eitaa logo
حاد ✊🏻 ننه‌قاسم
416 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
211 ویدیو
11 فایل
🧕🏻حدیث‌الزهرا 🩵مامان |✍️اهل نوشتن |🎓دانش‌آموخته دانشگاه فرهنگیان |🦻مربی کودکان با نیازهای ویژه شهید حسن باقری: باید به‌خود جرات داد...✊🏻 ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_kkd16t&btn=پیام.های.
مشاهده در ایتا
دانلود
خیلیاتون از توت‌بگ گفتید ! همون کیسه خرید / کیف خرید 🛍 👈 شما گفتید: هرکی میره بیرون توت بگ یا کیسه پارچه‌ای ببره با خودش 👈 شما گفتید: توت بگ های پارچه ای که بارررها قابل استفاده و موندگارن و به محیط زیست هم آسیب نمیزنن 👈 شما گفتید: یه متر پارچه میخریم برا خودمون کیسه پارچه ای تولید میکنیم .یه سری فروشگاه ها هم هستن که مخصوص همین کار کیسه تولید میکنن جنسشم خیلی خوب بود حالت توری داشت پیدا کردم میفرستم براتون + ممنونم حتما بفرستید. 👈 شما گفتید: کیسه پارچه ای توت بگ ها شاید به زودی تو درنا استودیو موجود کردیم 😭🤣 میتونید تهیه کنید + وسط آب گل‌آلود تبلیغات میکنی؟🥲😂
حاد ✊🏻 ننه‌قاسم
#روایت شهدا را که بردند، دختر نوجوانی دوید به سمت خانواده‌ها . عطیه نامی را صدا میزد. جمعیت موج زد
فکر میکنم عطیه خانم خواهر شهید رستم‌خانی بودند ... ممنون میشم اگه باهاشون در ارتباطید ، این پست رو بهشون بفرستید ❣
حاد ✊🏻 ننه‌قاسم
فکر میکنم عطیه خانم خواهر شهید رستم‌خانی بودند ... ممنون میشم اگه باهاشون در ارتباطید ، این پست رو ب
بعضی دوستان تو ناشناس فرمودن که اسم خواهر شهید عزیز عطیه نیست و من اشتباه نوشتم . من مأمور ثبت احوال نیستن که 😅 هر آنچه که دیدم رو‌ نوشتم . شاید عطیه خانم از نزدیکان شهید بودن. شاااید هم اون خانم دنبال عطیه خانم بوده و یهو یه کس دیگه رو بغل کرده و ... یکم ملایم تر بنویسید خب 😄
۴۰۰ تایی شدیم 🥰🎂
حاد ✊🏻 ننه‌قاسم
فکر میکنم عطیه خانم خواهر شهید رستم‌خانی بودند ... ممنون میشم اگه باهاشون در ارتباطید ، این پست رو ب
👈شما گفتید : سلام حدیث جون ما خانواده ی شهید رستم خانی هستیم و عطیه خانم دختر خاله ی شهیدن اسم خواهر شهید فاطمس + سلام و نور به فاطمه خانم و عطیه خانم عزیز. ان‌شاءالله مورد عنایت خانم زینب کبری س قرار بگیرید . هم شما عزیزان و هم همه‌ی خانواده های معظم شهدا... خوش به سعادتتون ❣❤️‍🩹
زاویه دید: مادرِ اول شخصِ جمع 👩🏻‍🍼🌹
بازم لکنت گرفتم. بازم وقتی داشتم بغضمو قورت میدادم لکنت گرفتم. « چی بهش بگم خدایا ؟ « بگم روحش شاد؟ بگم خدا رحمتش کنه؟ شهادتش مبارک هم که خیلی شعاریه ... چی بگم ؟» دوباره قورتش دادم و پامو گذاشتم تو خونشون. خودش بود! صاحب همون لبخند آروم که شد میراث محمدحسین. صاحب همون عکس زینبی که واسش کپشن زده بودن: از ما عکس نمی‌گیرید؟ جلو اومد . هیچ قطره‌ی اشکی روی صورتش نبود. چشماش پف نداشت. گونه‌هاش جای چنگ نداشت. جلو اومد. بازم لبخند زد. اونقدر عمیق که انگار تو روز عروسی پسرش، اومده استقبال مهمونا. جلو اومد. جملاتمو که از قبل آماده کرده بودم تو ذهنم مرور کردم« من نویسندم و تو کارای فرهنگی هم دستی بر آتش دارم و ...» جلو اومد و محکم بغلم کرد. بلند، طوری که همه بشنون گفت :« قدم نورسیده مبارک. خوبی حدیث جان؟» توی بغلش ذوب شدم. «خدایا، جلو پسرازدست‌داده ، این بچه رو چرا آوردم؟ اصلا... چطور منو شناخت؟ چطور بین اینهمه غصه یادش بود که من کیم؟» . من ؟ سراسر طپش قلب ... ✍📷 حاد 🌿 @had9797 🌿