🦋🤍🅗🅐🅐🅜🅘🅜🤍🦋
#رمان_حامیم ✍🏻 ماه شب تارم🌙 #پارت_1 یه روز رفته بودم اصفهان برای اینکه فرداش اصفهان کنسرت
پارت اول و پارت 2 امروز ساعت: ⁰⁰:⁰⁰
میزارم ✨️🤍
#بخاطر_حامیم_لف_نده🥺🥺🥺
#رمان_حامیم
ماه شب تارم 🌙
#پارت_2
♧:سلام عزیزم خسته نباشی☺️
♡:مرسی مامان جان 😇
♧:خواهش میکنم قربونت ✨️🤍
♡:مامان ،بابا حمید کجان؟
♧: رفتن برای خونه خرت و پرت بخرن
♡آهان،مامان من یه سر میرم حموم 🛁میام 👍🏻
♧:باشه پسرم برو ☺️
{حامیم }
به سر رفتم حموم بعدش اومدم بیرون .
بعد اینکه لباسامو پوشیدم رفتم پیش بچه های بند تا برای کنسرت فردا آماده باشیم ✨️
{صدای زنگ گوشی}
♡:الو سلام داداش😎
☆:الو سلام کجایی همه منتظره تو هستن😑
♡:عه ،وایسا الان خودمو ۳ سوته میرسونم ☺️
☆:باشه زود باش.
♡:باش خدانگهدار .
☆:خدانگهدار .
حامیم:سلام سلام ببخشید دیر شد 😮💨😮💨
علیرضا: بهبه چه عجب تشریفتون رو آوردین حامیم خان 😒
♡:صورتت رو برام اینجوری نکنیا بدم میاد😐
☆اوفف باشه .
{حامیم }
بعد تمرین رفتم یه بسته کاکائو برای آبجی جانا خریدم 🍫 ☺️✨️
♡:سلام به همگی🌙✨️
♤:سلام پسرم خوش اومدی☺️
♧:سلام عزیزم بیا تو 😊
♡:ممنون ✨️🤍
{حامیم}
رفتم تو اتاق جانا که کاکائو ها رو بهش بدم با یه صحنه ی بد مواجه شدم 😔😰😢
این داستان ادامه دارد.....🚶♀️🚶
هدایت شده از کوچولویِ فَندومِشَم🫂🤍چنل فیلتر شده
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عمل به قول🫂😂
تقدیم به همتون🪐
اصکی؟!فور بزن مشتی😮💨
https://eitaa.com/joinchat/3968009195C18c913b0b3