eitaa logo
حاد ✊🏻 ننه‌قاسم
417 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
211 ویدیو
11 فایل
🧕🏻حدیث‌الزهرا 🩵مامان |✍️اهل نوشتن |🎓دانش‌آموخته دانشگاه فرهنگیان |🦻مربی کودکان با نیازهای ویژه شهید حسن باقری: باید به‌خود جرات داد...✊🏻 ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_kkd16t&btn=پیام.های.
مشاهده در ایتا
دانلود
جمله ای که نوشتیم : شال‌آتما برای شمایی که دلمون به بودنتون گرمه 🚀 شال‌آتما: یه رسم قدیمی تو زنجان که شب چهارشنبه‌سوری جوونا از سوراخ سقف یه شال مینداختن روی کرسی و بزرگترا توی اون سال جوراب و خوراکی میذاشتن. حالا شال و کرسی جمع شده ولی جوراب همچنان پا بر جاست 🧦 ⚠️بخاطر حفظ مسائل امنیتی از انتشار تصاویر مربوط به ایستگاه‌های بازرسی معذوریم⚠️
وای خدا 😭😭😭
تو یکی از ایست بازرسی ها که پیاده شدیم برای اهدای جوراب ها، یکی از نیروها با اسلحه و لباس و مجهز ایستاده بود. خیلی چهره نورانی‌ای داشت. لبخند آروم،مودب، ریش های منظم و... به دلمون افتاد شبیه شهداست ولی رومون نشد بهش بگیم. سوار شدیم و دربارشون باهم صحبت کردیم. یکی از بچه‌ها که جسورتر از بقیه بود پیاده شد و رفت سراغش. یهو دیدیم آقاهه چفیه‌شو از دور گردنش باز کرد و داد به دوستمون. رفیق ما سوار شد و شروع کرد به اشک. به آقاهه گفته بود: « چهرتون خیلی به دلم نشسته میشه یه یادگاری بهم بدید؟» اونم گفته بود :« این چفیه تبرک سوریه است. عزیزترین چیزیه که دارم...» و این شد رزق امشب ما ... وَ اَلحِقنا بِهِم...
قسمت جدید هانیه امروز ...
«مشارکت بفرمایید» پرتاب شدم به ۱۰ _ ۱۲ سال قبل. وقتی داخل چادر جمع‌آوری نذورات حسینیه اعظم نشسته بودم و جمعیت عزادار را تماشا میکردم. تُره‌ای از جماعت جدا شد و موازی دسته حرکت کرد. چشم ریز کردم تا ببینم کدام مداح یا روحانی میانشان قدم می‌زند که موهای طلایی‌اش در دل سیاهی عزادارن به چشمم آمد. قدش از همه بلندتر بود. شانه‌هایش اما نحیف‌تر از آنی بود که پشت صندلی پرطمطراق مجلس نشان میداد. سرش را پایین انداخته بود و به صحبت‌های مردم رنج کشیده گوش میداد. مردمی که چاره‌ای جز سینه زنی و اشک بر پسر فاطمه س نداشتند و حالا میان خیل عزاداران ، گره‌گشایی یافته بودند. آن روزها سنم کمتر از آن بود که جلو بروم و عریضه‌ای، شکایتی یا درخواستی داشته باشم. با چشم‌های متعجب به مردم نگاه میکردم و مفهوم مسئول و مسئولیت برایم جا می‌افتاد. از طرفدار داشتن خوشم می‌آمد اما درکی از عواقبش نداشتم. صبح روزی از روزهای اردیبهشت ماه ۱۴۰۰ بود و من مانتو فیروزه‌ای رنگم را اتو میکردم تا برای جلسه تبیینی دانشجویان با حضور حجت الاسلام مجتبی عرب، آماده شوم. ناگهان پیام‌ها پشت سرهم در گروه بسیج دانشجویی ارسال شدند. اتو را زمین گذاشتم و اسامی را خواندم. نام علی‌لاریجانی در میانشان نبود. به عنوان یکی از طرفداران و مریدان حاج آقای رئیسی که لاریجانی را رقیب اصلی می‌دانستم، ته دلم خوشحال شدم. اما ... تعجب هم کردم. صلاحیت آقای لاریجانی احراز نشده بود؟ مانتوی فیروزه‌ای رنگ زیر حرارت اتو سوخت ولی روزها طول کشید تا بفهمم که لاریجانیِ رئیس مجلس، صلاحیتش را پیش کسی دیگری برای احراز برده بود. بعد از آن ایام، جور دیگری عزیز حضرت آقا شد. دست‌راست، مرید، مشاور... حیف شد که آقامجتبیِ جوان ما نتوانستند از حضور و مشاوره‌هایش در امر رهبری استفاده کنند. هنوز هم صدایش در گوشم می‌پیچد. انگار حالا باید جمله‌اش را خطاب به همه‌ی مردم ایران بگوید. وقتی که در همهمه‌ی صحن علنی می‌گفت: آقایون لطفا مشارکت بفرمایید. ✍ حاد 🌿 @had9797 🌿
نذری 🤌
رمان رمضانی 🌙ماه هانیه 🌙 ✍به قلم حاد قسمت سیزدهم | کارت را میگیرم و به سمت دستگاه پوز میچرخم. همزمان نوشته‌ی روی کارت را هم می‌خوانم: احمد متبسم نامش به رویم میخندد. کارت را میکشم و به سمتش برمیگردم. نان‌چایی به دست کنار میز ایستاده و انگار خیال رفتن ندارد.سر جایم می‌نشینم. به خیابان چشم دوخته است. صدای قرآن از مسجد بلند میشود. احمد پاکت نان را داخل کیفش میگذارد و میگوید: «به نظرتون ارزشش رو داره؟» با تعجب سر بلند میکنم. به چهره اش چشم می‌دوزم و با تحکم جواب میدهم: «معلومه که داره. اینجا وطن ماست.» با آرامش به سمتم برمیگردد: « آره اینجا وطن ماست. ولی اینا... اینا واقعا هموطنن؟» تاب نشستن ندارم. انگار صدایم را نمی‌شنود. بلند میشوم و صدایم را بالا میبرم: «منظورتون چیه؟» چشمانش خیس شده اند. بغضش را قورت میدهد و جواب میدهد: « دوماه پیش رو یادتون نیست؟ چطور به همین خیابون حمله کردن و شهر رو به آتیش کشیدن؟» رومیزی را برمیدارم و تا میکنم. صدایم را صاف میکنم و میگویم: «اونا که یه مشت اغتشاشگر بودن که از نارضایتی مردم سو استفاده کردن. خب حالا هم مردم دارن چوب همراهی کردنشون رو میخورن.» کامل به سمتم برمیگردد و جدی میگوید: « دقیقا. دارن چوب همون کارارو میخورن. اما این وسط خون اینهمه آدم ریخته میشه. از نظامی و کاردرمان تا غیر نظامی و بچه ها. اینه که واسم سوال می‌سازه. حالا جواب بدید. ارزششو داره؟» انگار روی زخمم نمک پاشیده است. نقطه به نقطه ی قلبم گزگز میکند. زیر چشمانم سنگین میشود. چرا این سوال را از من پرسید؟ من که خودم زخم خورده ام. تا بغضم را قورت بدهم، ازم فاصله می‌گیرد. آنقدری که دیگر نمی‌توانستم صدایم را به گوشش برسانم. او چه میفهمد داغ سهراب یعنی چه؟ تمام وجودم درد میکند. بی توجه به افراد و اتفاقات به سمت خانه برمیگردم. کلید می‌اندازم و درب را باز میکنم. همه جا تاریک است. تاریک اما نه به اندازه ای که راه را نشناسم. کبریت را از آشپزخانه برمیدارم و به پذیرایی میبرم. کنار میز زانو میزنم. همان میز گرد ظریف که محفل چای عصرانه مان بود. کبریت میکشم. شمع روی میز روشن میشود و تصویر مرد لبخند میزند. لبخندی که از میان ریش‌های یکدست سفید منظمش، دلم را نوازش میکرد و حالا دیگر زنده نیست. کنار نور شمع، سرم روی میز میگذارم. تازه شب دوازدهم رمضان است اما صدایی در گوشم میخواند : اینک شما و وحشت دنیای بی‌علی... 🌿 @had9797 🌿
هدایت شده از - دکوپاژ 🇮🇷 ۫ ִ 𓈒
یا علی با مدد از شهیدان عزیزمون و برای تعجیل در ظهورِ منجی عالم✨؛ یه سری نیروهای واقعا خالص تو ایست بازرسی های ورودی شهر، بدون توجه به این سرما و تو شرایط واقعا سخت کل شبانه روز مراقب این خاک و این مملکتن، حالا ما میخوایم هرچند کم ولی برایِ عید که باید پیش خانواده‌هاشون می‌بودن اما تو جاده‌هان که آب تو دل ما تکون نخوره، یه سری هدبند و گوش‌گیرهایی به عنوان یه عیدی ناقابل تهیه کنیم🤍؛ تا شاید بتونیم کمی جبران کنیم و حداقلش ازشون تشکر کنیم که اینقدر پای کارن.
6219861807965412
به نامِ عباسی، بزنید روی شماره کارت کپی میشه🌿 هرکدوم از هد‌بندها حدود ۹۰ هزارتومنه، هر سهم ۹۰ تومن اگر که بیشتر یا کمتر هم تونستید واریز کنید هیچ ایرادی نداره و دستتون درد نکنه🌱🩵 « عکس و فیلم از روند کارها حتماا قرار می‌گیره توی کانال »