𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:4
چشام رو باز کردم.
تنفس توی اون هوای سنگین و بوی باروت سخت بود.
کامیار روی زمین افتاده بود و حامی، با همون نگاه سرد و بیرحمش، بالای سرش ایستاده بود.
حامی برگشت سمتم و با لحنی که هیچ بهونهای رو نمیپذیرفت، گفت:
- بلند شو، بریم
با صدای لرزون و چشمهای پر از اشک داد زدم:
- من با تو هیچجا نمیااامم
حامی یک قدم جلو اومد سایهاش تمام وجودم رو پوشوند:
- اگه میخوای زنده بمونی، باید بیای.
- گفتم نمیاام
- مطمئنی؟
هنوز حرفش تموم نشده بود که سایهی یه نفر از پشت سرم افتاد.
ثانیهای بعد، دستمالی با بوی تند و خفهکننده روی دهن و بینیم فشرده شد.
تقلا کردم، دستوپام رو زدم و ناخونهام رو کشیدم، اما چشمهام توی کسری از ثانیه تار شد و سیاهی مطلق..
[عمارت حامی]
با صدای کلافه و عصبیِ ساحل، پلکهام رو با درد از هم باز کردم.
ساحل دستبهسینه جلوی حامی ایستاده بود و با حرص گفت:
- حامی، این بچهست گناه داره، اصلا چیکارش داری آوردیش اینجا؟
حامی بیتفاوت کتش رو درآورد و روی مبل انداخت:
- تو دخالت نکن ساحل.
- ولی
- ولی نداره!
ساحل هوای حبس شده تو سینهاش رو با حرص بیرون داد و سرش رو تکون داد:
- از بچگیت همین بودی هر چی رو خواستی به زور مال خودت کردی
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐نفور
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:4 چشام رو باز کردم. تنفس توی اون هوای سنگین و بوی باروت س
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_38ol1pp&btn=جونم
پارت چهارم رمان (عشق پنهان)تقدیم نگاهتون شد🫂..
رد احساساتتون رو توی ناشناس باهام در میون بزارین:)