𝗦͢𝗮᪾𝘆𝗲 𝗘𝘀᪾𝗵᳞𝗴𝗵
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️ 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝗙𝗮𝘀𝗹:2 𝙋𝙖𝙧𝙩:16 ویو حامی: بیماری روز به روز داشت بیشتر توی تنم ریشه
عالی بود ثیثی منتظر پارت بعدیم💕
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝗙𝗮𝘀𝗹:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:17
ویو گندم:
یک سال از شروع کارم تو شرکت پدرام گذشته بود.
آرش استایلیست خیلی ماهری بود.
اون تنها کسی بود که توی این محیط سرد و رسمی، بهم لبخند میزد و سعی میکرد بهم انگیزه بده.
امروز برای یک پروژهی عکاسی تبلیغاتی جدید، داشتیم لباسها رو انتخاب میکردیم.
آرش یه کتوشلوار شیک رو آورد و جلوی آینه گرفت.
آرش: این برای تو عالیه گندم یه حسِ قدرت خاصی بهت میده.
نزدیک شد تا یقه کت رو مرتب کنه.
دستش که به شونهام خورد، یهو یه خاطرهی خیلی سریع از جلوی چشمام گذشت:
دستهای یه نفر دیگه که همینجوری یقه لباسم رو درست میکرد...
عطرِ تلخ عجیبی که توی فضا پیچید.
سرم تیر کشید.
گندم: آخ...
آرش با نگرانی عقب کشید: چی شد؟ حالت خوبه؟
سرم رو گرفتم و تکیه دادم به دیوار.
گندم: نمیدونم یه لحظه انگار انگار این صحنه رو قبلا تجربه کردم.
اما نه با تو با یه نفر دیگه.
آرش سکوت کرد نگاهش یه لحظه تغییر کرد، انگار چیزی میدونست که نمیخواست بگه.
اون فقط لبخند تلخی زد و گفت: شاید خستهای گندم بیا استراحت کنیم
اما من میدونستم اون داره یه چیزی رو ازم پنهان میکنه.
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71