𝗦͢𝗮᪾𝘆𝗲 𝗘𝘀᪾𝗵᳞𝗴𝗵
https://eitaa.com/ihaamimroman/28066
انگاری حرف مهدیس جدی خیلی راست بود.
شمام دارین همین کارو میکنین
𝗦͢𝗮᪾𝘆𝗲 𝗘𝘀᪾𝗵᳞𝗴𝗵
الان 506 بودیم توی چند دقیقه شدیم 502.
همونطوری که سریع آمار میاد پایین،سریع هم میره بالا
𝗦͢𝗮᪾𝘆𝗲 𝗘𝘀᪾𝗵᳞𝗴𝗵
انگاری حرف مهدیس جدی خیلی راست بود. شمام دارین همین کارو میکنین
این چنل مهدیس ما نیست؟😳
چرااا آخه
خدا وکیلی این ۷ نفر رو گرفتی ۵۰۰ نفر رو ول کردی؟
https://eitaa.com/ihaamimroman/28095
اینو خودت گفتی به مهدیس،منم اینو بهت میگم مهستا😭
𝗦͢𝗮᪾𝘆𝗲 𝗘𝘀᪾𝗵᳞𝗴𝗵
قربونت برم حمایت نشد که فصل سومی هم در کار باشه
من یه چنل میشناسم،با ۱۸۴ نفر چندتا رمان چند فصلی رو تموم کرده.خیلیم خاص نیست.
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝗙𝗮𝘀𝗹:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:28
هر بار که نور شدید دوربین میزد، تصویرِ حامی و پناه رو توی ذهنم میدیدم.
پناه که داشت با لبخند مصنوعی به من نگاه میکرد و حامی که مثل یه سایهی سیاه، پشت شیشه نشسته بود.
ناگهان، صدای باز شدن درِ استودیو بلند شد.
حامی بدونِ اینکه منتظر اجازه بمونه، وارد شد.
پناه هم بلافاصله دنبالش اومد، اما حامی با یه حرکت دست، پناه رو عقب کشید
حامی رو به تیم عکاسی گفت. استراحت کنین
صدایش اونقدر مقتدر بود که همه خشکشون زد.
عکاس با دستپاچگی گفت:
اما جناب ما داشتیم از مرحلهی اصلی میرفتیم
حامی بدونِ اینکه نگاهش کنه گفت:
گفتم استراحت کنید من میخوام خودم نورپردازی بدنی مدل رو چک کنم
آرش پچپچکنان به من گفت:
بدو، یه چیزی بگو، یه جوری رفتار کن که انگار اصلا نمیشناسیش
حامی به سمتم اومد.
حالا دیگه اون فاصلهیِ امن پشت شیشه از بین رفته بود.
اون درست روبروی من ایستاده بود.
من هم با تمام وجودم سعی کردم خودم رو ثابت نگه دارم.
حامی دستش رو بالا آورد.
فکر کردم میخواد به لباسم دست بزنه، اما اون فقط دستش رو نزدیک صورتم آورد و با نوک انگشتش، یه تار مو رو که روی پیشانیام افتاده بود، کنار زد.
برخورد پوست سرد انگشتش با پیشانیام، مثل برق گرفتن بدنم بود.
او با صدایی که به شدت بم و آرام شده بود، زمزمه کرد:
چشمهات توی این نور، خیلی شبیه چشمهایِ یه آدم آشناست که سالها پیش، زیرِ بارون از من خداحافظی کرد.
همون آدم که فکر میکردم دیگه هیچوقت نمیبینمش.
قلبم ایستاد پناه که داشت با عصبانیت به ما نگاه میکرد، قدمی جلو اومد:
حامی داری جلوی همه چی رو خراب میکنی!
این فقط یه مدل بازاریه، بیخیال شو
حامی نگاهی به پناه انداخت که اونقدر سرد بود که پناه درجا خشکش زد.
بعد دوباره برگشت سمتِ من این بار، لبخندش ترسناک بود.
میدونی چیه گندم؟ من عاشق معمام
و تو بزرگترین معمایی هستی که توی این استودیو پیدا کردم
و بعد، چیزی اتفاق افتاد که تمام نقشهی من رو به هم ریخت.
حامی دستش رو گرفت و با قدرت انگشتهای لرزان من رو توی دست خودش فشرد.
بگو ببینم اون شب، توی اون کوچه تو کجا بودی؟
تمام سالن در سکوتِ مرگباری فرو رفت.
آرش نفسش رو حبس کرد.
پناه چشماش از تعجب گرد شده بود
و من؟ من فقط میتونستم به این فکر کنم که آیا میتونم بدون از دست دادنِ هویتم، جوابِ این سوال رو بدم یا نه.
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71