حاد ✊🏻 ننهقاسم
اون سال انتخابات همزمان شده بود با اعیاد شعبانیه . ماهم شب سوم شعبان جمع کردیم و رفتیم حسینیه اعظم .
این عکس رو از کوچه اصلی حسینیه گرفته بودم.
همونجایی که الان...
خادم الحسین علیرضا صحبتلو
شهید حسینیه اعظم زنجان
امروز پدر شد 🥀
#روایت_حسینیه
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌙 #روایت_شبها
بهش گفتم : خب نذر پیروزی چیکار کنیم؟
گفت : نذر پیروزی ایران
دوباره گفتم: خببب چیکار کنیم؟
گفت : نذر کنید.
سربه سرش گذاشتم . باز پرسیدم: یعنی چیکار کنیم ؟
انگار تازه یادش افتاد که اصلا برای چی وایستاده اونجا. گفت: پول، پول بدید.
بخدا همینا جنگ رو پیروز میشن ❤️🩹✊🏻
حالِ حضرت سکینه سلام الله رو
تا حد خیلی خیلی خیلی کمی درک میکنم...
پیشِ رو : آقایی که از دست دادیم و داغش به دلمون نشسته
پشتِ سر : خیمهگاهی که هنوز ازش دود بلند میشه (حسینیه اعظم)
خدایا این چه امتحانیه ...
#روایت_حسینیه
از دل تقاطع سبزه میدان عبور کردیم و وارد خیابان فردوسی شدیم. از مقابل ورودی پاساژ مکی که گذشتیم، کمکم سر مردم بالا آمد. تَرَک شیشهها و کرکره های لهیده را به همدیگر نشان میدادند . هر چه جلوتر رفتیم، شکاف دل شیشهها بیشتر شد، تا جایی که دیگر نه شیشه ای بود و نه پنجره ای.
لاشهی شرحه شرحهی پردهها از سقف آویزان بود.
گردن چرخاندم. جای خالی یعنی هیچ.
فکر نمیکردم اولین مواجهه ام با حسینیه از هیچ آغاز شود.
از جای خالی تابلو و ساختمانهای موسسه قرضالحسنه و خیریهی شهید خدامرادی.
چند قدم که جلوتر رفتیم تازه با ویرانه روبرو شدم.
مصالح و وسایل از آجر به آجر ساختمانها آویزان شده و تاب میخوردند.
ناخودآگاه پشت دستم را میزدم و از ته دل آه میکشیدم.
کالسکهی پسرک را هل دادم و جلوتر رفتم.
عینک خاطرات محرم را روی چشمم گذاشتم و یک به یک تصور کردم؛
اینجا دارالشفا بود، اینجا معمولا آمبولانس توقف میکرد، اینجا مغازهای پرچم فروشی بود، اینجا اغلب بساط فروش لباس های نوزادی شب ششم پهن میشد، اینجا نانوایی بود همان که ماه رمضانها بعد از ختم قرآن ازش بربری میخریدم، اینجا خانه پدری دوستِ بابا بود که هرشبِ دهه محرم اسپند دود میکرد، اینجا، اینجا، اینجا ...
هی! ما چقدر بچهی حسینیه ایم. ما چقدر با این یک گُله جا خاطره داریم.
چشمم به ویرانهی ساختمان اداری افتاد. سردیس شهید شهریاری مقابلش بود.
غبطه میخوردم که عجب جایی. کاش عاقبت ماهم طوری شود که سردیسمان را درِ ورودی ساختمانهای فرهیخته بگذارند.
از درب شیشه ای که وارد میشدی، وسط آسانسور بود و از دو طرف پلههای اضطراری بالا و پایین میرفتند.
برای منی که همیشه دیرم بود، آسانسور خاطره چندانی نساخته اما بدو بدوهایم در راهپله را خوب به یاد داشتم.
محرم سال ۹۶ یا ۹۷ بود.
تازه از کلاس عکاسی فارغ شده و دوربین عکاسی دخترخالهام را قاپ زده بودم. بعد از چندین سال خادمی در قسمت نذورات، خیلی کلاس داشت که حالا وارد قسمت رسانه شوم.
ثبت نام کردم و مسئول عکاسی از حواشی دسته عزاداری حسینیه اعظم شدم. موظف بودم که هر یکی دو ساعت رَم را به مسئولم برسانم تا عکسها را حین برگزاری دسته، منتشر کنند.
بچه های رسانه در سالن اجتماعات مستقر بودند و من با کولهپشتی و دوربینی آویزان از گردنم، هر چند ساعت به سراغشان میرفتم.
از صدای پاکوبیدنم در راهپله، متوجهم میشدند.
رَم را میگرفتند و تا تخلیه شود، سر به سرم میگذاشتند.
پلک زدم.
چند قدم بالاتر از آن ساختمان، داروخانه بود.
یک شب بعد از مراسمی که هیچ یادم نیست به چه مناسبتی برگزار بود، با دوستانم راهی داروخانه شدیم. شاید برای خرید داروهای مسکن که جوانان مثل نقل و نبات میخورند.
رگال پستانکها دلم را اکلیلی کرد. از همان موقع از ذهنم گذشت لابد هرکس از اینجا پستانک یا شیشهشیر میخرد، آن را تبرک امام حسین ع میداند. همان موقع هم با خودم گفتم روزی که مادر شدم پستانک پسرم از تبرکی کربلای زنجان میگیرم.
حالا...
دستان یخزده را روی کاور کالسکهی پسرک کشیدم تا سرما به داخلش نفوذ نکند.
دست دیگرم را پهن کردم روی صورتم. نخواستم اشکهایم در آن شلوغیِ جمعیت به فریاد تبدیل شوند.
حسرت پستانک روی دلم ماند اما حتما روزی که پسرم خادم حسینیه شد، این روایت را برایش میخوانم.
حاد ✍
🌿 @had9797 🌿