میگن شب قدر اول، شب تصمیم گیری درباره تقدیرمونه.
امشب رقم میخوره یکسالمون ...
هرکی میاد التماس میکنه به درگاه خدا که بهترین هارو براش بنویسن؛
یکی حج میخواد،
یکی پیاده روی اربعین میخواد ،
یکی قبولی کنکور میخواد و ...
اما اینا خیلی بزرگه
و ما خیلی کوچیک ...
فرمود" نمک سفرهتون رو هم از ما بخواید."
بخوایم ازشون؛
توفیق یه قطره اشک برای حسین ع،
توفیق پوشیدن پیرهن مشکی محرم ،
توفیق داغ شدن زیر چادر تو چله ی تابستون،
توفیق دو رکعت نماز واقعی،
توفیق بخشش از ته دل ،
توفیق چشم بستن روی یه گناه،
توفیق برداشتن یه قدم برا امام زمان عج،
توفیق
توفیق
توفیق
خدایا بهمون مهلت بده ، قدرت بده ، عزتش رو بده که بتونیم انجامش بدیم ❤️🩹
خدایا
ما بدون تو
هیچی هیچی نیستیم 💔
#تراوش
🌿 @had9797 🌿
کوهی ترَک برداشت و به زمین افتاد ؛
پژواک برآمد :
فُزتُ وَ رَبِالکَعبَة 💔
🌿 @had9797 🌿
مسافر بود و خسته ی راه .
گوشه ی مسجد سرش را گذاشته بود روی عبای مچاله شده و دست رو چشم ها گذاشته و طاق باز خوابیده بود.
از گوشه و کنار صوت قرآن میآمد .
کسی از روی خرما ، جرعه ای آب نوشید و الحمدلله گفت و با گوشه ی آستین ، قطره ی آب گوشه ی لبش را پاک کرد .
دست دراز کرد ، زد روی زانوی مسافر ؛
_ وقت ضیق است اخوی ، بفرما خرما .
دستش را کنار زد ؛
+ اهل کوفه و غریب نوازی ؟ تشکر .
دو خرما از کف دست مرد برداشت و یکجا به دهان انداخت .
به سقف گنبدی مسجد خیره شده بود و هسته های خرما را مک میزد .
باد صدای عبای پیامبر ص را آورد .
ناگاه همه به خود آمدند ، سر بلند کردند ، صاحب عبا را که دیدند دوباره مشغول قرآن و دعا و سحر شدند .
هسته های خرما را تف کرد روی زمین .
نیمخیز نشست .
دستش را گذاشت روی قوس قلاف؛
هنوز برای دسته ی شمشیر زود بود .
تن نحیف و رنجور پیچیده در عبا به محراب رسید؛
ذکر گفت ،
قامت بست .
دست دیگرش کشیده شد روی دسته،
شمشیر را با شتاب کشید ، غلاف پرت شد روی هسته های خرمای مکیده شده ،
خیز برداشت به سمت محراب مسجد و ...
من همیشه فکر میکنم در آن لحظات، چطور پشت حیدر را صف به صف نمازگذار و پامنبری و صفاولی پر نکرده بود که مرد مسافر آنقدر سریع و بیپروا
شقالقمر نکند ؟!
#تراوش
🌿 @had9797 🌿
رزق امروز ...
بیاید حسینیه اعظم باهم قرآن ختم کنیم 💫
ماه رمضان امسال ، اولین باره که شرایط جور شد که بیام اینجا 🦋
خدا توفیق بده ده روز باقی مانده رو هم بیام 🤲🏻
🌿 @had9797 🌿
دیشب قسمت شد رفتیم امامزاده 📿
یه خانم مسن گوگولی نشسته بود با گوشیش حرف میزد
منم از این طرف شنیدم .📱
پشت خطی ازش پرسید : کجایی؟
اینم گفت: حرم امامزاده .🕌
بعد لابد پرسید: عه مگه امشب هم مراسم هست ؟ 🌌
اینم به ترکی گفت :
یو ، آقانی بیون صبح و وردلار، سابا یارالی اویدده ، بیریگون شهید اولاجاخ .❤️🩹
یعنی : نه امشب مراسم نیست ، امروز صبح آقا (حضرت علی ع ) رو زدن ، فردا زخمی تو خونه است ، پسفردا شهید میشه .
یعنی من خراب روایتگری قدیمیا شدم . با اینکه سواد ندارن ولی به طرز جالبی همه چیزو بلدن !🗝
🌿 @had9797 🌿
اَللّهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَجَ وَ الْعافِیَةَ وَ النَّصْرَ وَ اجْعَلْنا مِنْ خَیْرِ اَنْصارِهِ وَ اَعْوانِهِ وَ الْمُسْتَشْهَدینَ بَیْنَ یَدَیْهِ
چقدر این دعا رو دوست دارم
خیلی کامله ...
خیلی همه چیزی که میخوایم رو توش داره 💕
🌿 @had9797 🌿
تو تجمع امروز مردم زنجان نه مصاحبه کرد ، نه عکس خبری گرفت
ولی با یه "خیبر خیبر یا صهیون " گفتن رعشه میندازه به جون دشمن💪🏻
زاویه ی عکاسی فقط 😬😌📸
🌿 @had9797 🌿
اون خانمه که موهاش سفیده معلول ذهنیه.
همه میشناسنش و البته از حرکاتش هم مشخصه .
همیشه یه گوشه ی حسینیه میشینیه مردم هم بهش کمک میکنن .
امروز هم وسط قرآن خوندن یهو اومد و نشست یه گوشه .
بی هیچ حرفی قرانشو داد به یه خانم کناریش . اونم سریع صفحه ی مد نظر رو پیدا کرد و جلوش باز کرد .
رسیدیم به سوره ی فصلت و یه دختر بچه ی گوگولی اومد مُهر پخش کرد .
این بنده خدا هم از همه جا بیخبر مهر نگرفت و دختر بچه رد شد و بعدی و بعدی ...
ولی خانم کناریه پاشد رفت واسش مهر و آورد و موقع سجده واحب هم راهنماییش کرد .
میخوام بگم هرچقدر هم بشینیم و بحث بریزیم رو درس که بالاخره تلفیق یا جداسازی معلولین از عادی ،
جامعه همیقدر زیباست🌸
🌿 @had9797 🌿
سلام علیکم 🌸
این خیلی باحال بود😂😍
در مورد مجردی میگم واستون فقط از همین اولش بگم که پسر خوشگل واسه مردمه😂😁
دنبال یه مرد باشید👨🏻
🌿 @had9797 🌿
ماه مهمونی خداست ولی خانما میزبانن و آقایون میهمان 😂
از صبح تا حالا فقط چهار مدل غذا درست کردم و یه کیک پختم 🥱
علاوه بر کارای پشت چرخخیاطی که به طور جوگیرانه ای تا پاسی از شب ازش جدا نمیشدم 😫
🌿 @had9797 🌿