🚩 #اربعین ۲/
به سرمون زود تو اپلیکیشن دیوار آگهی بذاریم .📈
یه اعلان با این مضمون که: ما ۴ نفر میخوایم تا مرز بریم ، هرکی میبره ، بسم الله . قیمت بگه ...
حوالی ساعت ۱۲ شب آگهی ثبت شد و تا نماز صبح ، چندین نفر بهمون پیام دادن . 🌅
از راننده های بین شهری که قیمت بلیط هواپیما میدادن ،
تا اکیپ هایی که یکی دو نفر جا داشتن ! 🚦
خلاصه که همینطور درخواست هارو بالا و پایین کردیم و رسیدیم به یه پیام :
من دوشنبه درمیام ، تنهام ، جا دارم شمارو هم صلواتی ببرم .
حالا ما کِی این پیامو خوندیم؟ بامداد شنبه📆
درحالیکه هنوز نه سماح رو قطعی نکردیم ، نه دیناری خریدیم
از طرفی خودمون تهرانیم و دو همسفر دیگمون زنجان⏱
( البته بگم تا ظهر یکشنبه ، هنوز به اون دو همسفر قطعی نگفته بودیم که باهم میریم و به تبع اون ، پیامدهنده ی دیوار هم نمیدونست که ما چه تصمیمی داریم !)
تا ناهار یکشنبه شرایط رو بالا و پایین کردیم !📊
اعتماد کردن به کسی که از طریق اینترنت و بدون هیچ خط و ربطی بهمون پیام داده بود و میخواست کار صلواتی بکنه ،
گرمای هوای عراق که همه ی زوار بازگشته رو کلافه کرده بود ،
نداشتن سرمایه کافی برا یه سفر و ...
خلاصه هزار جور فکر عجیب و غریب باعث شده بود که مستاصل باشیم⏳
اما با یکم پرس و جو تصمیممنو گرفتیم .🖐
واسه دو همسفر بلیط زنجان به تهران گرفتیم و با پرس و جو ، از حقیقی بودن شخص پیامدهنده مطلع شدیم .
من دوشنبه صبح امتحان تاریخ تحلیلی داشتم .
یکشنبه هم به شدت سرما خورده بودم🤧 و افتاده بودم یه گوشه و لابه لای خواب ، یه نگاهی هم به کتاب ۴۰۰ صفحه ای میکردم 📖
وقتی از سفر فردا مطلع شدم ، دست رو زانو گذاشتم و بلند شدم ...
کوله هارو جمع کردم واسه سفر عشق. یا بهتر بگم :
سیر الی الله 💓
🌿@had9797🌿
تابستون پر دوره ای بود واسم ...
الان قدم های اول یک دوره جدید رو دارم برمیدارم 👣
ولی خیلی سنگین تر از قبلی هاست😩
حجم مطالب و کاری که آزمون میخوان بیشتره ...
باید مغزمونو یکم انباکس کنیم 🎁
در کنار اون
نشستم یه دفتر درست میکنم از جزوات به درد بخور دانشگاه !
از ترم اول تااااا الان 📃
از اووون طرف باید برا سلاطین هم طرح بریزم که چطور فرهنگیان رو بهتون معرفی کنم .🏢
آرزوی موفقیت نمی نمایید؟؟؟
یه کمردرد عجیبی دارم ! 😶
نه که خود درد عجیب باشه ها ، نه
اتفاقی که افتاد و باعث شد کمرم درد بگیره عجیبه! 😬
رفتم رو صندلی چرخدار که بالای کمد یه چیز بذارم ، یهو صندلی چرخید🌀
منم عین تام و جری 🐱🐭
پایین تنم چرخید ولی بالا تنم ثابت بود !!!😆
خلاصه که کمرم هنوز نمیدونه چه اتفاقی براش افتاده فقط میدونه باید درد کنه 👩🏻🦽
به اعضای جدید خوش آمد میگم🧕🏻
"خوش آمد "
😆😆😆😆
همیشه انقدر سخیف نیستما
فقط بعضی وقتا...
حاد ✊🏻 ننهقاسم
اینم اضافه کنم که متولدین شهریور پول و وقت برامون نذاشتن ؟ هن؟؟؟
از خانواده ی ۱۳ نفره ی ما ، ۵ نفر شهریورن🥲💸
🚩 #اربعین ۳/
دوشنبه صبح بعد نماز نخوابیدم ، 🌥
دوش گرفتم 🚿
کوله هارو نهایی کردم ،🎒
یکم خونه رو جمع کردم و نشستم سر درس📖
قرار بود ناهار کاروان کوچیکمون رو خودمون درست کنیم ، با هدايت بنده و سرآشپزی آقای همسر 👨🏻🍳
چند ساعتی که گذشت یه نایلون دستی برداشتم ، کارت مترو و جامدادی و گوشیم رو انداختم توش و راه افتادم .✏️💳📱
اولین بار بود آنقدر محقر میرفتم دانشگاه 😫
قرار بود تا میتونم از امتحان زود دربیام که زودتر راه بیوفتیم ولی از شانس ، 🎲
اولش که برگه بهم نرسید ، کلییی طول کشید تا دوباره تکثیر کنن ، 📄
بعد هم که سوالا رو دیدم تا چند دقیقه متحیر بودم ،😧
آخرش هم که تموم کردم ،مامور صورت جلسه ، با ناز و افاده از اون سر سالن شروع کرد و تا به من برسه ۲۰ دقیقه ای طول کشید!!!👩🏻🏫
از امتحان درومدم و به همسرم زنگ زدم تا ببینم تکلیف چیه که دیدم دو همسفر گرام ، جلوی دانشگاه دارن به طور مشکوکی به قیافه تک تک دانشجوها نگاه میکنن ! 🧐🧐
رفتم جلو و الحمدلله شکشون برطرف شد و مقصود رو یافتن !😇
یکم منتظر شدیم که دیدم یه ماشین شاسی بلند جلو پامون ترمز کرد .🚙
داشتم واسه " برید گمشید مزاحم نشید" نفش گیری میکردم که درب شاگرد باز شد و همسر پیاده شد و در پشت رو باز کرد و گفت بفرمایید !
سبحان الله 😲
با اییین؟
کوله ها و وسایل هارو گذاشتیم تو صندوق و راه افتادیم .
یک و نیم ساعتی طول کشید که از تهران خارج بشیم .
توی راه هنوز یخمون آب نشده بود .🧊
آقای راننده با احترام زیادی حرف میزدم و ماهم بله بله میگفتیم. ✅
نماز رو بین راه خوندیم. بعد دوباره راه افتادیم .
واقعا گرسنم بود .🍽
بخاطر سرماخوردگی هم کامم تلخ بود و دلم میخواست یه چیزی بخورم که چیزی همراهم نبود .😭
بالاخره توی جاده یه سایه بان پلیس دیدیم و ماشین رو نگه داشتیم . 👮🏻♂
زیر انداز انداختیم و عدس پلوی شوهر پز رو زدیم بر بدن . 🍛
سر ناهار یخمون با اقای راننده که فهمیدیم اسمش آقا منصوره ، بیشتر باز شد .
مثل همیشه همه پاشدن، خودشون رو تکوندن ، الهی شکر گفتن و رفتن سوار ماشین بشن و من همچنان با اقتدار داشتم غذامون درحالیکه نصفش مونده بود، میخوردم . 😌
دیگه راه افتادیم .🛣
توی راه از شهر دومم ، همدان عبور کردیم .🎓
پنجره باز بود و یه لحظه از بوی ماه مهر که زده شد تو صورتم ، حس شعف توام با خفگی بهم دست داد .🤧
جاده میرفت و ما میرفتیم .
از کنار شیرین خفته و بیستون گذشتیم .🛌
توی راه آقا منصور برامون کلیییی خاطره تعریف کرد .
از تولد و بچگیش تو دیار شیرین و فرهاد . 👩❤️👨
از کنار شهر صحنه عبور کردیم و به قول آقا منصور " صحنه رو ترک کردیم ". 😬
یه روستای سبز و زیبا ، اون طرف جاده نشونمون داد و گفت روستای پدریش اونجاست. همونجا به دنیا اومده و قد کشیده .👶🏻👦🏻👨🏻
یکم که گذشتیم، کنار جاده یک روستای دیگه دیگه دیدیم .
از همون جاده ، خم اولین کوچه روستا ، دم در قهوه ای رنگ خونه ی کاهگلی ، یه پیرزن کوچولو که نشسته بود، دیده میشد. 🧓🏻
آقا منصور پیچید تو روستا ، مستقیم رفت جلو در قهوه ای و ترمز کرد . 🚪
پیاده شد و گفت : نیمتاج حالت چطوره ؟ خوبی؟
و شروع کرد با لهجه ی لکی چیز هایی گفت .
من نمیفهمیدم چی میگه ولی از خنده های نمکی پیرزن ، میشد حدس زد که داره خاطرات قدیمی رو مرور میکنه .
بعد از رد تعارف پیرزن برا یه چای اصیل کرمانشاهی بخاطر دیر وقت بودن ، 🫖
آقا منصور خداحافظی کرد و راه افتادیم.
تعریف که نیمتاج خالش بوده که تو جوونی شوهرش رو از دست داده و منصور رو بزرگ کرده . یجورایی مادر دومش به حساب میاد .
در دل غروب ، به سمت خورشید حرکت کردیم ...🌅
🌿@had9797🌿
هدایت شده از هیئت انصارالمهدی زنجان
«بسم الله الرحمن الرحیم»
_هیئت هفتگی انصارالمهدی
_زمان: سه شنبه، ۲۱ شهریور ماه، ساعت ۱۶
_مکان: اتحادیه انجمن های اسلامی دانش آموزان استان زنجان
«هیئت دانش آموزی انصارالمهدی زنجان»
@ansarolmahdi_znj