صبح چهارشنبه ما در حماسه یاران از اینجا آغاز میشود:
نقطه اتصال زمین و آسمان
سلام و صلوات بر ۱۰۰ شهید جاویدان سردشت و جزیره مجنون
و سلام بر فرمانده سرافراز سپاه اسلام:
شهید آقا مهدی زینالدین
#نقطه_اتصال
#سلام_یاران_حسین
نشر حماسه یاران | حس خوب خواندن
🇮🇷 @hamasehyaran
25.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 معرفی کتاب «بیسیمچی تخس»
🔸 توسط نویسنده کتاب خانم فائزه سعادتمند
📖 در برنامه نوجهان شبکه یک سیما
🔸 کتاب «بیسیمچی تخس» خاطرات جانباز رزمنده ابوالقاسم عموحسینی است که با وجود سن کم توانست با ترفند و کلک خودش را همراه نیروهای داوطلب به جبهه جنگ برساند و در آنجا به عنوان نیروی واحد مخابرات فعالیت کند.
🔸 او در عملیاتهای متعددی به عنوان بیسیمچی فرماندهان حضور داشته و از نزدیک شاهد رشادت و جانفدایی بزرگمردانی همچون مهدی زین الدین بوده است. او تا پایان جنگ به شکل مستمر در جنگ حضور داشته و بسیاری از حوادث بزرگ جنگ را با چشمان خویش دیده و در هنگام حمله ناجوانمردانه شیمیایی نیز مجروح میگردد.
🔸 ایشان پس از جنگ تمامی خاطرات خود را در چندین دفتر مکتوب کردند و پس از چندین سال در اختیار نویسندگان جنگ قرار دادند تا این اثر جذاب و خواندنی منتشر گردد.
نشر حماسه یاران | حس خوبِ خواندن
🇮🇷 @hamasehyaran
📸 تصویر کمتر دیده از مادر بزرگوار شهید محمد معماریان
📅 دی ماه 1365
📌 گلزار علی بن جعفر(ع) - قم
خانم اشرف سادات منتظری درباره این تصویر میگویند:
«زیر چادرم داخل یک کیسه، نقل و گل داشتم. مشت میکردم و میریختم روی قبر محمد. شب هفتمش بود.»
🔹 بر اساس کتاب تنها گریه کن
#تاریخ_شفاهی_خانواده_شهدا
نشر حماسه یاران | حس خوبِ خواندن
🇮🇷 @hamasehyaran
دخترها با مادرها
پسرها با پدرها
دو مزاری که ۴ شهید یک خانواده را در آغوش گرفته است.
بعضی از سنگهای مزار گلزار شهدا، خودش یک روضه مصور است....
صبح پنجشنبه ما در حماسه یاران از اینجا آغاز شد؛
در کنار شهدای مظلوم بمباران قم در دوران دفاع مقدس
#نقطه_اتصال
#سلام_یاران_حسین
نشر حماسه یاران | حس خوب خواندن
🇮🇷 @hamasehyaran
📸 کودکی و نوجوانی شهید زینالدین
حاج عبدالرزاق زینالدین
(پدر مهدی زینالدین):
«کلاس دهم بود که شاه، حزب رستاخیز را تأسیس کرد. مردم را مجبور میکردند عضو حزب شوند. از همه امضا میگرفتند. مدرسهی مهدی هم رفته بودند. دفتر عضویت را امضا نکرده بود.
مدیر مدرسه نشسته بود چند ساعت باهاش حرف زده بود. وقتی دیده بود زیر بار نمیرود، با تحکم صحبت کرده بود و صدایش را بالا برده بود. حتی ناظم مدرسه تهدیدش کرده بود. زل زده بود توی چشمشان و گفته بود امضا نمیکنم.
حریفش که نشدند، صدایم زدند. مدیر مدرسه با ترشرویی گفت: «هرچی با پسرت حرف زدیم توی کلهش فرونمیره. مگه میشه عضو حزب نشد؟ اگه میخواید براش بد نشه یهجوری راضیش کنید.»
پوزخندی زدم و گفتم: «مگه شما و شاهتون نمیگید توی مملکت آزادیه؟ خب این بچه نشسته فکر کرده دیده نباید عضو بشه.» نتوانست جوابی بدهد. چشمهایش از خشم دودو میزد. وقتی از دفتر مدرسه آمدم بیرون، میدانستم بیکار نمینشیند.
چند روز نگذشته بود که مهدی را از دبیرستان اخراج کرد. مهدی رشتهی ریاضی میخواند که فقط در همین دبیرستان تدریس میشد. رفت از آقای مدنی مشورت گرفت. با اینکه خیلی علاقه داشت و درسش هم خوب بود، تغییر رشته داد و طبیعی ثبتنام کرد؛ توی یک مدرسهی دیگر.»
📖 از کتاب «تنها زیر باران»
✍️ به قلم مهدی قربانی
خرید کتاب تنها زیر باران 👇
hamasehyaran.ir/tanha/
نشر حماسه یاران | حس خوب خواندن
🇮🇷 @hamasehyaran
عطری که در آمیخته با فطرت گلهاست
بوئیست که از پیرهن گمشدگان است
صبح یکشنبه ما در حماسه یاران
از اینجا آغاز میشود:
نقطه اتصال زمین و آسمان
سلام و صلوات بر شهید اسماعیل قراقیه، که آرزوی در آغوش کشیدن پیکرش، بر دل مادرش ماند. ❤️
#نقطه_اتصال
#سلام_یاران_حسین
نشر حماسه یاران | حس خوب خواندن
🇮🇷 @hamasehyaran
📌«این کتاب آنقدر برایم مقدس بود، که یاد ندارم حتی یک صفحه از آن را بدون وضو نوشته باشم!»
فکر میکنید این عبارت درباره چه کتابی نوشته شده؟
موضوع کتاب چی بوده، که انقدر برای نویسنده مهم بوده؟
امروز رو با من همراه باشید
تا درباره این داستان مقدس
با هم گفتگو کنیم:
📖 کتاب «عروس حاج غلامحسین»
#کتاب_مقدس
#عروس_حاج_غلامحسین
نشر حماسه یاران | حسِ خوبِ خواندن
🇮🇷 @hamasehyaran
انتشارات حماسه یاران
📌«این کتاب آنقدر برایم مقدس بود، که یاد ندارم حتی یک صفحه از آن را بدون وضو نوشته باشم!» فکر میکن
🔹یک ماه بود که میگذشت و هیچ خبری از اسحاق نداشتم. توی خواب اسحاق را دیدم که آرام و بیصدا کنار رختخوابم آمد. نشست و احوالپرسی کرد.
- کجا بودی مادر؟ دلم برات خیلی تنگ شده.
🔸 با لحن خاصی گفت: «مادرجان من دارم میرم، اومدم ازت خداحافظی کنم. یادت نره باید خیلی صبور باشی.»
دستم را بوسید. چندبار خداحافظی کرد و رفت. از خواب بیدار شدم. یقین داشتم که چند ساعت بعد، خبر شهادت اسحاق را میآورند.
🔹صبح که شد، برادر شوهرم آمدم در خانه. گفت آمدم به شما سر بزنم. گفتم کار خوبی کردید. ولی یه حاجی هیچ وقت دروغ نمیگه.
جا خورد. گفت چه دروغی؟ گفتم من خبر دارم اسحاق شهید شده.
🔸 حاج سلیمان وقتی مطمئن شد از همه چیز خبر دارم، بغض آلود پرسید:
- آخه کی بهت خبر داده زن داداش؟ هیچ کس جز من و محمد خبر نداره!
- هیچکی داداش. اسحاق خودش بهم خبر داده. خواب بود و نبود. کنارم بود و نبود.
#کتاب_مقدس
#عروس_حاج_غلامحسین
نشر حماسه یاران | حسِ خوبِ خواندن
🇮🇷 @hamasehyaran
📖 شهود عجیب مادر شهید، در قبر فرزندش
وقتی خانم راضیه صادقی، مادر شهید اسحاق اسحاقی، وارد قبر فرزندش میشن تا برای آخر باهاش خداحافظی کنن، صحنه عجیبی رو میبینن...
گواه بزرگی بر این حقیقت که:
«شهیدان زندهاند و نزد خدا روزی میخورند.»
این بخش خواندنی از کتاب #عروس_حاج_غلامحسین رو در تصویر مطالعه کنید.
#کتاب_مقدس
#عروس_حاج_غلامحسین
نشر حماسه یاران | حسِ خوبِ خواندن
🇮🇷 @hamasehyaran
میدونید چرا اسم این کتاب،
#عروس_حاج_غلامحسین هست؟
خانم راضیه صادقی (راوی کتاب) عروس مرحوم حاج غلامحسین اسحاقی هستند.
و ۱۱ نفر از نسل حاج غلامحسین، به درجه رفیع شهادت رسیدند؛
از جمله فرمانده بزرگ دفاع مقدس:
شهید اسماعیل صادقی
کتاب شیرین و نورانی #عروس_حاج_غلامحسین رو از اینجا تهیه کنید 👇
hamasehyaran.ir/arose-haj-gholam-hosein/
#کتاب_مقدس
#عروس_حاج_غلامحسین
نشر حماسه یاران | حسِ خوبِ خواندن
🇮🇷 @hamasehyaran