eitaa logo
هَم کَلام🕊️
5.2هزار دنبال‌کننده
2.6هزار عکس
3.6هزار ویدیو
12 فایل
با من هَم کَلام شو تو دردات رو بگو من روش مَرهَم میذارم😌❤️‍🩹 اینجا پاتوق نوجوونای باانگیزس👊🏻 جون دلم؟ https://6w9.ir/Harf_11051828 @fatemeh_tajeryan تبلیغاتمون👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/1390674976C250716ebab کپی؟⑤صلوات براظهوراقا
مشاهده در ایتا
دانلود
این جوری انگیزه ات رو تقویت کن ☺️ 🆔@ham_kalam
اخم کردم و گفتم:« یعنی چی ؟؟درست بگو ببینم چی شده؟؟».گفت:«نمیدونم ،اون طور که من از حرفاشون فهمیدم ،فک کنم حمید آقا رو بفرستن با تو حرف بزنه !».تا شنیدم که قرار است بدون هیچ مقدمه و قرار قبلی با حمید صحبت کنم همان جا گریه ام گرفت . آبجی که با دیدن حال و روز من بدتر هول کرده بود گفت :«شوخی کردم!تو رو خدا گریه نکن ،ناراحت نباش هیچی نیست !!» دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید ،دست خودم نبود.زمانی نگذشته بود که مادرم داخل اتاق آمد.مشخص بود خودش هم استرس دارد ،گفت؛«دخترم اجازه بده حمید بیاد با هم حرف بزنین ،حرف زدن که اشکال نداره،بیشتر با هم آشنا می شین ،در نهایت هر چی خودت بگی همون میشه . خیلی محکم گفتم:«نه !اصلا!من که قصد ازدواج ندارم .تازه دانشگاه قبول شدم می‌خوام درس بخونم » مادرم هنوز از چارچوب در بیرون نرفته بود که پدرم عصا زنان وارد شد و گفت :«من نه میگم صحبت کنید ،نه میگم حرف نزنید ،هر چیزی که نظر خودت باشه.میخوای با حمید حرف بزنی یا نه؟؟گفتم :«نه ،من قصد ازدواج ندارم،با کسی هم حرف نمی زنم ،حالا حمید باشه یا هر کس دیگه 🆔@ham_kalam
سلام بر امام مهدی (عج) روزمان را با سلام به شما آغاز می کنیم... 🆔@ham_kalam
و تو همانی که به شوق ِ دیدنت حتی پَسِ همین قاب ِعکس صبح را به خیر می کنم برای دنیا!
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌خدا می‌دونه که تو خسته ای... اون می‌دونه که تو تلاش می کنی... اون می دونه که برای تو سخته .... اما بدون که هیچ وقت تو موقعیتی قرارت نمیده که از پسش بر نیای.....🕊️🤍 🆔@ham_kalam
نڪاتی برای مطـالـعہ؎ بهـتـࢪ😌☝️🏼 "روش صحیح براۍ مطالعہ🍓🥛 - زیر نکٺہ های مہم خط بکشید▴🔗📻 - از مطالب حاشیہ نویسٹ داشتہ باشید▴🌽🕊 - از هر چے کہ میخونید خلاصہ بردارید - موقع مطالعه کردن همہ حواستونو صرف یادگیرۍ کنید▴📓🌸 - موقع مطالعہ کردں کند خوانی نکنید، چون ذهنتون میتونہ با سرعتے باور نکردنے کاࢪ کنه!👩🏻‍🔧🥛 "مروࢪ مطالٮ↶🌸🚚" - بلافاصله بعد از یادگیرے مروࢪ رو اںجام بدین ٺا بہ تقویٺ حافظتون هم کمک کنید▴🍒🌙▵ - براے داشتݩ اعتماد به نفس بالا دقتٺ و تمرکزتون رو افزایش بدین، با علاقہ و اشتیاق درس بخونید و موقع مطالعہ خونسرد و آروم باشین👧🏻💛 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
🌱 اینجوری نظم رو توی زندگیت بیار و خودت رو ارتقا بده🪀🏸 1- روحیه انجام دادن رو توی خودت تقویت کن🙂😇 2- هر چیزی که باعث حواس پرتی میشه رو حذف کن🏀 3- حتما برای کارهات موعد تحویل (Deadline) مشخص کن⏰ 4- یکی رو تعیین کن که باید جوابگوش باشی ، اینجوری مسئولیت پذیری باعث میشه منظم تر شی🤵‍♀🤵 5- نظم رو به صورت یک عادت توی زندگیت دربیار⚖ 🆔@ham_kalam
🌱 6- تو آدمی، ربات نیستی پس قدم های خیلی کوچک بردار و قبول کن که قراره منظم شدنت زمان ببره👣 7- به خودت بابت منظم بودن پاداش بده🎁 8- توی پروسه منظم شدن اگه اشتباهی کردی خودت رو ببخش و ادامه بده (پروسه نظم رو رهاش نکن)💌 9- در مورد نظم مقاله یا کتاب بخون📕 10- اول از همه توی برنامه روزانت مهم ترین و در اولویت ترین کارت رو قرار بده نه اونچیزی که دوسش داری📌🧮 🆔@ham_kalam
با آمدن ننه ورق برگشت ،ننه را نمیتوانستم دست خالی رد کنم ،گفت:«تو نمی‌خوای به حرف پدرو مادرت و من گوش بدی؟؟با حمید صحبت کن،خوشت نیومد بگو نه ،هیچ کس نباید رو حرف من حرف بزنه! ،دو تا جوون می‌خوان با هم حرف بزنن ،سنگای خودشون رو وا بکنن ، حالا که بحثش پیش اومده ،چند دقیقه صحبت کنید ،تکلیف روشن بشه » روی حرف ننه نمیشد نه بیاورم ،این طور شد که قبول کردم با هم حرف بزنیم . صدای حمید را از پشت در شنیدم که آرام به عمه گفت:«آخه چرا این جوری؟ ما نه شیرینی گرفتیم نه دست گل آوردیم » عمه گفت :«خداوکیلی موندم تو کار شما ,حالا که ما عروس رو راضی کردیم ،دوماد ناز می کنه !!!» حمیدی که به خواستگاری من آمده بود ،همان پسر شلوغ کاری بود که پدرم اسم او و برادر دوقلویش را پیشنهاد داده بود.یک پسر بچه کچل فوق العاده شلوغ و بینهایت مهربان که از بچگی هوای من را داشت و نمی‌گذاشت با پسر ها قاطی شوم.دعوا که میشد طرف من را می گرفت. زیر آینه روبروی پنجره ای که دیدش به حیاط خلوت بود نشستم.حمید هم کنار در ،به دیوار تکیه داد.هنوز شروع به صحبت نکرده بودیم که مادرم آمد در را ببندد،تا راحت تر حرف بزنیم ،جلوی در را گرفتم و گفتم :«ما که حرف خاصی نداریم لازم نیست در رو ببندین » مانده بودیم کداممان باید شروع کند،نمکدان کنار ظرف میوه به داد حمید رسیده بود ،از این دست به آن دست با نمکدان بازی می کرد .من هم سرم پایین بود ،خون به مغزم نمی رسید .چند دقیقه ای سکوت فضای اتاق را گرفته بود که حمید اولین سوال را پرسید :معیار شما برای ازدواج چیه؟؟ 🆔@ham_kalam
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام بر تو ای باقی مانده جانشینان الهی. ای نیک مرد پرهیز کار که برای از بین بردن ستم و تجاوزگری باقی مانده ای . روزمان را با سلام به شما آغاز می کنیم 🆔@ham_kalam