هَم کَلام🕊️
کلا ۱۵ تا قلب فرستادین کـــــــِ 🙃 تصویب نشد 🚶♂️
891.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🧚🏻♀️چقد قلب فرستادید دوباره 🤩
#قسمت_سی_و_سوم
برای سال تحویل رفتیم قم. از قم که برگشتیم عید دیدنی و دید و بازدیدها شروع شد. حمید برای من مانتو شلوار گرفته بود مثل همیشه شیکترین لباسها را انتخاب کرده بود. زیاد از این مرامها میگذاشت معمولاً هدیه برای من لباس یا شاخه گل طبیعی میخرید. من هم برایش عطر و ادکلن گرفتم. به او گفتم فردا بریم بوئین زهرا خونه خاله فرشته. گفت باشه بریم. صبح زنگ خانه را که زد سریع با بقیه خداحافظی کردم کفشهایم را پوشیدم و دم در رفتم. حمید گفت سوار شو بریم گفتم:« حمید جان شوخی نکن میخوایم بریم بوئین زهرا ۴۰ کیلومتر راهه،موتورو بذار خونه با ماشین میریم. هرچی گفتم قبول نکرد. گفت:«با موتور بیشتر میچسبه ترک موتور که نشستم مثل همیشه شدم جی پی اسِ سخنگو:«حواست باشه حمید، بریم راست، الان برو چپ، به میدون نزدیک میشیم، سرعت گیر نزدیکه سرعتت رو کم کن، اون آدمو ببین، گربه رو له نکنی،» از روی استرسی که داشتم این حرفها رو میزدم. نگران بودم اتفاقی بیفتد حمید گفت:« تو چرا اینطوری میکنی؟ راننده حواسش به همه جا هست من خودم شوماخرم!» گفتم:«آخه تا حالا توی جاده به این شلوغی بیرون شهر موتور سوار نشدم دست خودم نیست میترسم. زیر لب دعا میکردم که فقط سالم به مقصد برسیم. این وسط شیطنت حمید گل کرده بود. عمداً از جاهایی میرفت که یا دست انداز بود یا . بعد هم میگفت ببین چه مزهای داره چه حالی میده خودتو برای چاله بعدی آماده کن. بعد میرفت دقیقاً لاستیک را داخل همان چاله میانداخت.چشمهایم را بسته بودم و محکم دستهایم را دورش حلقه کردم که نیفتم.
#داستان_دنباله_دار
#رمان_عاشقانه
🕊|@ham_kalam
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چطوری خلاصه نویسی کنم؟؟ 📝⏰
#نکته_امتحانی
🕊|@ham_kalam
🌈نکته_دهم:
سعی کن قبل از شروع هر درس بر روی مباحث اون طبقهبندی ويژهای داشته باشي
مثلا👇🏻👇🏻👇🏻
🔸 کدام مبحث را خوب بلدی؟
🔸 کدام مبحث خیلی مهمه؟
🔸 کدام مبحث نياز به توجه بیشتری داره؟
🔸 کدام مبحث اولويت اول را برای مطالعه داره؟؟
#نکته_امتحانی
#دکتر_مرضیه_شرکت
🕊|@ham_kalam
824.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واکنش داداشم وقتی یه جوک میگم 😁😁
#طنز
🕊|@ham_kalam
#قسمت_سی_و_چهارم
کار را به جایی رساند که گفتم حمید بزن کنار من پیاده میشم. با پاهای خودم بیام سنگینترم. بعد هم برای اینکه مثلاً الکی قهر کرده باشم صورتم را برگرداندم. حمید گفت «آشتی کن عزیزم قهر زن و شوهر نباید بیشتر از ۱۰ ثانیه طول بکشه خدا خوشش نمیاد» گفتم« نه اون برای خونه است روی موتور فرق داره» حمید که فهمیده بود از روی شوخی قهر کردم سرعت موتور را زیاد کرد من هم که حسابی ترسیده بودم گفتم «باشه عزیزم اشتباه کردم! دوست دارم! آشتی کردم»
از نیمه راه رد نشده بودیم که وسط راه بد بیاری آوردیم و موتور پنچر شد. خدا خیلی رحم کرد، نزدیک بود هر دو با موتور زیر ماشین برویم. وسط جاده مانده بودیم و در به در دنبال کمک میگشتیم. کنار موتور پنچر شده ایستاده بودم. حمید کمی جلوتر دست بلند میکرد که یک نفر به کمک ما بیاید با مکافات یک وانت جور کردیم. حمید به کمک راننده، موتور را پشت وانت گذاشت. اولین آپاراتی پنچری را گرفتیم و دوباره راه افتادیم
خاله فرشته حسابی از ما پذیرایی کرد و مجبورمان کرد برای ناهار هم بمانیم.
وقتی سوار موتور شدیم که برگردیم غروب شده بود هر دو از شدت سردی هوا یخ زدیم دست و پاهای من خشک شده بود. وقتی پیاده شدیم نمیتوانستم قدم از قدم بردارم چشمهایم مثل دو تا کاسه خون سرخ شده بود هر کسی میدید فکر میکرد یک فصل مفصل گریه کردم. با همه سختی ها این اتفاقات را دوست داشتم این بالا بلندیها برایم جذاب بود.
#داستان_دنباله_دار
#رمان_عاشقانه
🕊|@ham_kalam