اینایی که دارن لِفت می دن دودش تو چشم من که نمی ره تو چش خودشون می ره 😂
من که قراره به زودی ،مهارت های افزایش اعتماد به نفس و جرئت ورزی توی جمع رو یاد بدم ,حالا کی ضرر می کنه منو از دست می ده؟؟ها؟؟😂😂
🕊️|@ham_kalam
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام بر تو ای فرزند معدن های برد باری 🌱
روزمان را با سلام به شما آغاز می کنیم 🕊️
#سلام_یا_مهدی
🕊️|@ham_kalam
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدای من 🌱
چگونه از تو نااُمید باشم ؟
در حالی که تو نسبت به من سخت مهربانی ؟
صبحت به خیر رفیق ؛)
#اندڪیحالخوب🪴
🕊️|@ham_kalam
26.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دالونگا بستنی 😋😋
راحت بود خیلی ،درُست کردید ،جا منَم خالی کنید 🍧🌂
🕊️|@ham_kalam
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«ما در پی توایم تو در فکر کیستی؟
ای خوش بهحال آنکه تواش یاد میکنی...»
#یاصاحبالزمان 💚
#سلام_یا_مهدی
🕊️|@ham_kalam
24.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آرام باش!🌱
بی خیال آدم ها 🕊️
هیچ راهی به بن بست نیست 🌱
تا خدا با ما است ...🕊️
صبحت به خیر رفیق ؛)
#اندڪیحالخوب🪴
🕊️|@ham_kalam
#توصیه☘️
• 10 قدم برای نوشتن برنامه روزانه :👣
1- زود بیدار شوید و ساعتهای مشخصی را برای خواب تعیین کنید.😴🕰️
2- چشم اندازی از روز بعد خود را تصور کنید.🤔
3- سرگرمی را نیز در لیست برنامههای خود بگنجانید.🍧🏀
4- ادامه دهید، هر چقدر هم که دشوار به نظر برسد.😓
5- ساعت مشخصی را به استفاده از اینترنت اختصاص دهید.📱
6- همه چیز را در اطراف تان سر و سامان بدهید.
7- روز خود را به مراحل مختلف تقسیم کنید.➗
8- نه گفتن رو یاد بگیرید ⛔
9- اندکی به خودتان سخت بگیرید.
10- در پایان روز به خود پاداش دهید.🏆
🕊️|@ham_kalam
22.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بلاخره یه راه حل سریع پیدا شد 😂
فقط آخرش🤣🤣
#طنز
🕊️|@ham_kalam
#قسمت_چهاردهم
روز آزمایش فاطمه هم همراه من و حمید آمد.آزمایش سخت و دردآوری بود.اشکم در آمده بود.حمید دل این را نداشت که من را با این وضعیت ببیند.می گفت تا سه بشماری تمومه.موقع رفتن حمید برگه را داد به من و گفت شرمنده فرزانه خانم!من دارم می رم ماموریت.بی زحمت دو روز دیگه خودت جواب رو بگیر.این دو روز مثل مرغ سر کنده بودم .دور خودم می بیچیدم و خیره به برگه آزمایش تاسال های آینده را مثل پازل در ذهنم تصور میکردم.بلاخره این دو روز سپری شد.داشتم آماده می شدم بروم که عمه زنگ زد.گفت آماده باش حمید برگشته و داره میاد دنبالت.حمید دنبالم آمد و سمت آزمایشگاه رفتیم.استرس نتیجه را از هم پنهان می کردیم.جواب آزمایش را که دادند گفت من آن را بخوانم.گفتم باید یک ناهار بدهی تا جواب را بگویم.گفت شما دعا کنید مشکلی نباشه به جای یه نهار ده تا می دم.از آزمایشگاه که خارج شدیم قدم زنان راه افتادیم.یکی یکی از جلوی مغازه ها رد می شدیم که حمید گفت آب میوه بخوریم؟گفتم میل ندارم.کمی دیگر گفت از وقت ناهار خیلی گذشته بریم یه چیزی بخوریم؟گفتم گرسنه نیستم.از پیشنهاد های جورواجورش معلوم بود دنبال بهانه است تا بیشتر با هم باشیم.دست خودم نبود.نمی توانستم با او خودمانی برخورد کنم.از این که همه پیشنهاد هایش را رد کرده بودم کلافه شده بود،سوار تاکسی هم که بودیم ،زیاد صحبت نکردم .آفتاب تندی می تابید ،عینک دودی زده بودم ،یکی از مژه های حمید روی لباسش افتاده بود،مژه را برداشت و نشانم داد و گفت :«نگاه کن !از بس باهام حرف نمی زنی و حرصم می دی ،دونه دونه داره مژه هام می ریزه !!
#داستان_دنباله_دار
🕊️|@ham_kalam