#رمان_حامیم
ماه شب تارم🌙
#پارت_3
{حامیم}
رفتم تو اتاق جانا که کاکائو ها رو بهش بدم با یه صحنه ی بد مواجه شدم 😔 😰 😢 دیدم داره گریه میکنه دلم بند شد ازش بپسیدم:
♡:چیشده خواهری چرا گریه میکنی 😰
◇:سلام حالم بده چیکار کنم داداش😩
♡:الاهی بمیرم خوب چرا به مامان و بابا نگفتی؟
◇:روم نشد 😞
♡:قربونت برم این کارا نداره که 🥺
حالا بلد شو بریم دکتر بلد شو ✨️
◇:باشه داداش 😞
{جانا}
داداش گلم منو برد دکتر یه سرم وصل کردن بهم بهتر شدم اومدیم خونه همه خوابیدیم 😴😴
{صبح آن روز }
◇:سلام به همگی ☺️
همه یک صدا:سلااام 👋🏻
◇:مامان من میخوام با دوستام برم بیرون کاری ندارین باهام؟
♧:نه، برو خوش بگذره ☺️😘
{جانا}
با دوستام تو پارک قرار گذاشته بودیم اومدم برم تو پارک یه مرده ازم کمک خواست:
مرده: سلام ببخشید مزاحم شدم میتونید بگید میدون انقلاب کجا میشه ؟
◇:سلام نه چه مزاحمتی،بله میدونم .
{جانا}
خلاصه براش توضیح دادم که کجا میشه .
اون پسره خیلی جذاب بود ☺️
روز بعد:
{جانا}
یه روز دیگه که میخواستم برم بیرون دوباره همون پسره رو دیدم 👀 اونم منو دید و شناختم این دفعه اومد بهم گفت :
پسره :سلام ببخشید دوباره مزاحم شدم 😔
◇:نه عزیز..... ببخشید 😁نه اشکالی نداره.
پسره : مرسی ،راستشو بخواین .....
◇:بله بفرمایید چیزی شده؟
پسره: نه ولی میخواستم اگه بشه بیشتر باهام آشنا بشیم😶🌫️
{جانا}
اون موقع کپ کردم موندم چی بگم و یه هو با کلی هیجان گفتم:
◇:چرا که حتما حالا کجا قرار بزاریم 😂
پسره: 😶😶😂
◇:راستی اسمتون چیه؟
پسره:من بهمن هستم .
این داستان ادامه دارد .....🚶🚶♀️
هدایت شده از ~𝙷𝙰𝙰𝙼𝙸𝙼~
آمار ۳۸۳ خزش میکنم🙃
زود بیاین که بزارمش چنل✨
𝑾𝒊𝒏𝒈𝒍𝒆𝒔𝒔 𝒂𝒏𝒈𝒆𝒍 𝒐𝒇 𝒎𝒚 𝒅𝒓𝒆𝒂𝒎𝒔🤍
🦋https://eitaa.com/FANHAMIMZ🦋
#مالک
هدایت شده از [HAAMIM ^o^ ꫝꪖꪑⅈꪑ]
چالش داریم✨🤍
نوع :راندی✨🤍
ظرفیت :۷نفر✨🤍
تایم: الان✨🤍
توسط :ادمین زینب✨🤍
ایدیم برا اسماتون: @Zeinab139299
حامیمی🦋🤍
@hamimka