eitaa logo
𝗦͢𝗮᪾𝘆𝗲 𝗘𝘀᪾𝗵᳞𝗴𝗵
499 دنبال‌کننده
17 عکس
6 ویدیو
0 فایل
تو در دنیای من کاملا یک هدفی:) ولی وقتی نگاهت را دیدم، همه چیز تغییر کرد. 𝗠𝗶: @Haamimo 📝𝟭𝟯𝟵 "عضو جمعیت نویسندگان📖" #تابع‌قوانین‌ایتا
مشاهده در ایتا
دانلود
𝗦͢𝗮᪾𝘆𝗲 𝗘𝘀᪾𝗵᳞𝗴𝗵
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️ 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝗙𝗮𝘀𝗹:2 𝙋𝙖𝙧𝙩:21 ویو گندم: سکوت سنگینی توی اتاق بود. سکوتی که فقط
عررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر عررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر عررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر
بچه ها دارم میرم مشهد هر چی دعا داریم بگین به امام رضا بگم
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️ 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝗙𝗮𝘀𝗹:2 𝙋𝙖𝙧𝙩:22 ویو گندم: سه سالِ تمام. زمان مثل برق و باد گذشت،اما برای من، هر ثانیه‌ش مثل یک عمر طولانی بود. وقتی به آینه‌ی قدی اتاقم نگاه می‌کنم، غریبه‌ای رو می‌دیدم که خیره بهم نگاه می‌کنه. موهای بلند، آرایش بی‌نقص، لباس‌های برند و لبخندی که دیگه هیچ‌کس نمی‌تونه پشتش رو بخونه. گندم حالا یه اسم نبود، یه برند بود. یه ستاره که تمام شهر در موردش حرف می‌زدن. صدای دوربین‌ها، نورهای فلش، تعظیم مردم این دنیای جدید من بود. دنیایی که آرش برام ساخته بود. آرش توی این سه سال، نه فقط یه مدیر برنامه، بلکه مثل یه برادر بزرگتر، سپربلای من شد. اون کمک کرد زبون های مختلف یاد بگیرم تا بتونم تو پروژه‌های بین‌المللی شرکت کنم؛ یه رویای قدیمی که حالا به واقعیت تبدیل شده بود. اما با وجود تمام این‌ها، شب‌ها که نورها خاموش می‌شد و من تنها می‌شدم، گندمِ واقعی بیرون می‌اومد. همون گندمی که دلش برای حامی لک زده بود. گوشی‌ام رو برداشتم و مثل هر شب، شروع کردم به چک کردن اخبار. تیتر خبرها مثل خنجر به قلبم می‌نشست: -حامیِ بزرگ و همسرش پناه، در یک مراسمِ خیریه.. عکس‌ها رو ورق می‌زدم. حامی هنوز همون‌قدر جذاب بود، اما انگار یه سایه‌ی غم توی چشم‌هاش بود. پناه کنارش ایستاده بود با لبخندی که من خوب می‌شناختم؛ لبخندی از جنسِ تزویر. و در نهایت، عکسِ اون کوچولو پسر حامی و پناه. نفسم حبس شد. دستم رو روی صفحه‌ی گوشی کشیدم. اون بچه اون بچه گناهی نداشت. اون وار عشقی بود که قرار بود مالِ من باشه. حس عجیبی داشتم یه ترکیبی از حسادت، خشم و یه عشق عمیق که حتی بعد از سه سال ذره‌ای کم نشده بود. آرش در زد و وارد شد. لبخندی زد و گفت: آماده‌ای؟ قراره به زودی یه پروژه‌ی بزرگ تو تهران داشته باشیم. یه همکاری ویژه با برند مشهورِ پناه خشکم زد همکاری با پناه؟ تقدیر داشت مسیرم رو به سمت اون‌ها کج می‌کرد. نگاهی به آرش انداختم و با صدایی سرد گفتم: امادم وقتشه که برگردم و با چشم‌های خودم ببینم چی از زندگی حامی باقی مونده. سه سال برای انتقام، سه سال برای قوی شدن، و حالا زمانِ رویارویی بود. 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️ 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝗙𝗮𝘀𝗹:2 𝙋𝙖𝙧𝙩:23 ویو گندم: تهران لعنتی. با اینکه سه سال گذشته بود، ولی وقتی پام رو گذاشتم توی اون استودیوی بزرگ شهرک غرب ضربان قلبم رفت روی هزار. آرش کنارم بودبا اون استایل خاص و نگاهش. بهم گفت: نفس عمیق بکش گندم. امروز تو یه سوپراستاری و اون فقط یه استایلیسته. وارد سالن اصلی شدیم. دور و برم پر از طراح، عکاس و دستیار بود. اما نگاهم قفل شد روی یک نفر. اونجا بود پناه. همون‌قدر شیک، همون‌قدر مغرور و همون‌قدرخطرناک. یه تبلت دستش بود و داشت با یه لحن سرد به دستیارهاش دستور می‌داد. موهایِ بلند و صافش رو ریخته بود دورش و یه کت و شلوار برند تنش بود. آرش من رو جلو برد. پناه بدونِ اینکه سرش رو بلند کنه، با همون لحن طلبکارانه گفت: دیر کردید مدل جدید آرش باید خیلی زودتر از این‌ها آماده می‌شد. دستم رو مشت کردم. پناهِ بی‌خبر از همه جا، داشت در مورد من صحبت می‌کرد آرش با خونسردی گفت: پناه جان، ایشون برند جدید منه. گندم مدل بین‌المللی ما. پناه بالاخره سرش رو بلند کرد. نگاهش چرخید روی صورتم. منِ لعنتی با اون لنزهایِ رنگی، کانتور های سنگین و لباسی که کاملا سبک ظاهرم رو عوض کرده بود، حتی خودم هم خودم رو نمی‌شناختم چه برسه به اون. پناه یه نگاه کوتاه ارزیابانه بهم انداخت و دوباره نگاهش رو چرخوند سمتِ تبلتش: امیدوارم حداقل راه رفتن بلد باشه. وقت نداریم برای آماتورها تلف کنیم آب دهنم رو به سختی قورت دادم. دلم می‌خواست برم جلو، یقه‌اش رو بگیرم اما نه آرش راست می‌گفت. من یه بازیگرم با لبخندی که بیشتر شبیه به یه پوزخند سرد بود، گفتم: نگران نباشید خانم استایلیست. من برای کارهای سخت‌تری آماده‌ام پناه با بی‌اعتنایی اشاره کرد به اتاق گریم: «برید آماده بشید. لباس اول، کالکشن مشکی وقتی داشتم به سمت اتاق گریم می‌رفتم، پناه رو دیدم که با گوشی‌اش صحبت می‌کرد. صداش توی سالن پیچید: حامی عزیزم، امروز یکم دیر می‌رسم، این مدل جدید آرش خیلی کار داره. قلبم تیر کشید. شنیدن اسم حامی از دهن اون، هنوز هم مثل سم بود. اما این بار، من عقب‌نشینی نکردم. وارد اتاق شدم، در رو بستم و توی آینه به خودم نگاه کردم. این فقط شروع بود. پناه، تو اصلا نمی‌دونی داری با کی همکاری می‌کنی. 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71