𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♟
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:18
همهچیز در یک ثانیه اتفاق افتاد؛
ثانیهای که انگار دنیا در آن کند شد.
پدرام اسلحهاش را بالا گرفت و با لبخندی که از پشت دود و باروت میدرخشید، نشانه رفت.
اسلحه رو روی حامیم تنظیم کرد
حامی :گندم برو کنار
اما گندم یک قدم جلوتر رفت.
جلوی حامی جلوی گلوله.
صدای شلیک در فضای پر از دود پیچید.
و بعدسکوت.
سکوتی که انگار خود زمان در آن گیر کرده بود.
گندم دستش را روی پهلویش گذاشت و وقتی آن را بالا آورد،
کف دستش از خون سرخ شده بود.
چشمانش باز ماند اما زانوهایش خالی شد
به زمین نشست
حامی:گندمممم
او خودش را به زمین رساند و زانو زد. .
دستهای لرزانش را روی زخم گندم گذاشت،
گندم با صدایی که به سختی از گلویش بیرون میآمد، زمزمه کرد:
حامی دیدی؟ منم بلدم جلوی آدمایی که دوستشون دارم...
بایستم.
حامی سرش را روی پیشانیاش گذاشت.
اشکهایش بیصداروی صورتِ گندم چکید.
تو دیونه ای چرا اینکارو کردی
ـ چونتو یه ماهه داری جونی که مالِ منه رو برای من خرج میکنی یه بار هم نوبت من بود
پشت سرشان، پدرام هنوز ایستاده بود.
اسلحه در دستش خشک شده بود.
چشمانش به دخترش دوخته شده بود؛
دختری که روی زمین، در خون خودش، برای مردی که ازش متنفر بود جون میداد.
لحظه ای برای اولین بار، پدرام لرزید.
اریا تفنگ پشت سرش گرفت
ـ اسلحه رو بنداز زمین همین الان!
حامی گندم را در آغوش گرفت و با صدایی که بین گریه و التماس گیر کرده بود، گفت:
نه گندم بیدار بمون بهم نگاه کن من هنوزکلی حرف دارم بهت بزنم
چیزایی بود که باید میگفتم
تو باید بشنوی
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝𓏲 نفور
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♟ 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:18 همهچیز در یک ثانیه اتفاق افتاد؛ ثانیهای که انگار دنیا در آ
پارت هیجدهم رمان <سایه عشق>تقدیم نگاهتون شد:)
حرفی،نـظری ،انـتقادی ،شنوام♥️.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_chektxo&btn=جونم
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♟
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:19
آریا تفنگ را محکم روی سر پدرام گذاشت.
ـ گفتم اسلحه رو بنداز زمین!
پدرام هنوز به گندم خیره بود.
به دخترش که روی زمین، در آغوش دشمنش، داشت جون میداد.
بالاخره اسلحه از دستش رها شد و با صدای خشکی روی کاشیها افتاد.
حامی دیگر نه پدرام را میدید، نه آریا را نه دنیا رو.
فقط گندم را میدید.
گندم را بلند کرد.
با همون بدن زخمی، با همون قلب در حال شکستن.
ـ گندم بیدار بمون شنیدی؟
به خاطر من بیدار بمون.
قدم هایش لرزان بود اما توفف نمیکرد.
ـ حامی اگه من نمونم
حامی دندانهایش را به هم فشار داد.
نمیخواست صدایش بلرزد.
ـ تو قرار نیست هیجا بری.
قول میدم .
گندم لبخندِ ضعیفی زد.
ـ پس قول دادی؟
ـ قول دادم به جون خودم.
در اتاق عمل(دکترِ عمارت)
حامی گندم را روی تخت گذاشت دستهایش از خون سرخ بود.
پیرمرد با عجله وسایلش را آورد و نگاهی به زخم انداخت.
ـ گلوله توی پهلو خوده.
نزدیک بود به قلب بخوره ولی نخورده.
ولی خیلی خون رفته.
باید همین الان عمل کنم.
حامی دست گندم را محکم گرفت.
ـ ببین میگه عملت میکنه.
تو قوی ای تو همون دختری هستی که جلوی گلوله وایساد
تو که از هیچی نمیترسی.
ـ حامیم اگه از عمل بیدار نشدم
حامی دستش را روی صورتش گذاشت
ـ ساکت این حرفا رو نزن
ـ ولی باید همچیز بدونم
تو که همیشه میگفتی دوستم نداری...
تو که همیشه سرد بودی واقعا من برات کی بودم؟
حامی نفس عمیقی کشید
-اشک از گوشه چشمش جاری شد.
ـ تو برای من همچیز بودی.
از همون روز اول از همون لحظهای که با ترس و لرز اومدی خونم.
فکر میکردم اگه سرد باشم اگه دورت کنم اگه بهت نشون ندم از خطرات دور میمونی اشتباه کردم.
تو رو از خودم دور کردم ولی نذاشتم از قلبم بیرون بری.
گندم اشکهایش را در چشمانش جمع شد
ـ پس بگو.
ـ چی؟
ـ همون چیزیکه یه ماهه منتظر شنیدنش بودم.
حامی پیشونیش را روی پیشونی گندم گذاشت.
صدایش لرزید، اما واضح بود
ـ دوستت دارم گندم.
تا آخرین نفس
گندم لبخند زد.
همان لبخندی که حامی مدت ها دنبالش گشته بود
و بعد، چشمانش بسته شد.
حامی فریاد زد:
ـ گندم گندم بیدار شو
مگه نگفتم بیدار بمون؟!
پیرمرد با جدیت او را کنار زد:
ـ بیرون همین الان من جونش رو قول میدم،
ولی تو باید بری بیرون
حامی پشت در اتاق عمل، روی زمین نشست.
دستهای خونآلودش را توی موهایش فرو کرد.
آریا کنارش نشست صدایش خسته بود.
ـ حامی اون زندست.
اون جونش رو برای تو داد حالا تو باید قوی باشی.
بعد تو الان تیر خوردی نباید عمل شیی؟
حامی به سقف خیره شد:
من یه ماهه دارم ازش فرار میکنم
اریا تا احساساتم گفتم چشماش بست
من مهم نیستم بیخیال
آریا :برای همین باید زنده بمونه.
تا اولین باری که میگی دوستت دارم رو با چشمای باز بشنوه.
فهمیدی؟
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝𓏲 نفور
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♟ 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:19 آریا تفنگ را محکم روی سر پدرام گذاشت. ـ گفتم اسلحه رو بنداز
پارت نوزدهم رمان <سایه عشق>تقدیم نگاهتون شد:)
حرفی،نـظری ،انـتقادی ،شنوام♥️.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_chektxo&btn=جونم
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝𓏲 نفور
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♟ 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:19 آریا تفنگ را محکم روی سر پدرام گذاشت. ـ گفتم اسلحه رو بنداز
آخی عاشق شدنتنننن😭😭
مرسی فداتشم
گندم زنده باش خواهش میکنم 🥺
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝𓏲 نفور
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♟ 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:19 آریا تفنگ را محکم روی سر پدرام گذاشت. ـ گفتم اسلحه رو بنداز
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا