eitaa logo
حاد ✊🏻 ننه‌قاسم
415 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
211 ویدیو
11 فایل
🧕🏻حدیث‌الزهرا 🩵مامان |✍️اهل نوشتن |🎓دانش‌آموخته دانشگاه فرهنگیان |🦻مربی کودکان با نیازهای ویژه شهید حسن باقری: باید به‌خود جرات داد...✊🏻 ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_kkd16t&btn=پیام.های.
مشاهده در ایتا
دانلود
گر نبودی‌ مکتب‌ و مذهب‌ دگر چیزی نداشت اعتبار و عزتِ شیعه زِ قال الصادق (ع) است...❤️‍🩹 🌿 @had9797 🌿
حاد ✊🏻 ننه‌قاسم
سلام علیکم چخبرا از خونه تکونه؟؟🧺 چک لیست کارهایی که میخوام انجام بدم رو به ترتیب اینجا مینویسم 📋 ش
داشتم پست های بالایی رو چک میکردم دیدم این یکی مونده از ویرایش ! تیک سبزهارو زدم و راستش دو مورد رو که انجام ندادم تیک قرمز زدم . یک امتیاز منفی برای آقای خونه؟ بله قطعا ! من که دیگه زورم به پرده نمی‌رسه 😁 تا همین جا هم به قدر کفایت سال تمیز و نظیفی رو شروع کردیم. تنکس گاد 😌🙏 🌿 @had9797 🌿
معلومه که به مناسبت روز دختر از مدیرمون هدیه میگیریم🌸💝 🌿 @had9797 🌿
طلوع مهتاب خونه‌ی آقا امام کاظم ع که چشمان امتی رو روشن کرد به شیعه‌هاشون مبارک 🌸💕 🌿 @had9797 🌿
بخاطر دلِ شکسته‌ی مادران رنج‌کشیده 🌊موسی کلیم‌الله🌊 🌿 @had9797 🌿
زمان: حجم: 168.4K
بشنوید اثر جدیدی از کلوچه‌ی متحرک مدرسه 🍪 🌿@had9797🌿
هدایت شده از بیسیمچی مدیا 🎬
‏دیس امام خمینی (ره) به مولانا نشنو از نی چون حکایت میکند بشنو از دل چون روایت میکند نشنو از نی، نی نوای بینواست بشنو از دل دل حریم کبریاست نی چو سوزد تل خاکستر شود دل چو سوزد خانه دلبر شود نی ز خود هرگز ندارد شورو حال دل بود مرآت نور لا یزال ‏نی اگر پرورده آب و گل است دست پرورده خداوندی دل است نی اگر بشکست بی قدر و بهاست بشکند گر دل خریدارش خداست نی به هر دست و به هر لب آشناست دل مکان و خانه خاص خداست @BisimchiMedia
وقتی نوآموز طارم‌ای برات هدیه روز معلم میاره🤤 🌿@had9797🌿
🎒 رفت... فلش کارت ها را جلوی رویم ریخته بودم و دنبال مفهوم جدیدی می‌گشتم که دخترک بلد نباشد. عکس یخچال به چشمم خورد. جلوی رویش گرفتم. چشمانش به دستم خیره شد و لبخند ناخوشحالی روی لبانش نقش بست. می‌دانستم که حتی ``بلد نیستم`` را هم بلد نیست و به جایش فقط خجالت میکشد. لبخند پررنگی به صورتش پاشیدم. عیبی نداشت. با یکی دوبار تکرار اسم یخچال ، مفهوم را گرفت. چندبار هم دوباره پرسیدم، خوب بلد شده بود. دوباره توی کمد سرک کشیدم. یخچال صورتی رنگ گوشه ی کمد، بهم چشمک زد. برداشتم و روی میز گذاشمتش. چشمان آسمانی‌اش برق زد.‌ تا خواست درب کوچک صورتی را باز کند، مانع‌اش شدم. وقتش شده بود که بیانِ فعل ``باز میکنم`` را یادش بدهم. چند بار بیان کردم و پشت بندم تکرار کرد. همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت الا اینکه 'باز' را شبیه
بازی
ادا میکرد. چند بار تکرار مجدد فعل افاقه نکرد . هنوز انتهای کلمه را می‌کشید. مغزم شد کندوی عسل و مجموعه ای از ابزار و ایده ها برای تمرین صدای
ز
توی سرم مثل زنبور ویز ویز کردند. یخچال را گوش میز گذاشتم و بلند شدم. دست بردم و کمی کتاب ها و فلش کارت هارا بهم ریختم. خودش بود . از همین باید شروع میکردم ! جعبه‌ی قرمز رنگ تمرینات حرکات دهانی ، به چشمم خورد. همان جعبه ای بود که از بین وسایل خاک خورده‌ی گفتار درمان سابق پیدا کرده بودم تا شاید روزی به کارم بیاید . حالا وقتش بود. دوباره پشت میز نشستم. تا خواستم درب جعبه را باز کنم، دست دخترک روی گوشش رفت و با چشمان بی‌حال و لب‌هایی که هیچ اثر از لبخند همیشگی نداشتند، به من خیره شد. مادرش آرام روی کتف بچه زد. دختر به سمتش برگشت و با صدای نامفهوم، چیزی گفت . مچ دست دیگر مادر به نشانه منفی بالا آمد . زیر لب گفت : بازم رفت ؟ دختر به سمتم برگشت . چند ثانیه ای لبخند زد و بلند شد. هاج و واج به صحنه های مقابلم نگاه میکردم . طاقت نیاوردم. تا خواستم از مادر چیزی بپرسم، خودش جوابم را داد : باطری دستگاهش انگار تاریخ انقضا داره . جدیدا خیلی زود به زود شارژ تموم می‌کنه. پنچر شدم . آنچه که رفته بود ، صدا بود . به حرکات دخترک که داشت کوله‌ی خرگوشی اش را روی دوشش می‌انداخت خیره شده بودم : حیف شد. تازه میخواستم تو بیان
ز
راهش بندازم. دختر به سمت در کلاس رفت و تا نیمه بازش کرد. به سمتم برگشت و با لبخند بزرگی دندان ها خرگوشی اش را نشانم داد. آوایی هم‌وزن با 'خدافظ' از دهانش خارج شد. جوابش را دادم. کفش هایش را نپوشیده بود که زیر لب گفتم :برچسب هم ندادم بهت. پشت به من بود که لنگه کفش را زمین انداخت و دوباره به سمتم برگشت. دستش را مقابلم گرفت. خشکم زد. می‌شنید؟ دست بردم سمت کمد و کاغذ برچسب های فانتزی را بیرون کشیدم و جلوی رویش گرفتم. انگشت اشاره اش را گوشه‌ی لب پایینی گذاشت و برچسب هارا از نظر گذراند. انگشت پایین آمد و برچسب صورتک بنفشی را نشانم دادم. صورتک را کندم و پشت دستش چسباندم اما هنوز توی شوک بودم: چطوری فهمید چی گفتم ؟ مادر کفش های فرزندش را جلوی درب کلاس جفت کرد و به سمتم برگشت: همینجوریه. اگه طرفش رو خوب بشناسه، حتی اگه دستگاهش صدا نداشته باشه هم باز میفهمه طرف چی گفته ... 🌿 @had97970🌿
لینک پیام ناشناس مشکل داشت تغییرش دادم اگه اخیرا پیامی دادید و ندیدم ، لطفا مجدد بگید 💚 https://daigo.ir/secret/41254608814 🌿 @had9797 🌿
من قبل نوشتن هرچقدر هم به داستان و شخصیت هاش فکر کنم، بازم موقع نوشتن خودِ قلم جوری کمک می‌کنه که میشه ادعا کرد که داستان اصلی همون لحظه خلق میشه ✍ 🌿 @had9797 🌿