خب من تنها شخص مذهبی توی کل خانوادهی مادری و پدریام💁🏻♀؛
و در واقع این لطف امام حسین بود که شامل من شد و من رو اواخر کلاس ششم مذهبی کرد..✨(:
من از اون دسته مذهبیاییام که تحقیق کردم، جواب منطقی ِسوالاتم رو پیدا کردم و بعد مذهبی شدم.
و این به اینمعنیه که من جواب ِقاطع و قانع کنندهی هر سوالی از مذهب رو که درموردش تحقیق کرده باشم میدونم، و هر قدمی که توی این راه برداشتم، یه دلیل منطقی پشتش بوده.
و خب من قسم خوردم، که تا ابد مذهبی باشم، پای ِعشق امام حسین بمونم ُحجابم رو هرگز رها نکنم👩🦯..
داستان ِمذهبی شدن من، داستان عشق ِامام حسینه..
همه چیز از عیدغدیر شروع شد. به واسطهی یکی از دوستام، روز عیدغدیر بعد از حدود ۴ سال رفتم مسجد..
خب استایل من اون موقع مثل همهی دخترای دور ُبرَم بود. تیشرت ُشال دور گردن.
مراسم توی حیاط مسجد که یه پارک کوچیکه برگزار میشد. وقتی رفتم، خیلی معذب شدم. چون همه چادری و محجه بودن.
همینجوری گیج و سردرگم داشتم بقیه رو نگاهمیکردم که یه خانم چادری با لبخند و مهربونی بهم کلوچه و شربت تعارف کرد.
اون لحظه بود که به معنای واقعی برگام ریخت. چون من فکر میکردم به خاطر اینکه حجاب ندارم خیلی بد باهام برخورد کنن. اونجا بود که نظرم درمورد چادری ها عوض شد..👩🏼🦯✨
گذشت ُگذشت تا رسید به روز اول محرم. من از همون بچگی، یه جور خاصی امام حسینُ دوست داشتم.. ولی خب نه خیلی زیاد. یه حس پنهون.
روز اول محرم به واسطهی همون رفیقم رفتم هیئت. روز دوم رفتم. خیلی خیلی اتفاقی برگشتم به دوستم بی دلیل گفتم : من آخر این محرم چادری میشم، حالا میبینی!🥲💕
خودمم نمیدونستم برا چی اون حرف و زدم.
اینطور گذشت و من سه شب رفتم هیئت. طی این سه شب، من هرشب یذره شالمو میاوردم جلو تر، آستین لباسمو بلندتر کردم.
به همین روند گذشت و من، دقیق یادم نمیاد، شب ِچهارم محرم یا شب پنجم با چادر رفتم هیئت و مذهبی شدم..
من واقعا جملهی "چای روضهی حسین مرا آدم کرد" رو با پوست ُاستخونم درک میکنم.
امام حسین، خیلی متفاوته. امام حسین، خدای امام حسین و دین امام حسین، از هرچیز دیگهای جداست🤍..
امام حسین، و خدا و دینش خاص ترین اتفاقه و عشق ِبه امام حسین هم همینطور.
میدونید، من از اون روزی که امام حسین من رو برگردوند، عاشقش شدم.. خیلی زیاد.. طوری که تموم قلبم با شنیدن اسمش میلرزه و این رو فقط کسی درک میکنه که با تموم وجودش امام حسین رو دوست داره..
صلیاللهعلیاباعبدالله(:🫀
هٰـائِم
دور و بریام صدام میکنن "دختر ِباباعلی" یا "دختر ِباباش" 🥲(((: دلیلش اینه که یه سری؛ یکی از رفیقام خ
قضیه از این قرار بود که توی مدرسه، من کنفرانس یکی از درس های دینی رو داشتم. درمورد واقعهی غدیر توضیح دادم. برا بچه ها دلیل آوردم که چرا میگیم حضرت علی امام اولمونن. گفتم به شیعه بودنشون افتخار کنن، چون مثل طاووس که پَرَش قسمت کرکس نشود، بردن نام علی قسمت هرکس نشود.
خلاصه یه کنفرانس پربار دادم و بعدش که تموم شد، دبیر اومد توی سالن و کلی آفرین گفته بود و خلاصه که خوشش اومده بود.
چند روز بعد از این کنفرانس، من و اون دوستم (که چند روز بعدش اون خواب رو دید،) داشتیم درمورد حضرت علی صحبت میکردیم، وسطش یهو بهم گفت همچین از حضرت علی میگی و از شیعه بودنت تعریف میکنی احساس میکنم داری پز میدی بهم.
جواب دادم که، آره خب دارم پز میدم. ولی تو ناراحت نشو. تو هم شیعهشی. تو هم باید پز بدی.
دو سه روز بعد، همین دوستم از خواب بیدار شده بود (یه چیزی بین خواب و بیداری بوده انگاری) و دیده سه نفر بالا سرشن. این دوست من یه گروه تعزیه دارن، هرسال میرن کربلا و نجف و.. تعزیه اجرا میکنن. و با توجه به لباسایی که واسه گروهشون دارن و یه سری نشونه های دیگه، متوجه شد که اون سه مرد، حضرت علی، امام حسین و حضرت عباس هستن.
حضرت علی میان دوستمو بغل میکنن، بهش میگن که میری دخترم ُهمینجوری بغل میکنی و بهش میگی که وقتی تو داری پز شیعهی من بودن رو میدی، منم پز تو رو به بقیه میدم 😭😭(((((((((:
و امام حسین دستش رو میزاره روی شونهی رفیقم و میگه که به دخترم بگو این تصمیمی که گرفتی بهترین تصمیم زمین و زمانه. هروقت که برگرده پشت سرشو نگاه کنه میبینه که من مثل کوه پشتشم و بهش بگو که خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی زود میاد پیشم .. (((:
دیگه بعد از این خواب، دور و بریام صدام میکنن دختر باباعلی، یا دختر باباش ((((:😭
و خب قبل از این اتفاقا و این خوابا، همین دوستم میخواست به من آب داخل ضریح حضرت عباس رو بده و اینا، و دروغ چرا، اولش من فکر میکردم که خب شاید واقعا آب ضریح حضرت عباس نباشه. چون اون دوستمو زیاد نمیشناختم.
تا وقتی که یکی دو روز بعدش، خواب میبینه که حضرت عباس میان پیشش، و بهش میگن که اون چیزی رو که میدونی، با اون چیزی که میدونی رو بده به اونی که میدونی ..
و خب بعدش همون دوستم، آب داخل ضریح حضرت عباس رو با یه چفیه که مال یکی از خادمای حرم امام حسین بوده که داده به این رفیقم و این چفیه کربلا و نجف و سامرا و کاظمین و .. رفته رو بهم دادش ..
و این بود خلاصهی داستان.
[ضمن اینکه این قضایا رو برای این اینجا تعریف میکنم چون توی چنل قبلیم، ممبرام کلی اصرار کرده بودن که خواب رو براشون تعریف کنم. به همین دلیل اینجا هم قرار دادم]
فهرست صحبتهای مهمی که توی کانال انجام شده؛
✅ این لیست ویرایش میشه..
۱. کدوم ویژگی از امام حسین اولین بار من ُجذب کرد و باعث شد مذهبی بشم؟
۲. چطور توی یه خانوادهی غیر مذهبی تونستم تحمل کنم؟ و آیا به خاطر چادرم مورد تمسخر قرار نگرفتم؟
۴. چطور با اینکه مذهبیُ چادری هستم ساز میزنم؟ مشکلی نداره؟
یکی از شما ها ازم پرسیده بودید که "دقیقا چیه امام حسین برای اولین بار جذب کرد؟"
در جواب به این سوال باید بگم که..
خب، من از بچگی، امام حسین واسم فرق میکرد. نه اینکه بگم خیلیی دوستش داشتم؛ نه. ولی بین افکار بچگونهم، امام حسین کسی بود که ترجیحش میدادم. عاشق محرمش بودم ُبچه که بودم میرفتم زنجیر میزدم✨..
اما من از کلاس سوم تقریبا، دیگه نماز و .. رو ترك کردم کلا. اما تا قبل از اون، خب نماز ُحجاب ُداشتم؛ دقیقا تا قبل از سن تکلیف.😂💔
حدود سه سال بود که من نه به امام حسین فکر میکردم، نه به خدا و نه هیچ چیز دیگهای..
و بعد از اون سه سال، همونطوری که اینجا تعریف کردم براتون، مذهبی شدم.
اینکه چیه امام حسین من ُجذب کرد، جوابش اینه که هیچ چیزی از امام حسین من رو جذب نکرد که باعث مذهبی شدنم بشه. این امام حسین بود که من ُکشوند پیش خودش.🥲((:
واقعا میگم؛ صفر تا صد ِمذهبی شدنم رو خودش انجام داد. من هیچکاره بودم، فقط یکم دوستش داشتم.
و خب در عوض، اون خیلی دوستم داشت که من ُبرگردوند🤍..