°
°
روز هشتم از جنگ رمضان؛
امشب وقتی داشتیم از تجمع برمی گشتیم،
در راه برگشت، پنجره ها بالا بود و صدایی از بیرون تقریبا به گوش نمیرسید.
سرگرم دید زدن بیرون بودم که دیدم بخشی از آسمان به سرخ تغییر رنگ داد، همون لحظه گفتم: آخخ، ای وای..
همسرم که دنبال علت صدای من میگشت، آسمان رو رصد میکرد که ناگهان دوباره قرمزی دیگه ای نمایان شد.
کمی استرس گرفتم اما ذکری که از سر شب با صلوات شمار بر زبان می آوردم را دوباره شروع کردم و شاید کمی آرامم کرد؛
«یا کاشف الکرب عن وجه الحسین...»
به فاصله چند ثانیه بود که رو به رویمان به رنگ قرمز شد و هرچقدر به خانه نزدیک تر میشدیم قرمزی های آسمانِ آبیِ روز بیش از پیش و با فاصله کمتر و در جهات مختلف جلوی چشمانمان میآمد.
حالا دیگه مطمئن شدم تند تند داره اصابت میکنه و اونجا بود که استرس کل وجودم رو گرفت.
سورهی نصر میخواندم اما هرچه میکردم آیه آخر از یادم میرفت، اما از رو نمیرفتم و دوباره از اول میخواندم و باز هم آیه آخر و فراموشی.
گفتم سوره نصر رو بخون، هول شدم آیه آخر رو یادم نمیاد و لحظاتی سوره نصر با صدای بلند در فضای ماشین خوانده میشد.
سه آیت الکرسی را پشت هم قرائت کردم که توصیه یکی از دوستان درباره خواندن حدیث کسا هنگام بمباران رو به یاد آوردم.
همینطور که دستم میلرزید، گوشیم رو باز کردم و شروع کردم خواندن.
همزمان همسرم با صدای بلند الهی عظم البلاء میخواند.
رسیدیم نزدیک یکی از ایست های بازرسی و البته قبل از آن نزدیک یکی از محل های اصابت که صدای همسرم پیچید که داشت اشهد میخواند.
بعد از بیست و یک سال عمرم با صدای لرزان و برای اولین بار داشتم اشهد میخواندم و دستم را روی سینه ام گذاشته بودم.
بعد از اشهد همسرم گفت:
خدایا ما رو با محبت امیرالمومنین به شهادت برسون..
چیزی نشد،
رسیدیم خونه.
اومدیم بالا.
بلافاصله شربت گلاب برای خودم آماده کردم و کمی با آغوش آرام گرفتم.
حالا مشغول سحری درست کردنم.
زنانگی است دیگه، حتی هنگامه جنگ و ترس و دلهره باید به دلخوشی های کوچک دل بست مثل همین آشپزی کردن..
نمیدونم این آخرین سحری ما هست یا نه.
اما حال امشب رو هیچ وقت فراموش نمیکنم.
این اولین اشهد بود اما قطعا و شاید احتمالا آخرین نیست.
@haayeerr
«خدایا!
رهبر ما را سلامت بدار و برای ما حفظ بفرما..»
حالا چگونه باید امشب نبودِ این جمله را در با به لای دعاهایمان تحمل کنیم؟
مگر این قلب زخمی و شکسته چقدر توان دارد؟
امشب که در کنار اولیا و شهدا و دختران میناب هستی برای ما دل بستگان به زمین دعا کن آسمانی ترین رهبر :)
°
°
@haayeerr
چه مبارک سحری و چه فرخنده شبی..🌱
خدایا این شادی هنگامه جنگ رو برای ما تبدیل کن به شادی افزون ظهور و حافظ رهبر عزیزمون باش :)
الحمدلله، الحمدلله..
@haayeerr
آقای شهید سید علی و حاج خانم شهیده خجسته ممنون که برامون رهبر تربیت کردین🌱
@haayeerr
داشتم فکر میکردم
بعدها به بچه هامون
چقدر حرف داریم برای تعریف کردن.
آره مامان جان!
ما شکستیم بعد از رفتن آقامون
غم رو دلمون آوار شد
حتی وقت عزاداری نداشتیم
چون بین آسمون سرخ و زمین قرمزی که
دشمن برامون درست کرده بود
مونده بودیم و باید می ایستادیم
تو پستوی خونه ها عزاداری میکردیم
و تو میدون یَلی بودیم برای خودمون
اما شب اول قدر..
وقتی گفتن آقا مجتبی رهبر عزیزمون شده
شادی قشنگی تو چشمای هممون بود
دلمون قرص شد از این انتخاب
آخه چه چیز هایی که ندیده بودیم
از این سلاله و خانواده
حس و حالمون رو نمیتونم توصیف کنم
شادی که بر غمی نشسته
انگار همزمان هم غمی داری
هم شادی
انگار با هربار دیدن رخسارش
هم دلتنگ میشی هم دلآرام
آره مامان جان
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی :)
°
°
@haayeerr
هدایت شده از مَهدیآ ؛
- اللهم اجعَل قائدنا الامام خامنهای في دِرعِک الحَصینة التي تَجعلُ فیها مَن تُرید ..
صدای دلگرم کننده یعنی
تو خونه ای و از بیرون صدای الله اکبر و مرگ بر آمریکای یه عده میاد :)
@haayeerr
هدایت شده از اَمواج | فاطِمِه بُسْحاق
امشب برای ایران دعا کنید ...
مخصوصا تهران ...
از دیروز که پیام امام خامنه ای رو خوندم
عجیب دلم آروم شده
انگار خط به خط این پیام رو رهبر شهیدم نوشته بود
همزمان هم غمی به دلم نشسته بود از دلتنگی و هم شادی و اشتیاقی داشتم از این تکرار دلنشین..
خوب گفتن قدیمی ها که:
پسر کو ندارد نشان از پدر...
شما شبیه ترین هستی به پدر شهیدت
و این برای ما ملتی که هنوز قلب هایمان
از غم رهبر شهیدمان از زخم و خون مالامال است چقدر مرهم است آقا مجتبی..
بودنت، لطف خداست بر این مردم درد کشیده و علاجیست بعد از این سختیهای کُشنده...
°
°
@haayeerr
احساس میکنم اگه جنگ تموم بشه
مردم دچار خلأ تجمع میشن..
بالاخره هرروز و هرشب چرخیدن و این حس خوب یهو ته بکشه همه ته میکشن..
فلذا..
خدایا ما که میدونیم پیروز میشیم
این خلأ هم برامون چاره ای
کن قربونت برم 🦦❤️🩹