👩🏻🍼ننه قاسم|
بعضی شبا که بنا به شرایط پسری رو بغل نمیگیرم و کنارم، با فاصله میخوابه ،
هی نصفه شبی بیدار میشم،
به نفسهاش نگاه میکنم،
دست روی سر و صورتش میکشم که تب نکرده باشه،
گرمش نباشه
سردش نباشه
و...
کلا تو این چند ماهه که مادر شدم دیگه نتونستم عمیق بخوابم !
خلاصه که
بمیرم برای دلِ مادرِ ماکان...
بمیرم برای دلت زن، که حتی یه خاک سرد نیست دست روش بذاری بلکه داغت خنک بشه...
چی میکشی زن ؟
صدای خندش هنوز تو گوشات میپیچه؟
وقتی هر بچهای گریه میکنه، ناخودآگاه برمیگردی و فکر میکنی پسرته ؟
توی کلیپا دیدم دست رو دست گذاشتی. دستت چرا خالیه مادر؟ باید دست پسرتو میگرفتی، صورتشو نوازش میکردی، موهاشو بو میکردی ...
آخ بمیرم برا دلت زن ...
✍ حاد
🌿 @had9797 🌿
هدایت شده از مکــتوباتِ دل| ֪ 🤍
یکی از شبهایی که به میدان آمدم
دلم خواست کمی طولانی تر پایِ معرکهی
این آقایِ تیپ اخراجی طورِ خیابانِ بهشت زنجان بایستم .
داشت بند و بساطش را برای شروع نواختن
آماده میکرد و مردم را از اطراف بسوی خود میخواند . . . به آنانی هم که نه دور
میدان بودند و نه آن سوی خیابان میان
جمعیت نه در بینِ معرکهی خودش، فراخوانِ پیوستن به مردم را میداد و با زبان خودش میگفت :
[ اگر تا اینجا آمدهای، پس بیا و کنار مردم
کنار ما باش؛ که سمت درست هم قدم شدن با این سو ، با ما . . . یعنی مردم است ! ]
اما آن شب از آقا محمودِ خیابان بهشتِزنجان
[ که اسمش را از رویبرگهای که پشت ماشین
از برای جمع آوری کمک های مردمی ، چسبانده بود فهمیدم ]
حرفهایی شنیدم که برایم بسی جالب و عمیق بود . . .
حرفهایی که روایتِ زندگی شخصیاش بود ،
زندگیِ گذشته اش ، زندگیِ قبل از نهم اسفند ماه را . . .
از علاقهاش به موسیقی و نواختن میگفت ،
از اینکه بقول خودش چقدر با آنها خودش را به این در و آن در میکوبیده تا به جایی برسد . . .
از شغل قبلی اش ، که ارکستر عروسی ها و
این مجلسهای مطرب طلب بوده میگفت . . .
از جاهایی که میرفته تا با هنر نواختنش
او را بیشتر بشناسند و اسمی در کند . . .
از آرامشی که آن روزها گمشدهی بزرگش بوده
آرامشی که نه تنها خودش ، بلکه خانوادهاش هم سهمی از آن نداشتند .
آقا محمودِ این شبهای شهر ما میگفت
اصلا کاری به کار کشور و انقلاب و رهبر؛
کاری به کار خدا و پیغمبر و اهل بیت هم نداشته ، چه برسد به شهدا و ...
تمام دنیای او موسیقی بوده و موسیقی؛
با این وادیها هیچ سر و سرّی نداشته!
اما . . .
اما همه چیز برای او و خانواده اش از نهم اسفند زیر و میشود، همه چیزشبهم میریزد
انقلابی در درون آقا محمودِ شهر ما، شعلهور میشود و جانش را به تلاطم میکشد . . .
آتش انقلابی که با خونِ رهبر ، انقلابی که با خونِ کودکانِ مظلوم مدرسهی میناب
در قلب و جان او زبانه میکشد و
گویی که او دوباره از مادر زاده شود و دگرگونش کند .
میگفت بعد از آن اتفاق دیگر نتوانستم خانه بنشینم ،
به خود میگفتم :
[ محمود تو باید بلند شوی و کاری بکنی ، باید دست بجنبانی و این دل آشفته را
این دریایِ شوریده و بر جان نشسته را به ساحلش برسانی . . .]
میگفت اینجا آمدنم را
همه مدیونِ رهبر و شهدایَم ، میگفت بعد از آن روز و اتفاق خودم را شناخته ام ، فهمیده ام که روح من چه بی اندازه بیقرار وطن است ،
چه بی مقدار است در برابر این مردم ،
چه شرمسار است در محضر شهدا . . .
از همان شب اول که آمده ام ،
در خانهمان؛ با زن و بچهام بعد از سالها
آرام تر شده ایم ، با آرامشی سر به بالین میگذاریم که نمیدانم منشأش چیست !
اما یقین دارم به برکت همین خیابانی است
که میآیم و با تمام وجودم هنر ناقابلم را
تقدیم وطن؛ تقدیم شما مردم با شرافت میکنم!
آقا محمودِ خیایان بهشتِ زنجان
که از همان شبهای اول قیام لیل آمده،
نامش را گذاشته [ خادمالشهدا ]
خیلی مشتی و لوطیست ، او به خودش میگوید من در میانشما از تبارِ اخراجی هایم . . .
از تبار مجید سوزوکی
این خادم الشهدا حالا بیشتر از ۵۰ شب
است ، در خیابان بهشت
از وطن میخواند،از شهدا ، از شرف و غیرت
برای وطن مینوازد و امید به قبولیِ خدمتش
با این هنرش را دارد . . .
او میگفت :
[ حالا که اینجا ایستادهام فهمیده ام
آن همه دست و پا زدن با موسیقی و ابزارآلاتش
برای این بود؛ که به اینجا برسم ، به همین
خیابان ، به همین عاقبت که در میان شما
از دل تاریکی ها بیرون بیایم و بشوم کوچیکترین نوکرِ نوکرهایِ انقلاب و شهدا.
از عاقبت بخیری اش،میگفت و اشک میریخت
اشک میریخت و خدارا شکر میکرد که نجاتش داده ، که سمت درست تاریخ را نشانش داده،
که به او اجازه داده بیاید و هنر و استعدادش را
برای وطنش خرج کند و اینطور میانِ مردم
کسب آبرو کند . . . حالا هم این ارگ را
با کمک همین مردم، خریده!
" آقا محمودِ ابتدایِ خیابان بهشت؛ از رویشهای پنهانِ
این انقلاب و قیام لیل است که در حافظهی
تاریخی مردم شهرش تا ابد جاوید خواهد ماند "
#نبردرمضان؛ #ریحان
آقا محمودِ بابایی
مردِ خاص این شبهای زنجان 🎷
اومدن ایتا😍
عضو بشید و معرفی کنید 👇👇👇
https://eitaa.com/khademolshohadazanjan1
👆👆👆
🪔کلاس اخلاق |
زنگ دل
پسر جوانی در حدود بیست سال پیش در صحن گوهرشاد به من رسید و پرسید: «قلب آدم گاهی زنگ میزند و سخت میشود. چه کار کنیم که این زنگ دلمان از بین برود؟»
به او گفتم چند راه دارد: «یکی قرائت قرآن در سحر است، یکی استغفار کردن در سحر، و یکی هم رسیدگی به یتیم.»
🌿 @had9797 🌿
اگه براتون سوال شده که چرا چند روزه فعالیتم کم شده و
تو خیابون هم منو نمیبینید ،
عارضم که پسری سرماخوردن
و تا بهبودی کامل ایشون به صورت خودرویی به تکلیف عمل میکنیم🇮🇷🚗
حمد شفا لطفا🌿
این شبا هر پرچم و عَلَمی به لطف شما مردمه که بالاست🚩
عمو محمود زنجان 🎷
برای ادامه کار و گسترش ابزار و وسایلاشون به کمکهای مالی شما نیاز دارن.
به اندازه همتتون ، یا علی 🕊
6104338997790197💳محمود بابایی غریب💳 (روی شماره کارت بزنید کپی میشه)
👩🏻🍼ننه قاسم|
اگه ازم بپرسید چرا اینقدر به همه چیز ذوق میکنی، قطعا میگم چون توی چنین خانوادهای بزرگ شدم ! 👧🏻
چند روز پیش که خونه بابام بودم، دیدیم که جوراب شلواری پسری به قاعدهی انگشتهای کوچولوش سوراخ شده😄
گفتم خب دیگه با خیال راحت ( که نهایت استفاده رو ازش کردیم) لباس رو میاندازم میره.
اما مامان شلوار رو برداشتن، شستن، و روش یادداشت گذاشتن به یادگار 🪞💌
🌿 @had9797 🌿