از بیسیم محافظها کدهایی به عدد گفته شد و به چند دقیقه نکشید که آقا با لبخند وارد شدند. مادر شهدا جلوتر از همه رفت برای خوشامدگویی. پدر شهید هم معانقه کرد. مادر و خواهر شهدا به گریه افتادند حسابی. دامادها و برادر شهید هم همین طور. مادر با مشت، آرام به سینه میزد و میگفت: ای خدا به مراد دلم رسیدم... خوش آمدید... خانهمان را روشن کردید.
📘 مهدی قزلی | روایت اول شخص از شخص اول
📷 قم، ۱۶ تیر ۱۴۰۵
#باید_برخاست
#بریده_کتاب
📚 @halghemabna
مجری روضه را تمام کرد و با حالت دکلمه به عربی حرفهایی زد. آقا خوب گوش کردند. وسط دکلمه، مردم عرب بلند میگفتند: احسنت. مجری که حرفهایش تمام شد عربها بلند شروع کردند به شعار دادن. همان کسی را که گفته بود نماینده پدرمان را درآورده، آرام کردم و پرسیدم: اینها چه میگویند؟
گفت: داریم میگیم با روح، با خون، فدای رهبر هستیم.
📘مهدی قزلی | روایت اول شخص از شخص اول
📷 نجف اشرف، ۱۷ تیر ۱۴۰۵
#باید_برخاست
#بریده_کتاب
📚 @halghemabna
📚 اگر هنوز برای همراه شدن با حلقه کتاب ۱۶ تصمیم نگرفتهاید، یک فرصت دیگر دارید
✨ ثبتنام حلقه کتاب ۱۶ تا پایان روز جمعه تمدید شد
در این حلقه، دو کتاب را کنار هم میخوانیم:
📖 «روایت اول شخص از شخص اول»
📖 «پروانههای سیاه»
در کنار جمعخوانی، همراه خواهیم بود با:
▫️ دیدار با نویسنده
▫️ وبینار «یک فنجان قهوه با مرگ»
▫️ نقدهای هفتگی و نقد جامع کتاب
▫️ ماراتن کتاب
✅ ثبتنام این دوره تا پایان روز جمعه ادامه دارد و پس از آن، ثبتنام بسته خواهد شد.
🔗 https://mabnaschool.ir/product/halghe16
#حلقه_شانزدهم
#همیشه_سرمون_توی_کتابه
📚 @halghemabna
میان همین صلوات [خاصه] آقا هم آمدند؛ با همان صلابت همیشگی و البتّه تواضعی که مانندش را ندیده بودم. تکاپوی عکّاس و فیلمبردار نتوانست حال و هوای مجلس را به هم بزند. حتّی بچههای تیم حفاظت که موقع کار چهرهشان خشک و سرد میشود، گریه میکردند، مثل بچّههایی که سر قبر پدر تازه از دست رفتهشان آمده باشند.
آقا همان گوشه عمّامه از سر برداشتند و به جای عبا، لباسی بلند و سفید پوشیدند و داخل ضریح شدند.
📘مهدی قزلی | روایت اول شخص از شخص اول
📷 مشهد، ۱۸ تیر ۱۴۰۵
#باید_برخاست
#بریده_کتاب
📚 @halghemabna