eitaa logo
حاد ✊🏻 ننه‌قاسم
415 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
211 ویدیو
11 فایل
🧕🏻حدیث‌الزهرا 🩵مامان |✍️اهل نوشتن |🎓دانش‌آموخته دانشگاه فرهنگیان |🦻مربی کودکان با نیازهای ویژه شهید حسن باقری: باید به‌خود جرات داد...✊🏻 ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_kkd16t&btn=پیام.های.
مشاهده در ایتا
دانلود
15M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
﷽ 📍گروه جهادی علمی اموزشی شهید بهشتی در تابستان ۱۴۰۴ منتظر شما عزیزان است: 🎓🎓 برگزاری کلاس های کنکور توسط بهترین اساتید تیزهوشان و موسسات کنکوری در رشته های 🤩برگزاری کارگاه های انگیزشی و مشاوره تحصیلی و معرفی رشته توسط اساتید مطرح دانشگاه های از جمله حضور: پروفسورسیاوش شهشهانی دکتر علی عبدالعالی دکتر رسول قهرمانی قاضی دیوان دکتر مهرداد حمیدی و..... 😎برگزاری رویداد علمی تفریحی یک روز در دانشگاه 👈و همچنین کلاس های اموزشی علمی ودرسی با استفاده از امکانات آزمایشگاهی کلاس های فرهنگی وتفریحی کلاس های درسی ورود به سمپاد برای دانش اموزان 😎 کلاس های رفع اشکال ، کامپیوتر و ورود به سمپاد برای دانش آموزان ⚡️همراه با اردو های علمی داخل و خارج شهر بازدید از و و پارک فن آموز و... ✅راه های ثبت نام www.bzumedia.ir ۰۹۲۰۲۴۱۱۰۲۷ 🏫 محل برگزاری دوره و کلاس ها: چهارراه امیر کبیر دبیرستان امیرکبیر 🌐 گروه جهادی علمی آموزشی شهید بهشتی ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🔴 با ما همراه باشید⇩⇩⇩ https://eitaa.com/bzumedia
(٩۶) ✍️ «حکایت دختر دارها» پله‌ها را طی کردیم و پرسان پرسان به طبقه‌ی سوم رسیدیم. خانمی که سرش را از لای در بیرون آورده بود، با دیدنمان گل از گلش شکفت و با لبخند و لحن گرمی ازمان استقبال کرد. دخترک ۲ساله‌ای کنار پای زن، پشت در ایستاده و با تعجب به چهره‌ی تک‌تک میهمانان نگاه می‌کرد. جلو رفتم و لپ‌های لطیفش را به آرامی فشردم. انگار همان سلام علیک کودکانه باعث آشنایی‌مان شد. وارد خانه شدیم. با دوستانم به دنبال مناسب‌ترین جا برای نشستن بودیم که هم رسم میهمانی حفظ شود، هم تسلط بیشتری بر چهره‌ و صدای همسر شهید داشته باشیم. عاقبت روی مبل سه‌نفره ای جا خوش کردیم. خانم قاسمی خواست روی زمین بنشیند که با اصرار ما، به سمت مبل سه‌نفره آمد. تعارف کردیم بین دونفرمان بنشیند، قبول نکرد و دلیل آورد: «من بشینم این کنار. آخه دخترام هی می‌خوان بیان سراغم.» دخترکی ۵ - ۶ ساله از اتاق بیرون دوید. بادام چشم‌هایش عین چشم‌های شیرمرد قاب شده روی دیوار بود؛ نجیب و نافذ. لپ هایش هم عین دختربچه‌ی کوچکتر، آویزان بود. گرم صحبت شدیم. نسرین خانم از هر دری تعریف میکرد و ما را محرم اسرار می‌دانست. مادر بود و بچه‌هایش را بهتر از هرکسی می‌شناخت. انگار حال تنها پناه دخترکان شده بود که در میانه حرف، بارها بچه‌ها به سراغش آمدند. یکی شیر خواست، یکی از گردن مادر آویزان شد و در گوشش چیزی گفت. در اوج حزن و تأثیر گرفتن از شخصیت شهید بودیم که دخترک ۲ ساله، با یک جفت کفش صورتی از اتاق بیرون آمد. رسم آشنایی اقتضا کرد که با چشمان خیس، به صورتش لبخند بزنم و از کفش‌هایش تعریف کنم. مادرش که حین صحبت، کفش‌ها را به پاهای کوچک و تپل دخترک کرد، بلند شد و مقابلمان قدم‌رو رفت. سوت کفش‌ها سکوت محزون فضا را شکست. دلم سوخت. نه برای دخترکان، که برای آقا مجید. چطور توانسته بود از این دو حبه نبات دل بکند؟ از ذهنم گذشت در جوار دردانه‌ی حضرت اباعبدالله(ع) حتما دلش برایشان بیشتر تنگ می‌شود... جمله‌ی همسر شهید توی سرم اکو‌ می‌شد: «خیلی به خاندان امام حسین(ع) ارادت داشت. وقتی خدا بهمون دختر داد گفت که وقتی مدافع حرم بوده، نیت کرده اگه دختردار شد، اسمش رو بذاره زینب. این شد که بزرگه شد زینب و این کوچیکه هم ریحانه» هنوز بغض توی گلویمان حل نشده بود که نسرین خانم یاد موضوعی افتاد؛ آخرین دیدار. معلوم بود در این ایام آنقدر این خاطرات را مرور کرده که بتواند اشک‌هایش را کنترل کند. نگاهی به جمع کرد و گفت: « روز آخر انگار خودش می‌دونست که برگشتی در کار نیست. اومد باهامون خداحافظی کرد ولی نخواست بچه‌ها رو ببینه. می‌گفت اگه مثل دفعه‌های پیش گریه کنن، سرکار فکرم بهشون مشغول میشه و بیشتر اذیت میشم. نیومد دخترا رو ببینه.» ریحانه شیشه‌شیر به دست هنوز داشت جلوی چشمانمان دلبری می‌کرد. یعنی فهمیده بود که دیگر آن آغوش گرم و محکم نصیبش نخواهد شد؟ نسرین خانم نفس عمیقی کشید و ادامه داد: «زینب، دختر بزرگم هنوزم خیلی گریه می‌کنه، نتونسته کنار بیاد. ولی ریحانه... هر از گاهی تو خواب می‌خنده. خداروشکر آرومه.» ✍️ روایت از حدیث دربانی؛ از نویسندگان حوزه هنری استان زنجان شما هم راوی باشید👇 🇮🇷@revayat_zanjan لینک کانال👇 🇮🇷 https://eitaa.com/revayat_zanjan ❇️ حوزه هنری انقلاب اسلامی استان زنجان 🔻ما رو در صفحات اجتماعی ببینید؛ ┄┅┅❀💠🇮🇷💠❀┅┅┄ https://zil.ink/artzanjan.ir ┄┅┅❀💠🇮🇷💠❀┅┅┄
این مدت روایت و نوشته‌هام رو خوندید؟ برام بنویسید که کدومش بیشتر به دلتون نشسته ...💘 https://daigo.ir/secret/41254608814 🌿 @had9797 🌿
ممنون از نظر پر از لطف و محبتتون 🌸💝 خداروشکر که به دلتون نشسته 🌾 🌿 @had9797 🌿
ممنون از نگاهتون خداروشکر 💗 🌿 @had9797 🌿
ان‌شاءالله اگه دوباره توفیق شد چشم حتما هرچند هیچی به شبای محرم نمی‌رسه... 🌿 @had9797 🌿
ممنون از نظرتون💝 دنبال بالا بردن اعضا نیستم ولی خیلی خوشحال میشم وقتی افراد جدیدی به جمعمون اضافه میشن به خصوص وقتی میفهمم بخاطر فوروارد کردن‌های شماست 🙈🌸 همیشه گوشه ذهنم خواستم تو تلگرام هم باشم ولی متاسفانه فرصتش پیش نمیاد. تا همینجا هم حاصل لطف خدا و حمایت های شماست ❣ 🌿 @had9797 🌿
خیلی وقته تو کارگاه و دوره شرکت نکردم ولی امروز قسمت شد بیام جلسه‌ای با عنوان « راویان مقاومت» جمع یکپارچه نوجوان بودن و باعث شد برگردم به دورانی که به هر دری میزدم تا خودمو، راهمو پیدا کنم ... بچه ها نسبت به زمان ما جسورتر شدن ولی سطح آگاهی و سردرگمی ، همونه ! چقدر تو این جلسات برای خودمون هدف گذاری کردیم ولی عمل نکردیم ... کاش بچه‌های این نسل که اتفاقا مسیر معین ‌تری نسبت به ما دارند، زودتر راهشونو پیدا کنن. گل کلام استاد چی بود: « اگر در اصول ضعیف نباشیم، رسانه خلا‌های ما رو پر نمیکنه، روایت اول دست ما میوفته » 👌 🌿 @had9797 🌿
میان وعده: چای روضه 👍 🌿 @had9797 🌿
چهل صباح💚🌤 🌿 @had9797 🌿
عکس یادگاری با قاتل 📸 چقدر این تصویر آقای فغانی من رو به یاد عکس یادگاری بچه های بیست و سه نفر با صدام ملعون انداخت. هر دو در شرایط جنگی و زمانی که هنوز بوی خون هموطن‌ها در هوا پیچیده ، ولی چهره‌ها متفاوت . بچه های ۲۳ نفر به اجبار و اکراه در کنار صدام ایستادن و بعد از جنگ رسانه‌ای رژیم بعث، پوزه‌ی دشمن رو به خاک مالیدن و با عزت، عنوان کودک جنگی رو نپذیرفته و با عنوان رزمنده‌ی اسیر راهی اردوگاه اسرا شدند. عزتی که به تعبیر خودشون، به بهای نزدیک به ۹ سال از بهترین روزهای عمرشون تموم شد. اما فغان از فغانی ... مدال بهترین داوری جهان به دست دادن و خوش و بش کردن با یک جانی کثیف می‌ارزید؟ دنیا آدمیزاد را تا کجا می‌تونه بکشونه که مدال عدالت رو با افتخار از دست یک قاتل بالفطره که خون و ناموس و سرزمین دیگران براش بازیچه است ، بگیره؟ شرافت دُر گرانیست ،به هر کس ندهندش... 🌿 @had9797 🌿