eitaa logo
حاد ✊🏻 ننه‌قاسم
413 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
211 ویدیو
11 فایل
🧕🏻حدیث‌الزهرا 🩵مامان |✍️اهل نوشتن |🎓دانش‌آموخته دانشگاه فرهنگیان |🦻مربی کودکان با نیازهای ویژه شهید حسن باقری: باید به‌خود جرات داد...✊🏻 ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_kkd16t&btn=پیام.های.
مشاهده در ایتا
دانلود
درست یک هفته مونده به کنکور ، یهو گفتن ممکنه تاریخش برای سومین بار عوض بشه !!!🗓 یعنی داشتم دیووونه میشدم . اون روزایی که درس نخون ترین ها هم کتاب دستشون گرفته بودن ، من یهو همه چییی رو جمع کردم و گفتم اگه همینجوری بشه ، درس نمی‌خوانم! 🗞 و یه روز کامل فقط استراحت کردم و از استرس گریه کردم 😂 ولی خداروشکر تاریخ جابجا نشد و از فرداش شروع کردم و عین چی خوندم و به کنکور رسیدم ! 📝 🌿 @had9797 🌿
اینم آخریش😇 احتمالا دو روز قبل کنکور و پایان یک راه طولانی واسه من که به مقصد شیرینی رسید :) /رتبه ۴۷۰ علوم انسانی / 🌿 @had9797 🌿
اون ایام همش به این جمله فکر میکردم که ؛ حال‌ات رو یک طوری رقم بزن که وقتی تو آینده به گذشته‌ات نگاه کردی ، ازش لذت ببری و بهش افتخار کنی !!!‌ 🌿 @had9797 🌿
حاد ✊🏻 ننه‌قاسم
🎙 #فرهنگیان / صوت اول : دبیرستان ! 🦚مخاطب ویژه : بچه های متوسطه اول و دوم تو این صوت درباره چی ح
قسمت بعدی فرهنگیان ، درباره سال دوازدهمه! 💪🏻 پس تا آخر این هفته 🗓 تا میتونید مطالب کانال رو با دوستای سال دوازدهمی‌تون به اشتراک بذارید تا افراد بیشتری باهامون همراه بشن 😉 🌿 @had9797 🌿
عاقا عاقا بر طبل شادانه بکوبید🤩👑 / انقدر واسه این دوره هیجان داشتم که چند شب خواب اسامی منتشر شده رو دیدم ولی خداروشکر در واقعیت تکذیب شد اون اسما😃😅 گود نیوز ایز کامینگ😎 🌿 @had9797 🌿
سلام علیکم 🌤
امروز موقع اذان ظهر از خونه درومدم و رفتم سمتای دارالقرآن 🚶🏻‍♀ دیدم نماز که نخوندم ، مسجد هم هنوز بازه ، ولی هیچ شناختی به مسجده نداشتم. 🕌 خلاصه دلو به دریا زدم و رفتم تو 🌊 🌿 @had9797 🌿
آنقدر مسجد قشنگ و دلچسبی بود که دلم نمیخواست ازش بیرون برم 🥰 خیلی فضای دلچسب و معنوی و قشنگی داشت ... مسجد بیت الرقیه / خیابون شیخ فضل‌الله 🌿 @had9797 🌿
حدودا ۱۰ _ ۱۲ ساله بودم ، کل دهه محرم از ظهر تا شب تو حسینیه اعظم میپلکیدم ! 🏴 روز تاسوعا و عاشورا با زنداداشم و دوستاش گفتیم بریم تو شهر یک دوری بزنیم! 🏙 کل شهر تعطیل بود و دسته های مختلف و نذری های متنوع و بوی اسپند ... 💫 خیلی دیدنی بود و واقعا هم بود :)))) دم اذان مغرب رفتیم مسجد زینبیه .🕋 یادمه مغرب و عشا رو که خوندیم ، زنداداشم گفت بیا نماز تحیت مسجد هم بخونیم. اولش نفهمیدم یعنی ، چرا ، که چی بشه؟ خلاصه باشه ای گفتم و یه دو رکعتی مثل نماز صبح خوندم . سوالا تو مغزم بالا پایین می‌پریدن.❓❓ از مسجد که بیرون میومدیم ازش پرسیدم حالا که چیشد ؟ چه نمازی بود این ؟ گفت ما این نمازو میخونیم که انگار اولین نمازمان باشه و با مسجد دوست بشیم و بعدم اینکه اون دنیا ، این مسجد شهادت بده اومدیم و اینجا نماز خوندیم.📿 بعد اون هر وقت هر مسجدی رفتم ، حتی بین راهی و عجله ای ، سعی کردم این نمازو بخونم . به نظرم خیلی قشنگه ...💎 🌿 @had9797 🌿
سلام علیکم☁️
قصه شب بگم براتون؟ 💫 همون روایت کوتاهی هستش که تو کارگاه نویسندگی نوشتم ... کوتاهه ! ولی شب رو با تصورش بخوابید 🌙
با حال دل بخوانید 💗 کنج دیوار ، روی تشکچه ی گل گلی نشسته بود . تمام مدت دست هایش را در هم گره کرده بود . هر چند دقیقه دست می‌برد زیرحاشیه تشک؛ انگار میخواست تنها قسمت در دسترس خانه اش را جلوی میهمان مرتب کند . زانوهای سالخورده اش به رسم ادب به زور خم شده بود و اگر به عنوان ميهمان جلویش ننشسته بودم ، حتما پاها را دراز میکرد . قوس کمرش خمیده بود ولی به دیوار اتکا کرده و خود را صاف جلوه میداد . چادر دور صورتش را در روسری فرو برده بود تا مانع تمرکزش نشود . بند ضخیمی ، چند دور ، دور دسته های عینک قدیمی اش چرخیده بود. از پشت پنجره های عینک ، نمیشد به معنای چین و چروک های دور چشمانش پی برد ولی چروک های ظریف گوشه ی لبش ، حکایت خنده های نقلی کهنی داشت . زن جوانی‌ یک استکان چای ، روی نعلبکی گل سرخی ، با دو حبه قند، کنار تشکچه گذاشت و رفت . دست دراز کرد و جرعه ای از آن نوشید . ادامه داد : حاجی به خانه آمد ، توی سرش میزد و می‌گفت:  عباس شهید شده ، عباس شهید شده . بهش گفتم خب ، الحمدلله،  خدا قبولش کرد . دوباره توی سرش زد و گفت نه آخه سر نداره ... به اینجا که رسید دوباره دست دراز کرد تا چای بنوشد. حالا اما دستانش میلرزید ... 🌿 @had9797 🌿