eitaa logo
حاد ✊🏻 ننه‌قاسم
416 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
211 ویدیو
11 فایل
🧕🏻حدیث‌الزهرا 🩵مامان |✍️اهل نوشتن |🎓دانش‌آموخته دانشگاه فرهنگیان |🦻مربی کودکان با نیازهای ویژه شهید حسن باقری: باید به‌خود جرات داد...✊🏻 ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_kkd16t&btn=پیام.های.
مشاهده در ایتا
دانلود
حاد ✊🏻 ننه‌قاسم
#ناشناسا تبریکات رو یه پیام کردم محض شلوغ نشدن کانال 💚 👈 شما گفتید : _تبریک تبریک تبریک ان شاالله
👈شما گفتید : _ روزت مبارک خالهه + ممنون خواهرزاده 😽 👈شما گفتید : _سلام روزتون مبارک.ان شاالله موثر در ظهور باشین. چی مگه درباره این شهید شنیدین.میشه ب مام بگین + روایت های خاص و ناب ... تو همین ناشناس هم چندتایی گفتید 😭😭 می‌نویسم براتون ان‌شاءالله 👈شما گفتید : _سلام خوب هستین اولا که رورت مبارک ننه قاسم خانم ترابی معلم منم بودن خیلیییییی دوسش داشتم البته خانم حاجی میری هم بودن ولی من خیلی باهاش خوب نبودم شایدم ایشون با من خوب نبود + سلام ممنونم💗 آره واقعا ماه بودن 😍 ارتباط با معلمان متفاوته😂😂 👈شما گفتید : _ عههه خانم حاج میری و خانم ترابی معلم ماهستن البته خانم ترابی برای ریاضیمونن و خانم مسعودی هم سال پیش معلممون بودن... + آنقدر دلم میخواست بیام یه سر به فرزانگان بزنممم. گذاشتم بعد عید که اونم تعطیل شد 🤦🏻‍♀ خانم ترابی ریاضی دبیر ماهم بودن . ایشون هم از بهترین‌ها بودن. این دو عزیز متفاوتن . یکی دبیر ریاضی و یکی بیر منطق فلسفه ! 🌿 @had9797 🌿
خانم ترابیِ فلسفه فقط یکسال دبیرم بودن . ⛲️ سال دهم رشته ی من ریاضی بود.📉 سال بعدش تصمیم گرفتم تغییر رشته بدم و برم انسانی ، دنبال عشق و علاقم...📚 تابستونِ منتهی به یازدهم باید ۴ تا امتحان میدادم که وارد رشته انسانی بشم. دروس تخصصی انسانی !🌿 اولی امتحان منطق بود .🧠 ( واقعا درس جالب و شگفت انگیزیه) خلاصه بدون دبیر و آموزش ،کتابو خوندم و رفتم سر جلسه . هیچکس هم بالا سرم نبود. سر یکی از سوالاتِ جای خالی، متوجه شدم که سوال غلطه!❌ یعنی باید کلمه کلیدی جمله رو خالی میذاشتن که من بنویسم،⭕️ ولی کل جمله رو نوشته بودن و وسطش هم یه خط‌چین بی‌دلیل گذاشته بودن!!! منم اومدم گوشه‌ی سوال نوشتم✍: به نظرم این سوال غلطه چون باید فلان کلمه رو نمیذاشتید ولی اشتباها گذاشتید مونده و خلاصه من می‌دونم که کلمه کلیدی این کلمه است. 🤓 چند روز گذشت و اول مهر شد. 🔔 زنگ اول فلسفه داشتیم. خانم ترابی ( که سال قبل دبیر منطق بچه ها بودن ) اومدن. 👩🏻‍🏫 خب من ایشون رو نمی‌شناختم... ( چون سال قبل رشتم ریاضی بودم) 👀 شروع کردن به حضور و غیاب و احوال پرسی .✅ به اسم من که رسیدن گفتن: عه پس دربانی تویی ؟ من امسال بخاطر تو موندم تو این مدرسه ...❤️‍🩹 بعد ماجرای یادداشت منو گوشه‌ی برگه امتحانی تعریف کردن و گفتن که از این کارم خیلی خوششون اومده بود ...😄😄
خواهرخانمی و دختراش غافلگیرم کردن😍🌺 خواهرزاده ای که واست گل بیاره خودش گله💕 فاطمه زهرا خانم و عاطفه زهرا خانم
اومدیم وداع با شهدای مسجد حضرت زهرای اندیشه ...
بچه مسجدی ها هم شهید می‌شوند ...
دیدین شب عروسی، رفقای داماد دم در منتظر ماشین عروس وامیستن؟ قبل مراسم این جوونا همچین حالی داشتن... ولی کنار حجله‌ی رفقاشون ، منتظر ماشین تشییع ...
جوانان بنی‌هاشم بیایید علی را بر در خیمه رسانید...
یه عکسی گرفتم ... میتونم واسش یه کتاب روایت بنویسم 😭
بریم سراغ روایتا
حاد ✊🏻 ننه‌قاسم
مسجدِ ما اعتکاف رفته‌ها خوب میدانند،‌ مسجد محل اعتکاف میشود خانه‌ی دوم آدم. طوری که تا ابد وقتی هربار از مقابلش عبور میکنی،با انگشت نشانش میدهی و با سال و ماه به دیگران میگویی که سه شبی را در اینجا بیتوته کرده ای . حالا فرض کن خادم اعتکاف هم بوده باشی... تمام زیر و بم مسجد را از حفظی؛ هر گل قالی برایت خاطره میشود و هر پستو، رد پای یک یادگاری . من هم بعد از ایام‌البیض سال ۱۴۰۳ هربار که از خیابان اندیشه میگذرم و نگاهم به کاشی سورمه‌ای رنگ و نوشته‌اش می‌افتد، در خاطرات غرق میشوم. شب‌هایی که آجر به آجر مسجد را گز می‌کردم و ثواب را در دانه‌های تسبیح پیرزن‌های معتکف میجستم. همان شب‌های امیرالمومنین ع بود که خداوند ارزشمند‌ترین هدیه‌ی زندگی‌ام را به من داد.‌ پسرک را به دل داشتم ولی از وجودش بی‌خبر بودم. این شد مسجد حضرت‌ زهرای اندیشه را نه فقط مسجد اعتکافم، بلکه خانه و مأمن پسرم هم میدانم. امشب در مسیر مراسم که بودیم، با خودم تصور میکردم: شهدا رو از درب آشپزخونه میارن. لابد رفقاشون اونجا زیارتشون میکنن، لابد چند نفر تو اتاق صوت نشستن و گریه میکنن، لابد بعدش میارنشون بالا پیش ما و... پیش‌بینی هایم تاحدی درست از آب درآمد. اواخر مراسم گفتند: شهدا را به شبستان بالا می‌آوردند. پسرک را در بغلم چپاندم و کنار پنجره ایستادم. با خودم گفتم اگر قسمت باشد، می آیند. شهدا را از مقابل چشمانمان رد کردند و به اتاق پایگاه بردند. گردن چرخاندم. پنجره‌ی ما به پنجره‌ی پایگاه اِشراف داشت. مادرها چادر روی سر می‌کشیدند و مویه میکردند. مرغ خاطراتم پرواز کرد؛ شب آخر اعتکاف، مسئول استانی به مسجدمان آمد. دستم را گرفت و به اتاق پایگاه رفتیم. بعد از چند سال سفره‌ی دلم را برایش باز کردم و گفتم و گفتم و گفتم ... اشک ریختم. من آن روز به خاطر منیّت‌هایم اشک ریختم و حالا ... دخترانی همسن و سال من داشتند برای عزیزترین‌هایشان، در همان اتاق، اشک می‌ریختند. در ذهنم تکرار می‌شد: فاصله‌ی بین من و شهدا بیشتر از دو پنجره است ... ✍ حاد 🌿 @had9797 🌿
شهدا را که بردند، دختر نوجوانی دوید به سمت خانواده‌ها . عطیه نامی را صدا میزد. جمعیت موج زد و عطیه و دختر باهم روبرو شدند. هر دو آغوش شدند و گریستند . عطیه در میان اشک و ناله گفت: «دیدی؟ دیدی منم خانواده شهید شدم؟» 📷عکس از وداع خانواده‌های معظم شهدا 📸✍ حاد 🌿 @had9797 🌿