درست یک هفته مونده به کنکور ، یهو گفتن ممکنه تاریخش برای سومین بار عوض بشه !!!🗓
یعنی داشتم دیووونه میشدم . اون روزایی که درس نخون ترین ها هم کتاب دستشون گرفته بودن ، من یهو همه چییی رو جمع کردم و گفتم اگه همینجوری بشه ، درس نمیخوانم! 🗞
و یه روز کامل فقط استراحت کردم و از استرس گریه کردم 😂
ولی خداروشکر تاریخ جابجا نشد و از فرداش شروع کردم و عین چی خوندم و به کنکور رسیدم ! 📝
🌿 @had9797 🌿
حاد ✊🏻 ننهقاسم
🎙 #فرهنگیان / صوت اول : دبیرستان ! 🦚مخاطب ویژه : بچه های متوسطه اول و دوم تو این صوت درباره چی ح
قسمت بعدی فرهنگیان ، درباره سال دوازدهمه! 💪🏻
پس تا آخر این هفته 🗓 تا میتونید مطالب کانال رو با دوستای سال دوازدهمیتون به اشتراک بذارید تا افراد بیشتری باهامون همراه بشن 😉
🌿 @had9797 🌿
عاقا عاقا
بر طبل شادانه بکوبید🤩👑
/ انقدر واسه این دوره هیجان داشتم که چند شب خواب اسامی منتشر شده رو دیدم ولی خداروشکر در واقعیت تکذیب شد اون اسما😃😅
گود نیوز ایز کامینگ😎
🌿 @had9797 🌿
امروز موقع اذان ظهر از خونه درومدم و رفتم سمتای دارالقرآن 🚶🏻♀
دیدم نماز که نخوندم ، مسجد هم هنوز بازه ، ولی هیچ شناختی به مسجده نداشتم. 🕌
خلاصه دلو به دریا زدم و رفتم تو 🌊
🌿 @had9797 🌿
حدودا ۱۰ _ ۱۲ ساله بودم ، کل دهه محرم از ظهر تا شب تو حسینیه اعظم میپلکیدم ! 🏴
روز تاسوعا و عاشورا با زنداداشم و دوستاش گفتیم بریم تو شهر یک دوری بزنیم! 🏙
کل شهر تعطیل بود و دسته های مختلف و نذری های متنوع و بوی اسپند ... 💫
خیلی دیدنی بود
و واقعا هم بود :))))
دم اذان مغرب رفتیم مسجد زینبیه .🕋
یادمه مغرب و عشا رو که خوندیم ، زنداداشم گفت بیا نماز تحیت مسجد هم بخونیم.
اولش نفهمیدم یعنی ، چرا ، که چی بشه؟
خلاصه باشه ای گفتم و یه دو رکعتی مثل نماز صبح خوندم .
سوالا تو مغزم بالا پایین میپریدن.❓❓
از مسجد که بیرون میومدیم ازش پرسیدم حالا که چیشد ؟ چه نمازی بود این ؟
گفت ما این نمازو میخونیم که انگار اولین نمازمان باشه و با مسجد دوست بشیم و بعدم اینکه اون دنیا ، این مسجد شهادت بده اومدیم و اینجا نماز خوندیم.📿
بعد اون هر وقت هر مسجدی رفتم ، حتی بین راهی و عجله ای ، سعی کردم این نمازو بخونم .
به نظرم خیلی قشنگه ...💎
#خاطرک
🌿 @had9797 🌿
قصه شب بگم براتون؟ 💫
همون روایت کوتاهی هستش که تو کارگاه نویسندگی نوشتم ...
کوتاهه !
ولی شب رو با تصورش بخوابید 🌙
با حال دل بخوانید 💗
کنج دیوار ، روی تشکچه ی گل گلی نشسته بود .
تمام مدت دست هایش را در هم گره کرده بود .
هر چند دقیقه دست میبرد زیرحاشیه تشک؛ انگار میخواست تنها قسمت در دسترس خانه اش را جلوی میهمان مرتب کند .
زانوهای سالخورده اش به رسم ادب به زور خم شده بود و اگر به عنوان ميهمان جلویش ننشسته بودم ، حتما پاها را دراز میکرد .
قوس کمرش خمیده بود ولی به دیوار اتکا کرده و خود را صاف جلوه میداد .
چادر دور صورتش را در روسری فرو برده بود تا مانع تمرکزش نشود .
بند ضخیمی ، چند دور ، دور دسته های عینک قدیمی اش چرخیده بود.
از پشت پنجره های عینک ، نمیشد به معنای چین و چروک های دور چشمانش پی برد ولی چروک های ظریف گوشه ی لبش ، حکایت خنده های نقلی کهنی داشت .
زن جوانی یک استکان چای ، روی نعلبکی گل سرخی ، با دو حبه قند، کنار تشکچه گذاشت و رفت .
دست دراز کرد و جرعه ای از آن نوشید .
ادامه داد :
حاجی به خانه آمد ، توی سرش میزد و میگفت: عباس شهید شده ، عباس شهید شده .
بهش گفتم خب ، الحمدلله، خدا قبولش کرد .
دوباره توی سرش زد و گفت نه آخه سر نداره ...
به اینجا که رسید دوباره دست دراز کرد تا چای بنوشد.
حالا اما دستانش میلرزید ...
#تراوش
🌿 @had9797 🌿