی:
ـ بگو
آریا:
ـ حامی، بالاخره جواب دادی کجایی؟ از صبح هرچی زنگ میزنم جواب نمیدی
حامی با نگاهی کوتاه به گندم، حرفش رو قطع کرد.
حامی:
ـ مشغول بودم حرفت رو بزن
آریا:
گوشی پدرام مرادی هک کردم
امشب قراره با چند نفر از افرادش جلسه داشته باشه. مکانش رو پیدا کردیم
چشمهای حامی برای لحظهای برق زد.
تمام خستگی صورتش پشت همان نقاب سرد پنهان شد
حامی:
ـ کجاست؟
آریا:
ـ انبار قدیمی کنار اسکله اما یه مشکل هست
حامی:
ـ چه مشکلی
آریا کمی مکث کرد.
آریا:
ـ احتمال میدیم دنبال لیست سیاه باشن.
اگه امشب بهش دست پیدا کنن، همهچیز از کنترل خارج میشه
حامی:
افراد رو آماده کن امشب میریم اسکله
آریا:
ـ خودت هم میای؟
حامی:
ـ من همیشه خودم میرم.
آریا:
ـ ولی صدات عجیب شده حالت خوبه؟
حامی اخم کرد و نگاهش رو از گندم گرفت.
حامی:
ـ به جای نگرانی برای من، کار خودت رو انجام بده
آریا:
ـ باشه، ولی حامی این بار بدون پشتیبان وارد نشو.
پدرام آدم خطرناکیه
حامی:
ـ من از پدرام خطرناکترم.
تماس رو قطع کرد و گوشی رو داخل جیب کتش گذاشت.
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71