حاد ✊🏻 ننهقاسم
بیاید بگید برای ماه رمضان 🌙 چه برنامه هایی دارید؟! همه بگن 🤞 https://eitaa.com/nashenas_app/app?sta
📬
_ کتاب جدید شروع میخوام بکنم
+ ماهِ نو ، کتاب نو. بارک الله 👏🏼
🌿 @had9797 🌿
📬
_ میدونم باید یه کاری بکنم ولی نمیدونم چیکار؟؟؟؟؟؟؟
+ آنکس که نداند و بخواهد که بداند
جان و تن خود را ز جهالت برهاند...
چند نفرتون این شکلی شدین؟
🌿 @had9797 🌿
حالا منم چندتا برنامه دارم
هم برای خودم 👤
هم برای شما🫂
همراهم باشید 😇
🌿 @had9797 🌿
☝️🏻اول از همه
چادر نماز و سجاده ام رو شستم 🧺
✌️🏻دوم هم
میخوام یه کتاب جدید شروع کنم به خوندن.
کتاب الغارات 📘
سعی میکنم براتون معرفیش کنم...
و چندتا کار دیگه که توی ماه مبارک میخوام براتون بذارم و به ترتیب زمانی ، به مرور تا فردا پست خواهم کردم...
🌿 @had9797 🌿
رمان رمضانی
🌙ماه هانیه 🌙
ویژه ی ماه مبارک رمضان
از کانال مامانمُربی 💬
هشتگ رو دنبال کنید #ماه_هانیه
🌿 @had9797 🌿
حاد ✊🏻 ننهقاسم
رمان رمضانی 🌙ماه هانیه 🌙 ویژه ی ماه مبارک رمضان از کانال مامانمُربی 💬 هشتگ رو دنبال کنید #ماه_ه
فورواد کنید
بازدید بره بالا
امشب قسمت اول رو میذارم 😉
حاد ✊🏻 ننهقاسم
فورواد کنید بازدید بره بالا امشب قسمت اول رو میذارم 😉
فروارد برسه به 100
میذارم 😍
رمان رمضانی
🌙 ماه هانیه 🌙
✍به قلم حاد
قسمت اول |
از سه روز پیش که کیسه ی آرد را گوشه ی اتاق گذاشتم، خانه عطر و بوی دیگری گرفته است. همین دیوار ها و درب و پنجره ها ، تمام یازده ماه سال را ساکت و بیروحند اما این چند روز انگار روح در پیکرشان دمیده شده است .
دست هایم را میشویم و وضو میگیرم . چند پیمانه آرد را به دقت الک میکنم طوری که مثل دانه ی لطیف برف داخل ظرف فرود می آیند. کره و شکر و باقی مواد را هم اضافه میکنم. هل را هم میسابم. روحم تازه میشود. اصلِ کار همینجاست؛ اگر عطر هل جا نیفتد، نانچایی جان نمیگیرد.
خمیر که ور میآید،تمام جانم را توی دستانم میریزم و ورز میدهم. زندگی هم به همین زور و زحمت شکل میگیرد. نان ها را قالب میزنم و داخل فر میگذارم. تا پخته شوند سر رویم را میشویم. لباس هایم را هم عوض میکنم و به سراغ نانچایی هایم میروم.
مثل هر سال، همه یک شکل و زیبا شدهاند. از عطرشان هم میتوانم مغز پخت بودنشان را حدس بزنم.
تا خنک شوند حلقهی طلایی را از گوشهی اتاق برمیدارم و به انگشتم میاندازم. خودش نیست ولی یادش همیشه در کنار من است. نان هارا داخل جعبه های مخصوص میچینم و همه را داخل صندوقچه میگذارم و به راه میوفتم.
چهارراه مثل همیشه شلوغ است. اما حالا کمی اضطراب و عجله هم چاشنی شلوغی شده است. کسی به مخاطب پشت تلفنش میگوید:« دارم میام، سفره رو بندازید.»
دیگری دوان دوان فریاد میزند: «خودمو میرسونم. چیزی لازم نداری ؟»
پیرمردی جلو میآید: «از بوشون هم سیر میشم و لذت میبرم.»
به نگاهش لبخند میزنم. جلوتر میآید و قیمت میپرسد. تا جوابش را بدهم چند نفر دیگر هم دور بساطم جمع میشوند. انگار تازه عطر نانچایی ها به مشامشان رسیده است. هر کس چندتایی سفارش میدهد و کیسه به دست، با عجله از من دور میشود.
دخترکی جلو میآید و پاکت میخواهد. زیر لب میگوید: «میدونم اگه به تعداد بخرم کم میاد. زیاد بخرمم ممکنه خشک بشه.» تا جوابش را بدهم، پاکت را جلویم میگیرد. ده تا نان برداشتهاست. قیمتش را حساب میکند. با دستان نحیفش پاکت را سفت میچسبد و با قدم های کوچکش دور میشود.
هر پاکت که میرود، احساس میکنم بخشی از سفره ی مردم را من چیده ام. انگار خودم هم کنارشان، به انتظار بانگ اذان نشسته ام.
ماه شب اول بالا میآید. نور ملایمش روی بساط میافتد و نانها طلاییتر دیده میشوند. بوی کره و هل و خمیر تازه با نسیم شب ترکیب میشود.
پیرزنی از کنارم عبور میکند. چند قدم برمیگردد و میپرسد: «دخترم، امسال هم مثل همیشه اوضاع خوبه؟»
لبخند میزنم و میگویم: «خدا به شما برکت بده»
میخندد و پاکتی برمیدارد. دوتا نان چایی را در زنبیلش میگذارد و مبلغ را حساب میکند.
خیلی وقت است که چیزی دوتایی ندیدهام. فنجان چایی دوتایی، غذای دوتایی، نان چایی دوتایی و ...
چند دقیقه مانده به اذان، آرامش عجیبی دارم. بساط کوچک من، پر است از صدا و بو و حرکت. رمضان برای من فقط فرصت فروش نیست، بلکه فرصتی است برای دیدن زندگی جاری آدمها و تکرار لحظات کوچک و شیرین. احساس میکنم که خسته و گرسنهام؛ اما زندهام و بخشی از این محله، این لحظه و رمضان هستم. با خودم میگویم: «هانیه! این حس واقعی زندگیه.»
#ماه_هانیه
🌿 @had9797 🌿