میخواستن ما رو از زندگی بندازن
نمیدونستن ما ساعت ۸ صبح رفتیمسر کلاس کودکان با نیازهای ویژه تا کودکی هاشون رو برسی کنیم..💔
@haayeerr
خیلی دوست داشتم یه بار یکی از کلاس هام رو تو حرم باشم، یا حداقلش تو حرم درس بخونم.
اما هیچ وقت فرصتش مهیا نشد.
امروز که داشتم کلاسم رو تو صحن گوهرشاد و با نیم نگاه های به گنبد طلای آقام میگذروندم، صداهای انفجار زیادی به گوشم خورد.
صدا زیاد بود اما انگار بر خلاف تهران از انفجار ها نمی ترسیدم.
انگار دورم حصاری کشیده بودن و هیچ کس حق نداشت بهم صدمه بزنه.
من تو خونه امام رضا بودم، همین بود که آرومم میکرد.
حس عجیبی بود.
صدای استاد، جزوه نوشتن، صدای انفجار، صدای بازی بچه ها، گنبد طلای رو به روم، اشکای از سر دلتنگی برای امام رضا، تیره شدن و ابری شدن آسمونی که دو دقیقه پیشش آفتابی بود.
نگاه امام رضا باعث شد بین این همه حس عجیب، آرامش و پناه داشتن بشه حال غالبم تو اون زمان...
°
°
@haayeerr
°
°
این خصیصهی جوانیست که هروقت در آسمان، تکه ابر سیاه مشاهده میکند، همه چیز را تیره و ظلمانی میپندارد و به جای افروختن شمعی، سنگ میاندازد به دل تاریکی.
ـ کتاب کلاسی از جنس واقعه ـ
@haayeerr
این قسمت کتاب «از دیار حبیب» حرف بسیاری از ماست به آنهایی که بر طبل کین و دشمنی این مرز و بوم میکوبند و پای بر خون مردم مقاوم اهل حق میگذارند و رقصی میکنند.
°
°
@haayeerr
وقتی تو یکی از دالون های صحن انقلاب نشستیم، قرار بود زیارت نامه بخونیم،
اما افتادیم به درد دل کردن از این چندقوت،
از این جنگ، از این شرایط، از نقشمون،
از دلتنگی هامون، از مرگ، از مرگ...
حقیقتا سخن گفتن درموردش هم میتونه ترسناک و جالب باشه..
این صحبت هامون با کوثر خیلی بهم ثابت کرد که شاید خیلی ها مثل من جنگ براشون نقطه ای بود برای اینکه درمورد چیزایی که ورد زبونشون بود ببینن واقعا بهش باور دارن یا نه..
این همنشین های خوب رو از خود امام رضا دارم و قطعا میدونم صحبت های دیشب و صحبتهای خواهران مون ته ته لطف امام رضا بود برام ❤️
الحمدلله 🌿