𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:10
چند دقیقه بعد، صدای تقتق در، سکوت اتاق رو شکست.
خدمتکار وارد شد و با استرس گفت
خانوم، نمیآین؟ همه مهمونها اومدنا
دلارا سرش رو به نشونه مثبت تکون داد اومدم.
نفس عمیقی کشید.
دستگیره رو چرخوند و به سمت در رفت.
از پلهها که میاومد پایین، صدایِ بم موسیقی و همهمهی جمعیت مثل یک موج به سمتش هجوم آورد.
هر پله که پایینتر میرفت، چهرههای جدیدی رو میدید؛
آدمهایی که معلوم بود از دنیایِ زیرزمینی و مافیایی اومدن.
چشماش رو چرخوند تا حامی رو پیدا کنه، ولی خبری نبود.
هیچکس رو نمیشناخت
انگار وسط یک میدان مین ایستاده بود و منتظر انفجار بود.
کلافه شده بود، رفت گوشهای کنار یه میز ایستاد و بقیه رو از دور نگاه میکرد.
یهو سایهای کنارش حس کرد؛ ساحل بود.
اومد سمتش و با همون لحن همیشگیاش گفت
چطوری کوچولو؟
دلارا که کمی آرومتر شده بود، جواب داد
سلاامم، من اینجا کسی رو نمیشناسم حامی هم نیست، من چیکار کنم؟
ساحل نگاهی به اطراف انداخت و آروم گفت:
فعلا قرار نیست کاری کنی، صبر کن تا خودش بیاد.
دلارا سری تکون داد
ساحل باز هم تاکید کرد
فقط ببین، هرچی بهت تعارف کردن، نخور
دلارا :باشه.
ساحل که انگار عجله داشت، گفت:
الان حامی پیداش میشه، من برم به مهمونا سر بزنم برمیگردم
دلارا:اوم.
ساحل که رفت، دلارا تنهاتر از همیشه شد.
انگار زمان برای اون کش میاومد.
خبری از حامی نبود و این بیخبری داشت کلافهاش میکرد.
داشت با گوشهی لباسش بازی میکرد که یهو سایهی بلند یه پسره افتاد روی میز.
پسره با لبخندی که معلوم نبود از روی ادب یا شیطنت، با دو تا نوشیدنی اومد سمتش.
ایستاد روبروی دلارا و با نگاهی نافذ به چشمهاش خیره شد...
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:10 چند دقیقه بعد، صدای تقتق در، سکوت اتاق رو شکست. خدمتک
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_38ol1pp&btn=جونم
پارت دهم رمان (عشق پنهان)تقدیم نگاهتون شد🫂..
رد احساساتتون رو توی ناشناس باهام در میون بزارین:)
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:10 چند دقیقه بعد، صدای تقتق در، سکوت اتاق رو شکست. خدمتک
مهستا عشقم قلمت 🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐