eitaa logo
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯
472 دنبال‌کننده
10 عکس
1 ویدیو
0 فایل
تو در دنیای من کاملا یک هدفی:) ولی وقتی نگاهت را دیدم، همه چیز تغییر کرد. 𝗠𝗶: @Haamimo 📝𝟭𝟯𝟵 "عضو جمعیت نویسندگان📖"
مشاهده در ایتا
دانلود
خوابیدن که
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:17 صدای شلیک‌ها و فریادها حالا دیگر مثل ضربان قلب گندم در گوش‌هایش می‌پیچید. او اسلحه را محکم در دست گرفته بود؛ آریا و گندم از راهروی پشتی، به سمتِ سالن اصلی حرکت کردند. دود، فضا را تاریک و کلافه‌تر کرده بود. ناگهان، صدای قدم‌های سنگینی از مقابل آن‌ها آمد. از بین دود ها، چهره‌ای ظاهر شد که گندم سال‌ها با او بزرگ شده بود. مردی که تمامِ زندگی‌اش را بر پایه تکیه و قدرت ساخته بود. (باباش) پدرام با نگاهی که ترکیبی از خشم داشت به گندم خیره شد. هنوز زنده‌ای؟ فکر می‌کردم اون حامی بی‌عرض*ه تو رو توی اولین درگیری از پا درآورده باشه گندم با صدایی که از شدت خشم و درد می‌لرزید، فریاد زد: تو تو داری با زندگی دخترت بازی می‌کنی حامی مرد بی‌ع*رضه ای نیست اون تنها کسیه که می‌تونه تو رو مهار کنه، حتی اگه تو بخوای با خون من اون رو نابود کنی پدرام خنده‌ی تلخی کرد؛ خنده‌ای که بوی باروت می‌داد. ـ دختر؟ گندم تو از وقتی که پا به این خونه گذاشتی دیگه دختر من نیستی. تو حالا اسیر حامی صالحی هستی. و من اومدم تا اسیر رو آزاد کنم یا اصلا آزادش نکنم در همون لحظه، صدای فریاد حامی از دوردست آمد. حامی، با بدنی که از شدت خونریزی به سختی ایستاده بود. یهو ظاهر شد نگاهش اول به آریا افتاد، بعد به پدرام و در نهایت روی گندم قفل شد. حامیم:گندم گفتم برگرد داخل پدرام اسلحه را بالا برد. ببین حامیم دختر عزیزم چطور داره بهت نگاه می‌کنه. اون داره به یه جنازه نگاه می‌کنه. گندم اسلحه را بالا گرفت. انگشتش روی ماشه بود. او حالا بین دو نفر ایستاده بود پدری که او را به عنوان یک مهره در بازی خودش می‌دید. و مردی که حتی در اوج مرگ، فقط می‌خواست او را زنده ببیند. گندم با چشمانی که از اشک و خشم سرخ شده بود، فریاد زد اگه بخوای به اون آسیب بزنی، اول باید از روی جنازه من رد بشی حامی، با آخرین قدرتی که داشت، به سمت گندم قدم برداشت و زمزمه کرد: نکن گندم من من نمی‌خوام تو رو از دست بدم 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71
۸ نفر دیگه تا عمل به قولمون✨