#روایت_حسینیه
گزارش دکتر فیروزفر از حجم آسیب ها به ساختمون حسینیه رو که دیدم، دلم لرزید و به دنبال دفتر نذورات، پر کشید.
هرسال دهه محرم که میشد، دیگه پدر و برادرم رو توی خونه پیدا نمیکردیم.
صبح و شبشون توی حسینیه اعظم میگذشت.
حال خوب و معنویتی که از حسینیه و جمع رفقاشون کسب میکردند، عطش خادمی رو توی دلم بیشتر میکرد.
دلم میخواستم من هم جزوی از « بچه های حسینیه » بشم.
سنم خیلی کم بود که جرات کردم و از بابا خدمت توی حسینیه رو خواستم.
غافل از اینکه خود حضرت به دل معصوم و کودکانهام نگاهی انداختن و دعوتم کردند.
اون ایام خادم کودک و نوجوان مرسوم نبود؛ تنها مسیری که میشد از طریقش اسم و رسم خادمی پیدا کرد و در عین حال برای سن و سالم سخت هم نباشه، میز نذورات بود.
جایی که اون رو مرکز دنیا میدونستم و فکر میکردم کندن ورق قبوض نذورات چقدر میتونه باکلاس و بزرگونه باشه.
برای بقیه شاید حضور من مزاحمت بود اما ته دلم تشنهی اون فضا بودم.
کارت روی سینه و اسم و عکس واقعیم،انگار که هویت جدیدی برام میساخت.
هویتی که روشن بود به نور خادمالحسین علیه السلام ...
🌿 @had9797 🌿
حاد ✊🏻 ننهقاسم
نشستیم پای صحبت های رضوانه خانم دباغ ... از خوبیای دهه فجر هم اینه که هر ارگان و نهادی دنبال ارتق
صبح بعد نماز خوابم برد
خواب دیدم دوستم که سر صحنه حادثه است، پیام داده :
از کل ساختمون اداری، فقط آمفی تئاتر سالم مونده ولی خاکی شده. بیاید کمک تمیزش کنیم
😭😭😭😭 کاش واقعی بود
حاد ✊🏻 ننهقاسم
اون سال انتخابات همزمان شده بود با اعیاد شعبانیه . ماهم شب سوم شعبان جمع کردیم و رفتیم حسینیه اعظم .
این عکس رو از کوچه اصلی حسینیه گرفته بودم.
همونجایی که الان...
خادم الحسین علیرضا صحبتلو
شهید حسینیه اعظم زنجان
امروز پدر شد 🥀
#روایت_حسینیه
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌙 #روایت_شبها
بهش گفتم : خب نذر پیروزی چیکار کنیم؟
گفت : نذر پیروزی ایران
دوباره گفتم: خببب چیکار کنیم؟
گفت : نذر کنید.
سربه سرش گذاشتم . باز پرسیدم: یعنی چیکار کنیم ؟
انگار تازه یادش افتاد که اصلا برای چی وایستاده اونجا. گفت: پول، پول بدید.
بخدا همینا جنگ رو پیروز میشن ❤️🩹✊🏻
حالِ حضرت سکینه سلام الله رو
تا حد خیلی خیلی خیلی کمی درک میکنم...
پیشِ رو : آقایی که از دست دادیم و داغش به دلمون نشسته
پشتِ سر : خیمهگاهی که هنوز ازش دود بلند میشه (حسینیه اعظم)
خدایا این چه امتحانیه ...