eitaa logo
حاد ✊🏻 ننه‌قاسم
416 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
211 ویدیو
11 فایل
🧕🏻حدیث‌الزهرا 🩵مامان |✍️اهل نوشتن |🎓دانش‌آموخته دانشگاه فرهنگیان |🦻مربی کودکان با نیازهای ویژه شهید حسن باقری: باید به‌خود جرات داد...✊🏻 ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_kkd16t&btn=پیام.های.
مشاهده در ایتا
دانلود
🔴 یک حدیث قدسی هست که آدم را از خجالت آب میکند. 🌺خداوند تبارک و تعالی میفرماید: 🔹️ يا مُطْلَقاً فِي وِصٰالِنا، اِرْجِع! وَ يا مُحلفا عَلي هجرنا، كَفَر! إنَّما ابعَدنا اِبْليس لِانَه لَمْ يَسْجُد لَكَ، فَواعَجَبا كَيْفَ صَالَحته وَ هَجَرتَنا. 🔹️ ای كسی كه وصال ما را ترک كرده‌ای، برگرد! و ای كسی كه بر جدايی از ما سوگند خورده‌ای، سوگند خود را بشكن! ما ابليس را برای اين از خود رانديم كه بر تو سجده نكرد. پس چقدر عجیب است كه تو او را دوست خود گرفته‌ای و ما را ترک كرده‌ای! 📚بحرألمعارف، جلد ۲، فصل ۶۲ 🌐 روابط عمومی سازمان مرکزی دانشگاه فرهنگیان https://eitaa.com/cfu_acac_ir
از نطر شما عادیه ولی از نظر مایی که تو همدان درس میخونیم ، یعنی یه اتفاق شگرف 🥲🥲
سلام روزتون بخیر⛅️
امروز اومدیم کارورزی و پر از قشنگی 😇😍
هدایت شده از بیسیمچی مدیا 🎬
مادر روح الله ❤️ @BisimchiMedia
حاد ✊🏻 ننه‌قاسم
مادر روح الله ❤️ @BisimchiMedia
ایرانِ ما... غمگین ، زخم خورده دلشکسته چشمه اشک خشک شده، ولی امیدوار ، سرافراز ، و چشم دوخته به آینده ....
تمام شد 💔
و ماه عزیز ما میهمانی خدای مهربان ما شب های مهتابی ما روز های شیرین ما و ایام خوش ما تمام شد ... 💔😔 دلمون برات تنگ میشه ای آرامِ جان ای وعده‌گاه صبر خداحافظ باز هم سراغ ما بیا 😞😢
هدایت شده از بیسیمچی مدیا 🎬
اعمال شب و روز عیدفطر @BisimchiMedia
🔸️ 🖇یادداشت شماره هجده 📝️به قلم حدیث دربانی از پردیس شهید باهنر همدان گویی باید از میان باغی همچون بهشت، گلی برگزید و درباره آن نوشت و چه سخت است این انتخاب! شاید تنها راهش بوییدن عطر آنها و اندیشیدن به خاطراتی باشد که به همراه دارد. بهشت تعلیم و تربیت برای ما دانشجومعلمان در دوران دانش آموزی‌مان، آنقدر باصفا بود که دوباره گام در این وادی نهادیم. ‌ اما خوش‌عطرترین معلم من، همچون قریب به اتفاق افراد، معلم اول دبستان است. بانویی که هر خط و نقطه‌ی روی تخته سیاه انگار، روی صورت پر مهرش خط انداخته بود و خبر از واپسین سال تدریسش میداد. نخستین دیدار ما با این گل خوشبوی باغِ علم در جشن شکوفه ها بود. زمانی که نو‌ شکفته‌هایی پر از امید و انگیزه بودیم. از همان زمان بود که مهرش به دلم افتاد و چند روز فاصله میان جشن و آغاز مدرسه را به سختی گذراندم. ‌ خاطره‌ای که به وضوح یادم هست، نقاشی‌های بزرگی بود که هرجلسه خانم معلم روی تخته‌ی کلاس نصب میکرد و می‌پرسید که درآن چه میبینیم؟ نقاشی‌های زیبایی که با مداد رنگی کشیده شده بودند و لطافت خاصی در پیچ و خم خطوط و رنگها به نمایش می‌گذاشتند. الفبا را که به سامانی رساندیم معلم گفت حالا بنویسید هرآنچه را که می‌بینید. آن زمان آنقدر شخصیتهای خیالی در ذهنم بالا و پایین می‌پریدند که به سرم زد از صرفِ بیانِ دیده‌ها بگذرم و قصه‌ای بنگارم. مدادم را تراشیدم و زیر نگاه دقیق و همراه با لبخند خانم، شروع به نوشتن کردم. ‌ شتر و موشی در بیابانی روبروی هم ایستاده بودند. نگاشتم از تشنگی موش و خستگی اش و شتری که بخاطر داشتن کوهان، تشنه نبود و با خود فکر کرده بود چه خوب می‌شود این موش را سوار کنم و باهم راهی شویم. بدین ترتیب قصه‌ی رفاقت موش و شتری را از عالم خیال به عالم قلم آوردم. زودتر از همه دست بلند کردم و معلم با روی گشاده از من و دفترم استقبال کرد. قصه را خواندم. خیالات خودم بود، برایم توفیری نداشت دیگران چه می‌اندیشند! نوشته که به انتها رسید سربلند کردم و چشمان ذوق زده ی دوستانم را دیدم! ‌ معلم با هیجان فریاد زد: برایش دست بزنید! ذوقم در میان کف زدن بچه‌ها گم شده بود که خانم معلم با چشمان برق افتاده گفت : دوباره بخون! دوباره بخون! اینبار با هیجان بیشتری خواندم! دوباره دست و ذوق بچه‌های کلاس. معلم از جا بلند شد، دستم را گرفت و بدو به دفتر مدیر برد. گفت: خانم مدیر با اجازه! همه ساکت باشید. بعد رو به من کرد و گفت: بخون! دوباره بخون! اینبار کمی با استرس، ولی باز هم خواندم. هیجان و ذوق معلم مثل دختربچه‌ای بود که از عروسکش پیش دیگران تعریف می‌کند! ‌ جزئیات داستان را برای مدیر و ناظم شرح میداد و هر لحظه لبخند آنهارا پررنگ تر میکرد. انقدر هیجان زده شد که کلید کمد جایزه را برداشت، دستم را گرفت و با خنده و عجله از دفتر دویدیم بیرون. درب کمد جایزه را باز کرد و گفت : هرکدومو میخوای بردار! در عالم کودکی دل و چشمم رفت سراغ مدادفشنگی‌های گوشه‌ی کمد. اولین جایزه‌ام در تمام دوران تحصیل بود و آنقدر ذوق زده شدم که انتها نداشت. اما فراتر از خودم، خنده‌های خانم معلم بود که حس غرور و اعتماد به نفس عجیبی به من می‌داد. آنقدر عمیق و مانا که پس از آن هرجا مسابقه و رویدادی برای نوشتن میبینم، به خود جرات نگاشتن میدهم. @boesna_news
👆 سلام ✋ ممنون بابت پیگیری ها ما سالمیم زلزله رو تو خوابگاه حس نکردیم کلا😁 شاید خدا میخواد بعضی وقتا بیشتر به یادش باشیم🪐