🐚این روزه هم گذشت
اما
خداوندا
به تو پناه میبرم از کارهایی که کرده ام مثل ؛
اینکه هنگام غذا خوردن به یاد فقیران نبودم...
🌿 @had9797 🌿
👩🏻🍼ننه قاسم|
چند وقت بود دنبال یه جاحرزی قشنگ برای پسری میگشتم،
کل سایت هارو بالا پایین کردم و درنهایت با هنرمندی زنداداش عزیز، صاحب این هایپر سونیک فسقلی شدیم😍💙🚀
موووشکی حمایت بشن
👉http://zibascharm.ir👈
🌿 @had9797 🌿
رمان رمضانی
🌙 ماه هانیه 🌙
✍به قلم حاد
قسمت سوم |
چانههای خمیر را روی سینی میچینم و نگاهی از بالا به آنها میاندازم.
از اول صبح که به نظرم آمد کیسهی آرد سبک تر از کیسههای همیشگی است، انگار وسواس گرفتهام.
حالا هم احساس میکنم که چانهها نامتوازن اند. هر کدام را دوباره روی ترازو میگذارم. نه! همه یکساناند.
شیطان را لعنت میکنم و چانه هارا قالب میزنم.
سینی را داخل فر میگذارم و به سراغ چایی میروم.
هر لحظه هوس میکنم که برگردم و از پشت شیشه، نانچایی هارا با همدیگر مقایسه کنم اما نمیروم.
نمیروم.
نمیروم.
فر زنگ میزند. به سراغش میروم و سینی را بیرون میکشم.
نانچایی ها با ناامیدی نگاهم میکنند. انگار احساس ناکافی بودن را در خمیرشان ریختهام.
جعبه را روی میز میگذارم و نان هارا داخلش میچینم.
وسایلم را جمع میکنم و راهی بازار شخصی ام میشوم.
خیابان بازهم شلوغ است. هرکس بسته و کیسه ای در دست به سمتی میدود.
جارچی ندارم اما نانچایی ها جورم را میکشند. عطرشان را در خیابان فریاد میزنند.
چشمان ماشین ها یکی یکی روشن میشود و تیرهای چراغ هم به رقابت روشن میشوند.
سایه های کوتاه و بلند روی میز فروشم افتاده اند.
فرصت سر خاراندن که هیچ، سربلند کردن هم ندارم.
شکل دست هارا به صداها وصل میکنم و پاکت های نانچایی را تحویلشان میدهم.
صدای ظریفی میگوید: « دوتا لطفا»
یک پاکت دوتایی را داخل دستان نحیف لاک زده میگذارم.
صدای پیر و پخته ای میگوید: «هشت تا دخترم»
پاکت را داخل دستان چروکیده قرار میدهم.
سایه ها کمرنگتر میشوند.
یک جفت کفش بندیِ تازه واکس خورده جلوی رویم میآید.
به جای کارت بانکی و دست خالی، پاکت را مقابلم میگیرد.
قفل کرده ام.
آخرین «الله اکبر» اذان بلند میشود و من هنوز افطار نکردهام.
نمیدانم باید چه واکنشی نشان دهم .
صدای رسایی میگوید: «به نظرم کم حساب کردید»
تازه دوزاریم میافتد.
پاکت را میگیرم و رسید مشتری را از داخلش بیرون میآورم.
پول ۳تا نانچایی را حساب کرده ام اما داخل پاکت ۴ تا نان هست.
لبهایم را روی همدیگر فشار میدهم.
صدای سهراب توی گوشم میپیچد: « پول اشتباه برکت نمیاره»
چشمهایم هم روی هم میآیند.
پس وسواس امروز بیجا نبود؛ نباید دقت ظهرم را رها میکردم.
در دلم خدارا شکر میکنم که زیاد حساب نکردهام.
دست دراز میکنم و پاکت را برمیگردانم: « اشکالی نداره. قبول باشه»
سایه از روی بساط کنار میرود.
نانچایی ها تمام شدهاند.
انگار روزی آخرین نفر چنین مقدر شده بود.
#ماه_هانیه
🌿 @had9797 🌿
حاد ✊🏻 ننهقاسم
❤️روز دوم چله زیارت عاشورا ❤️ 🥀به نیت ام المومنین حضرت خدیجه سلام الله علیها🥀 🌿 @had9797 🌿
❤️روز سوم چله زیارت عاشورا ❤️
🥀به نیت حضرت مظلومه، خانم فاطمه زهرا سلام الله علیها🥀
🌿 @had9797 🌿
هدایت شده از دالانِ خیال🦢
هوالحق 🌱
سلام به رفقای عزیز 🌙
یه نیت قشنگ کردیم برای شبهای قدر، یه نذر فرهنگی، از جنس کتاب و شعر📖
انشاءالله قراره کتاب «تحیّر» از آقای برقعی رو تهیه کنیم؛ کتابی که زندگی امیرالمؤمنین (ع) رو از ولادت تا شهادت، خیلی زیبا و دلنشین به زبان شعر روایت کرده🪴
دلمون میخواد این کتابها رو توی این شبهای عزیز برسونیم به دست جوونا، شاید یه تلنگر باشه، شاید یه شروع باشه برای یه ارتباط عمیقتر با حضرت علی(ع)🥲
مثل همیشه، برای انجام این کار به همراهی شما نیاز داریم. هر کسی که دلش میخواد توی این نذر فرهنگی سهمی داشته باشه، میتونه کنارمون باشه، حتی با یه همراهی کوچیک🤍
انشاءالله که این کار، مورد قبول خدا و امیرالمؤمنین قرار بگیره🤲🏻
هر سهم ۵۰ هزارتومن (کمتر هم زدید قبول باشه❤️)
یا علی مدد🌱
۶۰۳۷ ۹۹۷۵ ۲۸۲۳ ۶۲۲۸نرگس سهرابی (بزنید رو شماره کارت کپی میشه)
🐚این روزه هم گذشت
اما
خداوندا
به تو پناه میبرم از کارهایی که کرده ام مثل ؛
اینکه مالی را که به تو تعلق داشت، از آن خودم پنداشتم...
🌿 @had9797 🌿
رمان رمضانی
🌙ماه هانیه 🌙
✍به قلم حاد
قسمت چهارم|
آخرین لیوان آرد را هم الک میکنم و کیسهی خالی را کنار میگذارم. همه ی مواد را که ترکیب میکنم، دستکش هارا چفت دستم میکنم و میافتم به جان خمیر.
ذهنم را میبرم سمت لحظه افطار و چای داغش تا روزه امانم را نَبُرد.
خمیر آماده میشود و چانه هارا تک تک برمیدارم.
به آخرین چانه که میرسم دلم میخواهد به شکل قلب قالبش را بزنم اما قواعد دست و پایم را میبندند.
همه یکدست و منظم روی سینی سیاه رنگ پخته میشوند.
خنک که میشوند یکی یکی آنهارا داخل جعبه میچینم.
فلاسک را گوشه ی کیفم میاندازم راه میافتم.
حال و هوای رمضان مثل خون در رگ های شهر جاری شده است.
انگار جمله ی « هوسِ نونچایی کردم» بیشتر توی خانه ها میپیچد. این را از مشتری هایی که نه فقط محض تفریح و دست پر بودن، بلکه هدفمند پای بساطم میایستند و منتظر میشوند تا پاکتی به دستشان برسد، میفهمم.
تا حالا بیشتر عابرین گذری بودند و حالا مثل صف نانوایی، میآیند، میایستند، میخرند و می روند.
اذان گفته اند.
سرم به حساب و کتاب گرم است.
شاید به روی خودم نیاورم اما واقعا دست تنهایم
از اشتباه شدن فروش وحشت دارم.
تک تک رسیدهای دستگاه پوز را میشمارم و بر تعداد نانچایی ها تقسیم میکنم.
اختلاف کمی هست.
فکر میکنم.
فکر میکنم.
نه نسیه ای بوده و نه اشتباهی.
پس...
ناخودآگاه روی بساط خیمه میزنم.
نمیخواهم کم بیاورم. عطر ضعیفی صدایم میکند.
زیر چشمی به جعبهی زیر دستم نگاهی میاندازم.
گوشهی یک نانچایی به چشمم میخورد.
جعبه را برمیدارم و ...
بله !
خودش است.
یکی هنوز فروش نرفته و مرا به اشتباه انداخته است.
دست میبرم تا برَش دارم که صدای خشخشی توی گوشم میپیچد.
سر بلند میکنم. خطوط فسفری روی نارنجی لباسش جیغ میزنند.
من کنار چایم قند دارم اما او...
پاکتی برمیدارم و نانچایی را داخلش میپیچم.
بساطم را جمع میکنم و از میان همهمهی خیابان به سمت مرد نارنجی پوش میروم.
پاکت را جلوی رویش میگیرم.
دست میبرد سمت جیب لباس فرمش و همزمان میگوید: «ممنونم. اتفاقا هنوز افطار نکردم. قیمتش چنده؟»
لبخند میزنم: «مهمون من»
پاکت را میگیرد و با لبخند جوابم را میدهد.
کنار بساط برمیگردم تا کیف و وسایلم را بردارم که سایه ی بلندی کنارم میایستد.
خط تای شلوارش سایه انداخته روی کفشها. میگوید: « عه دیر رسیدم؟ تموم شد؟»
صدایش آشناست. با بیتفاوتی میگویم: « بله امروز زودتر»
عقب گرد که میکند کفشهایش خودشان را معرفی میکنند: همان کفش های بندی واکس خورده.
پس مشتری ثابت است. باید بیشتر هوایش را داشته باشم.
#ماه_هانیه
🌿 @had9797 🌿
اگه شمام دارید فکر میکنید اون دختره که تو سریال ساهره شبکه سه ( دوست عطیه) بازی کرده و خیلیم آشناست، کیه ؟
پریزاد سریال طوبی هستش 😁👍
🌿 @had9797 🌿