حاد ✊🏻 ننهقاسم
#روایت
مسجدِ ما
اعتکاف رفتهها خوب میدانند،
مسجد محل اعتکاف میشود خانهی دوم آدم.
طوری که تا ابد وقتی هربار از مقابلش عبور میکنی،با انگشت نشانش میدهی و با سال و ماه به دیگران میگویی که سه شبی را در اینجا بیتوته کرده ای .
حالا فرض کن خادم اعتکاف هم بوده باشی...
تمام زیر و بم مسجد را از حفظی؛
هر گل قالی برایت خاطره میشود و هر پستو، رد پای یک یادگاری .
من هم بعد از ایامالبیض سال ۱۴۰۳ هربار که از خیابان اندیشه میگذرم و نگاهم به کاشی سورمهای رنگ و نوشتهاش میافتد، در خاطرات غرق میشوم.
شبهایی که آجر به آجر مسجد را گز میکردم و ثواب را در دانههای تسبیح پیرزنهای معتکف میجستم.
همان شبهای امیرالمومنین ع بود که خداوند ارزشمندترین هدیهی زندگیام را به من داد.
پسرک را به دل داشتم ولی از وجودش بیخبر بودم.
این شد مسجد حضرت زهرای اندیشه را نه فقط مسجد اعتکافم، بلکه خانه و مأمن پسرم هم میدانم.
امشب در مسیر مراسم که بودیم، با خودم تصور میکردم:
شهدا رو از درب آشپزخونه میارن. لابد رفقاشون اونجا زیارتشون میکنن، لابد چند نفر تو اتاق صوت نشستن و گریه میکنن، لابد بعدش میارنشون بالا پیش ما و...
پیشبینی هایم تاحدی درست از آب درآمد.
اواخر مراسم گفتند: شهدا را به شبستان بالا میآوردند.
پسرک را در بغلم چپاندم و کنار پنجره ایستادم. با خودم گفتم اگر قسمت باشد، می آیند.
شهدا را از مقابل چشمانمان رد کردند و به اتاق پایگاه بردند.
گردن چرخاندم.
پنجرهی ما به پنجرهی پایگاه اِشراف داشت.
مادرها چادر روی سر میکشیدند و مویه میکردند.
مرغ خاطراتم پرواز کرد؛ شب آخر اعتکاف، مسئول استانی به مسجدمان آمد. دستم را گرفت و به اتاق پایگاه رفتیم. بعد از چند سال سفرهی دلم را برایش باز کردم و گفتم و گفتم و گفتم ... اشک ریختم.
من آن روز به خاطر منیّتهایم اشک ریختم و حالا ... دخترانی همسن و سال من داشتند برای عزیزترینهایشان، در همان اتاق، اشک میریختند.
در ذهنم تکرار میشد: فاصلهی بین من و شهدا بیشتر از دو پنجره است ...
✍ حاد
🌿 @had9797 🌿
#روایت
چشم بادامی
وارد مسجد که شدم، بادامِ چشمهایش، فصل های اول کتاب کودکان با ناتوانیهای ذهنی را در ذهنم ورق زد.
صفحات مربوط به کودکان سندروم داون...
بیخیال عبور کردم و کل مراسم، در حال خودم بودم.
شهدا را که روی دست بلند کردند و یاحسین و یا زهرا فریاد زدند ،
نالههای دخترک، بینظم تر از بقیهی ناله ها به گوشم رسید.
چشمانش بارانی بودند.
مستأصل و پریشان، گره روسری باز کرده و وسط مسجد نشسته بود و زجه میزد.
کنارش رفتم.
بغلش کردم و پیشانیاش را بوسیدم.
گفتم : « چیشده عزیزم؟ مامانتو گم کردی؟»
با لحن سوزناک جواب داد:
« نه. بخاطر شهیدا گریه میکنم.»
بغض، خشت شد بیخ گلویم.
یاحسین گفتن های من کجا و یاحسین گفتنهای او کجا ؟...
📷✍ حاد
🌿 @had9797 🌿
هدایت شده از افواج | Afvagmedia
[میراث]
وارد مسجد شدم. کفشهایم را از پا کندم و به هر ضرب و زوری بود یک نایلون برایشان پیدا کردم.
هولِ پیدا کردن جا و رسیدن به نماز جماعت بودم که چشمم افتاد به ورودی زنانه.
خانمهایی، منظم روی صندلیهایی به ردیف نشسته بودند.
به چهره ها خیره شدم. همگی آشنا بودند . هرکدام را لااقل یکبار در کوچه یا خیابان یا مجلسی دیده بودم.
یکی اما آشناتر بود.
با طمانینه رو گرفته بود و به میهمانان سلام میداد.
لبخند در صورتش قاب شده بود .
لبخندی آشنا که زیر موهای خرمایی پسرجوان، روی عکسها و بنر ها خودنمایی میکرد. عکس هایی که کلمه شهید را با رنگ سرخ و نام «محمدحسین سودی» را با نستعلیق جانسوزی به دوش میکشیدند .
محمدحسین، لبخند را از مادرش به ارث برده بود ...
#چهاردهدلاورزنجانی
. AFVAGMEDIA .
هدایت شده از افواج | Afvagmedia
-تصویر برداری ممنوع!-
مراسم تمام شده بود .
هر کس راه خودش را گرفته و می رفت. رفقای قدیمی گوشه گوشهی پیاده رو گعده کرده بودند.
چندتا مرد منتظر همسرانشان بودند و چندتایی هم زن منتظر شوهرانشان.
با لباس بسیجی، از دل جمعیت بیرون زدند و راهی شدند .
چشمانشان بارانی بود.
نمیتوانستند غم دو عالم را پشت محاسن تازه جوانه زدهشان، پنهان کنند.
پوتین هایشان روی زمین چق چق میکرد و کشیده میشد.
ساک دستی را یک طرفه، روی دوش انداخته و راه میرفتند.
دست بردم و گوشی را روشن کردم.
ولی یادم افتاد این جوانها، در این لباس ، ممنوعالتصویرند.
موعد راهپیمایی و پرچمتکانی که نیست، جنگ است این بچهها، حالا در خط مقدماند.
از عزمشان مشخص بود که راهی ایست بازرسی اند.
دلشان اما، گره خورده بود به گوشهی تابوت رفقایشان...
#چهاردهدلاورزنجانی
. AFVAGMEDIA .
#روایت
👩🏻🍼ننه قاسم
کالسکه
گوشهی چهارراه امیرکبیر ایستاده بودم و به سیل جمعیت نگاه میکردم.
پسرک توی کالسکه ورجهورجه میکرد و حوصلهاش از توقف طولانی، سر رفته بود.
کمر نحیفش را به خارج از کالسکه میکشید.
صدایش کردم، اسباب بازی به دستش دادم و در نهایت مچ دستش را گرفتم تا خدایی نکرده از کالسکه بیرون نیوفتد.
ماشین تشییع شهدا از مقابلم عبور کرد. به یاد تشییع حضرت علیِ اکبر ع اشک ریختم و با مداح هم نوا شدم.
ماشین با آن عظمت، با آن تعداد کثیر از سرباز و بسیجی، از روی دستاندازی عبور کرد.
قلبم ۱۳ تکه شد.
۱۳ مادر دلشان لرزیده بود:
نکنه تابوت پسرم کج بشه...
نکنه کسی بیوفته روی تابوتش...
نکنه پسرکم اذیت بشه و ...
مادر بودن سخت است ،
مادری کردن در این دیار سختتر...
📷✍ حاد
🌿 @had9797 🌿