eitaa logo
هَم کَلام🕊️
5.2هزار دنبال‌کننده
2.6هزار عکس
3.6هزار ویدیو
12 فایل
با من هَم کَلام شو تو دردات رو بگو من روش مَرهَم میذارم😌❤️‍🩹 اینجا پاتوق نوجوونای باانگیزس👊🏻 جون دلم؟ https://6w9.ir/Harf_11051828 @fatemeh_tajeryan تبلیغاتمون👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/1390674976C250716ebab کپی؟⑤صلوات براظهوراقا
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام قشنگ جان 🤗🌈
🍒سه تا نکته رو رعایت کنی حتما نمره های عااالی می گیری
. ⛈️۱)اول این که برنامه ریزی درستی داشته باش برای درس خوندن، تا اون زمانی که داری میخونی کاملا زمان مفید باشه.📝👌🏻 ❄توی لیست مطالب، برو ببین متناسب با تیپ شخصیتی ات چه اسیب هایی تو برنامه ریزی داری .
هَم کَلام🕊️
. 🍡رفیق جانم (。♡‿♡。) قبلا در مورد این مطلب مفصـــــــل حرف زدیم از این جا بخون 👆🏻 .
. ⛈️۲)دوم این که به احتمال زیاد، کم شدن نمره ات برای اضطرابی هست که سر جلسه داری. درمان اضطراب امتحان رو یا از لیست مطالب 👆🏻 و یا با سرچ بخون حتما (◠‿◕) .
هَم کَلام🕊️
. ⁉️چی کار کنیم که کمتر سر جلسه بی دقتی داشته باشیم؟؟؟🤦🏻‍♀️ این راه کار ها معجزه می‌کنه💯 پس امروز ه
. ⛈️۳)و سوم این که شاید پایین اومدن نمره ات به خاطر بی دقتی باشه. اگه این طوریه مطلب بالا رو حتتتما بخون قشنگم 👆🏻🤍 .
⁉️سوال شما رفیقم این نکاتی که گفتم به توام کمک میکنه ایشالا 👆🏻🌈
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥این نکات رو سر جلسه امتحان یادت بمونه 👌🏻📝♡ 🕊|@ham_kalam
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
رفتار حمید حتی برای پرستارها هم غیرمعمول بود فکر می‌کردند ما چند سال است ازدواج کرده‌ایم وقتی گفتم ما فقط دو ماه است عقد کرده‌ایم از تعجب می‌خواستند شاخ در بیاورند یکی از پرستارها به من گفت شما دیگه شور عاشقی رو درآوردین همسر من بود ساعت ۱ به بعد دراز به دراز می‌افتاد می‌خوابید. آن شب ۸ آذر ۱۳۹۱ حمید اصلاً نخوابید. درست مثلِ ماجرایی که سه سال بعد اتفاق افتاد باز هم ۸ آذر ولی این بار من تا صبح بالای سر حمید نخوابیدم... ایام نامزدی سعی می‌کردیم هر بار یکجا برویم امامزاده‌ها پارک‌ها کافی شاپ‌ها. مدتی که نامزد بودیم، کل قزوین را گشتیم. ولی گلزار شهدا پای ثابت قرارهای ما بود. شب یلدا گلزار شهدا که رفته بودیم و بعد از آن پیاده به سمت بازار راه افتادیم. حمید دوست داشت برای شب یلدا به سلیقه ِمن برایم کادو بخرد. خریدمان که تمام شد به خانه عمه رفتیم. فاطمه خواهر حمید همانجا بود. با همه محبتی که من و حمید به هم داشتیم و صمیمیتی که داشتیم ولی کنار بقیه رفتارمان عادی بود. بین خودمان اگر همدیگر را عزیزم، عمرم، عشقم صدا می‌کردیم ولی پیش بقیه به اسم صدا می‌کردیم. حمید به من می‌گفت خانم و من می‌گفتم حمید آقا. دوست نداشتیم بقیه اینطوری فکر کنن که زندگی ما تافته جدا بافته از زندگی آنهاست. 🕊|@ham_kalam
「 🪴♡☁」 هیچ وقت از دوباره آغاز کردن نترس شاید داستان جدیدت را بیشتر دوست داشته باشی 🕊|@ham_kalam
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا