eitaa logo
حاد ✊🏻 ننه‌قاسم
417 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
211 ویدیو
11 فایل
🧕🏻حدیث‌الزهرا 🩵مامان |✍️اهل نوشتن |🎓دانش‌آموخته دانشگاه فرهنگیان |🦻مربی کودکان با نیازهای ویژه شهید حسن باقری: باید به‌خود جرات داد...✊🏻 ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_kkd16t&btn=پیام.های.
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از افواج | Afvagmedia
-دفترِ روضه- مداح‌ها دفتری دارند که هر فصلش را به یکی از ائمه و مناسبت‌ها اختصاص داده اند. فهرست جالبی دارد؛ از روضه‌ی لحظات احتضار حضرت رسول ص گرفته تا غربت و تنهایی امام عسکری ع . در این میان روضه های حضرت زینب س از پرطرفدارها هستند. دیشب بعد از مراسم وداع در مسجد اندیشه، جمعی از رفقای شهدا گوشه‌ای کز کردند و روضه خواندند . روضه‌هایشان از جنس روضه های بی‌بی زینب س بود. عطر جاماندن داشت. از ذهنم گذشت کاش مداح‌ها ذوق به خرج بدهند، عنوانی به دفترچه هایشان اضافه کنند با نام « روضه‌ی جامانده‌ها». مطمئنم خیلی به کار می‌آید ... . AFVAGMEDIA .
هدایت شده از وضعیت سفید ☫
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با کلی ذوق و آرزو بشینی کلیپ تدوین کنی برا بعد شهادتت🥲 دهه هشتادی بودنِ و همین ذوق و آرزوهاش... +سازنده کلیپ خود شهیده:) @sefidvaziat
شهر ما در خیابان راه میروم. شهر همان شهر است اما عطر دیگری در هوا پیچیده. چشمم در چهره‌ی مرد‌های نوجوان تاب میخورد. سبیل های فابیرکشان آدم را به یاد علی رستم‌خانی می‌اندازد. جعد موهایشان که هر چند لحظه دستی رویش میکشند، پیشانی نجیب محمدحسین سودی را به خاطرم می‌آورد. شیطنت‌ هایشان، خنده‌های سپهر محمدی را برایم تداعی میکند. نگاه نافذشان، تصاویر مهدی حسنی را برایم زنده می‌کند. برادرانگی‌هایشان شبیه مرام و معرفت سادات بهشتی‌ است. در این شهر چه خبر است؟ انگار شیشه‌ی عطری شکسته...
هدایت شده از دالانِ خیال🦢
نیم ساعتی میشد از گلزارشهدا برگشته بودم خونه در حد خوردن چند لقمه نون و تعویض لباس تا مجدد برگردم خیابون نشسته بودم رو تخت و داشتم ناشناس‌هاتون رو جواب میدادم که ننه‌قاسم زنگ زد _ سلام کجایی؟ + سلام، خوبی؟ محمدقاسم خوبه؟ من الان خونم، نیم ساعت دیگه میرم میدون _ شیفت پلاکارد داری؟ + آره _ آهان، هیچی پس + چطور؟ کاری داشتی؟ _ میگفتم یه سر بریم حسینیه که دیگه نشد + نه خب مشکلی نداره، میام یه سر میریم بعد برمیگردم _ باشه پس می‌بینمت + منم الان آماده میشم، یاعلی وقتی دیدمش گفت که داشتم کانالت رو چک میکردم دیدم نوشتی بعد شهادت آقا امروز دومین باری بود که نفست بالا نمی‌اومد و سینت احساس سنگینی داشت، دیدم منم این شکلیم گفتم بهت بگم یه سر بریم حسینیه ... و خب رفتیم تو راه حرف زدیم از غم امروز گفتیم از اینکه جفتمون از مرگ و قبرستون جدید که خیلی خوفناکه میترسیم از اینکه همه‌ی این شهدا تا دیروز کف خیابون کنار ما بودن ولی امشب زیر یه خروار خاک خوابیدن از اینکه یه عمر هیئتی باشی ولی آخرش شهید نشی و جسمت بره یه قبرستون دور از شهر از اینکه کامل نیستیم و عیب داریم ولی خب لطف و کرم خدا بیشتر از ایناست غصه خوردیم که هرکس توی این جنگ یه چیزی تقدیم راه خدا کرد، یکی همسر شهید شد، یکی مادر شهید یکی فرزند شهید یا حتی توی فامیل و خانواده شهید داد ولی ما نه خودمون شهید شدیم نه حتی خانواده شهید شدیم و کلی حرف دیگه و از همه جالب‌تر اینکه شدیدا نقطه اشتراک داشتیم به جزء یک مورد خاص (اونم گربه بود) =)) خلاصه که ممنونم زنگ زدی تا بریم ... گنبد طلایی حسینیه رو که دیدم دلم آروم شد❤️‍🩹
صبحایی که پسری خواب میشه یکم به خودم و زندگی میرسم 😄🤞🏻 امروز هم توفیق شد که بخش سه ماهه سوم (۶ تا ۹ ماه) این کتاب رو بخونم 📚 به همه‌ی مامانا و مربی ها پیشنهاد میشه 👍🏻
مارا مثل حبیب بپذیر ❤️‍🩹