eitaa logo
حاد ✊🏻 ننه‌قاسم
416 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
211 ویدیو
11 فایل
🧕🏻حدیث‌الزهرا 🩵مامان |✍️اهل نوشتن |🎓دانش‌آموخته دانشگاه فرهنگیان |🦻مربی کودکان با نیازهای ویژه شهید حسن باقری: باید به‌خود جرات داد...✊🏻 ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_kkd16t&btn=پیام.های.
مشاهده در ایتا
دانلود
تصمیم گرفتیم یه یادداشت کوچیک هم روشون بزنیم و اقوام گرامی توی این کار خیلی کمک کردند😁👍
جمله ای که نوشتیم : شال‌آتما برای شمایی که دلمون به بودنتون گرمه 🚀 شال‌آتما: یه رسم قدیمی تو زنجان که شب چهارشنبه‌سوری جوونا از سوراخ سقف یه شال مینداختن روی کرسی و بزرگترا توی اون سال جوراب و خوراکی میذاشتن. حالا شال و کرسی جمع شده ولی جوراب همچنان پا بر جاست 🧦 ⚠️بخاطر حفظ مسائل امنیتی از انتشار تصاویر مربوط به ایستگاه‌های بازرسی معذوریم⚠️
وای خدا 😭😭😭
تو یکی از ایست بازرسی ها که پیاده شدیم برای اهدای جوراب ها، یکی از نیروها با اسلحه و لباس و مجهز ایستاده بود. خیلی چهره نورانی‌ای داشت. لبخند آروم،مودب، ریش های منظم و... به دلمون افتاد شبیه شهداست ولی رومون نشد بهش بگیم. سوار شدیم و دربارشون باهم صحبت کردیم. یکی از بچه‌ها که جسورتر از بقیه بود پیاده شد و رفت سراغش. یهو دیدیم آقاهه چفیه‌شو از دور گردنش باز کرد و داد به دوستمون. رفیق ما سوار شد و شروع کرد به اشک. به آقاهه گفته بود: « چهرتون خیلی به دلم نشسته میشه یه یادگاری بهم بدید؟» اونم گفته بود :« این چفیه تبرک سوریه است. عزیزترین چیزیه که دارم...» و این شد رزق امشب ما ... وَ اَلحِقنا بِهِم...
قسمت جدید هانیه امروز ...
«مشارکت بفرمایید» پرتاب شدم به ۱۰ _ ۱۲ سال قبل. وقتی داخل چادر جمع‌آوری نذورات حسینیه اعظم نشسته بودم و جمعیت عزادار را تماشا میکردم. تُره‌ای از جماعت جدا شد و موازی دسته حرکت کرد. چشم ریز کردم تا ببینم کدام مداح یا روحانی میانشان قدم می‌زند که موهای طلایی‌اش در دل سیاهی عزادارن به چشمم آمد. قدش از همه بلندتر بود. شانه‌هایش اما نحیف‌تر از آنی بود که پشت صندلی پرطمطراق مجلس نشان میداد. سرش را پایین انداخته بود و به صحبت‌های مردم رنج کشیده گوش میداد. مردمی که چاره‌ای جز سینه زنی و اشک بر پسر فاطمه س نداشتند و حالا میان خیل عزاداران ، گره‌گشایی یافته بودند. آن روزها سنم کمتر از آن بود که جلو بروم و عریضه‌ای، شکایتی یا درخواستی داشته باشم. با چشم‌های متعجب به مردم نگاه میکردم و مفهوم مسئول و مسئولیت برایم جا می‌افتاد. از طرفدار داشتن خوشم می‌آمد اما درکی از عواقبش نداشتم. صبح روزی از روزهای اردیبهشت ماه ۱۴۰۰ بود و من مانتو فیروزه‌ای رنگم را اتو میکردم تا برای جلسه تبیینی دانشجویان با حضور حجت الاسلام مجتبی عرب، آماده شوم. ناگهان پیام‌ها پشت سرهم در گروه بسیج دانشجویی ارسال شدند. اتو را زمین گذاشتم و اسامی را خواندم. نام علی‌لاریجانی در میانشان نبود. به عنوان یکی از طرفداران و مریدان حاج آقای رئیسی که لاریجانی را رقیب اصلی می‌دانستم، ته دلم خوشحال شدم. اما ... تعجب هم کردم. صلاحیت آقای لاریجانی احراز نشده بود؟ مانتوی فیروزه‌ای رنگ زیر حرارت اتو سوخت ولی روزها طول کشید تا بفهمم که لاریجانیِ رئیس مجلس، صلاحیتش را پیش کسی دیگری برای احراز برده بود. بعد از آن ایام، جور دیگری عزیز حضرت آقا شد. دست‌راست، مرید، مشاور... حیف شد که آقامجتبیِ جوان ما نتوانستند از حضور و مشاوره‌هایش در امر رهبری استفاده کنند. هنوز هم صدایش در گوشم می‌پیچد. انگار حالا باید جمله‌اش را خطاب به همه‌ی مردم ایران بگوید. وقتی که در همهمه‌ی صحن علنی می‌گفت: آقایون لطفا مشارکت بفرمایید. ✍ حاد 🌿 @had9797 🌿
نذری 🤌