عسل یا احلی من العسل
مجتبی عرب مازار
دیدارهای فشرده ما را از روایت عقب انداخته، از یک طرف حیف است که هر کدام از این درّ های گرانبها را برای گفتگو از دست بدهیم، از آن سو فشردگی دیدارها و سفر از شمال تا جنوب، ما را از روایت عقب انداخته است.
هرکدام یک دنیا حرفند، یک مجسمه ایمان و نورند، انگار وسط قصه های دفاع مقدس خودمان در همان سالها فرصت کنی با خانوادهٔ صامد و مانند کوه مقاومین حرف بزنی، انگار با رزمنده های من ینتظر از جبهه برگشته سخن بگویی، انگار که تن زخمی و مجروحِ بزرگْ از دست دادهٔ جامعهٔ دههٔ ۶۰ اما قوی و در میدان را خود اینبار با چشم ها و گوش ها و قلبت دریابی!
الرؤیة و النظر بالألْب! عرب لبنان و شام ق را أ تلفظ میکند
چشمشان روشن میشود وقتی میفهمند که ایرانی هستیم! و آن چشم های روشن معمولا بارانی میشود، وقتی که میفهمند برای تشییع سید، خودمان را رسانده ایم! از آن پیرمرد میوه فروش بگویم یا از آن غذا فروشی عادی یا از آن پدر و مادر شهید نازح سوری ( ما در فارسی میگوییم آواره) یا از آن مبلغ خرمشهری که ۴۰ سال است لبنان آمده یا از آن جوانهای لبنانی سر مزار شهدای روضة الحوراء یا از آن یکیها اهل ایستگاه صلواتی آن اطراف یا...
نمیدانم از کدامهایش بگویم، هرچقدر برسم، تعریف میکنم اما فعلا همین یکی را از دست نمیدهم.
امام به شورای موسس حزب فرموده بودند کارتان را از مساجد شروع کنید! او ۴۶ سال بعد ما چند ایرانی را در مسجد روستای خودشان هنگام نماز پیدا کرد و برایمان از اینکه همه ضربه ها و شهادت ها مثل شهادت حاج فؤاد، حاج ابوالفضل کرکی، حاج ابراهیم ، حمله به ذخیره های موشکی ، عملیات پیجر و ... بر پیکرمان زخم زد گفت، ادامه داد که: اما شهادت سید اتفاقا به طرز عجیبی همه ما را محکم تر و قوی تر در میدان نگه داشت! میگفت: مقاومتی که در این جنگ اخیر از خود نشان دادیم من از لبنان از بدو تاسیس حزب تا امروز سراغ ندارم! راست هم میگفت نگاه به چهره های آنها هم به ما روحیه میداد! پیکر لبنان اگرچه زخمی اما مثل کوه نور و ایمان، محکم و با صلابت است
پدر شهیدی بیست و چند ساله را میگویم که خودش رزمنده بود و فرزندانش هم رزمنده! همه دغدغه و همتش هم این جمله بود: « ایران خوب باشد، ما خوبیم»
هرچه بیشتر با اینها حرف میزنیم عمیقتر متوجه میشوم مرشد حکیم ما حفظه الله چقدر دقیق فرموده که حزب الله زنده است، به خودشان هم گفتم قبل این سفر فکر میکردم ممکن است این حرف برای حفظ روحیه میدان باشد و یک حرکت راهبرانه عادی اما این سفر از نزدیک به من نشان داد او مطابق معمول تا کجاها را میدیده است!
نه اینکه با این دولت جدید ، خطر جنگ داخلی، لبنان را تهدید نکند، نه اینکه رژیم فتنه تحریر از سوریه را دنبال نکند، نه اینکه جنگ تمام شده باشد اما اصحاب آخرالزمانی سید الشهدا علیه السلام و اصحاب منتظر مهدی موعود عج در متن لبنان از شمال تا جنوب مظلومانه و مقتدر زنده اند و پشتشان به سیدنا القائد گرم است
دیشب دیدار یک خانواده شهید در جنوب بردمان که سه فرزندشان، هرسه در همین جنگ اخیر شهید شدند! که یکی هم هنوز پیکرش بازنگشته! میثم و امیر دو پسر کوچک شهدا تا دیروقت بیدار مانده بودند منتظر چند مهمان که از ایران آمده اند! آخر هم اینقدر دیر توانستیم از جلسات و دیدارها برسیم که خوابشان برده بود
خانواده شهدایی را میگویم که فامیلشان عسل بود! بیت الشهدا عسل!
شهید عبدالله، شهید علی، شهید محمد حسن
چشمشان روشن شده بود که مهمان از ایران آمده. خبر داشتند؟ نه! ما را میشناختند ؟! نه! ما خودمان خبر داشتیم ؟ نه! اما انگار صد سال بود که همدیگر را میشناختیم
ابوعلی ، پدر شهید خودش گفت که چرا چنین هستیم. جملاتش را با این شروع کرد: « امام روح الله با دم مسیحایی اش ما را در لبنان زنده کرد وقتی دست یک ایرانی را در دست میگیرم انگار دستان امام در دستانم است» فکر میکنید مادرشهید، پدر شهید یا همسران شهدا گریه میکردند ؟ اصلا! عین یک مهمانی گرم خانوادگی آدمهایی مثل کوه نور، محکم برایمان از خوبی شهدایشان میگفتند!
در همین روستا کلاس های زبان فارسی هم تشکیل میشد و دختر بزرگ شهید عبدالله، یعنی فاطمه خانم که میخواست در ایران مهندسی برق بخواند این کلاسها را میرفت! خانواده عربی با ما سخن میگفتند و ایشان هم چند کلامی به فارسی دست و پا شکسته ما را مهمان کرد و وقتی از پدر زنده اش میگفت البته که بغضش گرفت! میگفت از تشییعش تا الان ۷ بار با لباس سفید او را دیده! مادر شهید هم کلام ما را تصحیح کرد که آنها نرفتند، آنها با ما هستند من که حسشان میکنم!
تو خانواده ای میدیدی که سه داغ بزرگ فقط در همین چند ماهه دیده؟ اصلا! و داغ شرم از این همه ایمان تو را آب میکرد
فاطمه خانم و پدر و مادر شهید تنها آرزویشان دیدار سیدنا القائد بود!
#_إنا_علی_العهد
@nazare3
هدایت شده از نظر سوم
بسم الله
#روایت_فتح یادداشت ۳
« پنچرگیری در نزدیکی مرز اسرائیل »
صدای پهپادها از بالای سرمان قطع نمیشود چه سیدة خولة در بعلبک، چه اطراف هرمل در شمال چه در جنوب از بازورات ( زادگاه پدری سید حسن) و جویة و شهابیة و چه نزدیک تر مرز در جنوب!
چون خیلی به صرفه تر میشود، یک ماشین ون قراضه کرایه کردیم و شش نفره اینطرف و آنطرف میرویم با بنزین لیتری یک دلار!! البته که کل لبنان اندازه استان گیلان ایران است! یعنی سر تا تهش را میشود ۲ ساعته رفت و قطرش را ۴ ساعته طی کرد.
اینجا همه اش بوی ثار الله میدهد
هر گوشه ای مزار و عکس شهیدی ست و هر گوشه ای شرزمنده ای با دنیایی از خاطره
در هر منطقه هم با یک ثبت و ضبط مشخص نمایندگان حزب مشغول برآورد خسارات مردم و کمک به بازسازی و رتق و فتق زندگی آنها!
در محل های حضور نازحین یا آوارگان شیعه سوری هم، بچه های جهادی ایرانی در حال دست و پنجه نرم کردن با یک مسأله چند وجهی پیچیدهٔ بین المللی از امت سازی فردا و معادلات مهم!
از زادگاه پدری سید که میرویم چند کیلومتری پایین لیتانی رفتیم،همان نقطه دعوای سیاسی اسرائیل با حزب و لبنان! مناطقی که اعجاز حرکت مردمی و مقاومت مردمی و همین مردم عادی روستا به روستا آزادش کردند.
تا همین دیروز هم، چند روستا را تازه آزاد کرده بودند و پیکر برخی شهدا تازه پیدا شده بود، پیکر پاک برخی از مجاهدان هم نیاز به آزمایش DNA داشتند.
رژیم روز قبل هم از مجاهدان حزب و فلسطین در همین مناطق با عملیات کردن شهید گرفته بود. روز حضور ما هم روز اتمام رسمی آتش بس بود و حساس!
بی شرف، تلاش کرده به صورت نقطه زن همه خانه های مجاهدان را بزند، همه طرح های هوشمندانه جنگاوری حزب را با چتری از پهپادهای إمکا و ترکیبی از هوش مصنوعی و فناوری نو به چالشی عمیق بکشاند! با لشکری از فناوری به جنگ مردم و نیروهای مردمی برود و عقب ماندگی نخبگانی ما در فناوری، ضربه های سختی به پیکرمان بزند! جایی که زورش نرسد فرماندهٔ مجاهدی مثل حاج جواد یا همان حاژ ژواد لبنانی ها را با کمک نفوذی ها با بمب گذاری سر راه حرکتش به شکل محاسبه شده شهید کند! همه مساجد مهم مناطق مرزی را زده! هر جا مرکز سلامت و حسینیه و فعالیت های بسیج حزب توأمان بوده ساختمانش را با خاک یکسان کرده! به درختانی و کوهستانی هم که احتمال حضور مجاهدان و ادوات را میداده رحم نکرده ! اما اینطور نیست که فکر کنی همه جا ویرانه است! نه همه جا طبیعتی زیباتر از شمال ایران، خانه هایی سالم و در عین حال نقاطی بی رحمانه تخریب شده است! فکرش را هم نمیکرده که مردم و نیروهای مقاومت اینگونه روبروی این همه زور و تکنولوژی او بایستند !
به منطقه الفجیرة رسیدیم همان گورستان مرکاواها در جنگ ۳۳ روزه! اینجا ها را هم نتوانسته بود قبل آتش بس بگیرد! و بعد آتش بس به مدد نیروهای صلح جو! و بی طرف! یونیفل! سازمان ملل دستش رسیده بود که حتی آسفالت ها را هم خراب کند
اشیاء هم از دست شرارت اعظم یعنی اسرائیل امان ندارند چه رسد مردم!
به طیبة میرسیم حدودا ۴ کیلومتری مرز
همان جایی که حزب الله تا بعد از ظهر قرار است خبرنگاران را به آنجا بیاورد
رفیق میدانشناسمان که از همین اطراف با او آشنا شدیم و خودش یکپارچه ایمان و عقل است جابه جا از اتفاقات و افراد و مناطق را تعریف میکند.
یک جا کنار طبیعت با هم عکس گرفتیم، گفتم عکس خوبی برای اینکه بعد شهادتت روی پروفایل بگذاریم شد، گفت بعد شهادت شما انشاءالله
در میدان طیبة متوجه شدیم که پنچر کردیم!
بیخیالی زیادی میخواهد که وسط خرابه های مرزی با ماشین کرایه ای دنبال پنچرگیری لاستیک خیلی کهنه ماشین باشی، خب همانگونه که با اعتماد به نفس تا اینجایش را آمدیم و مثل بچه های کف بعلبک و هرمل و صور و صیدا و بیروت و حومه رانندگی میکردیم قاعدتاً پنچرگیری هم همان است!
قصد داشتیم به عدیسه در خود مرز برویم اما حالا باید در نزدیکی مرز با اسرائیل پنچری ها را میگرفتیم
چه از فهمهایمان، چه از دغدغههایمان چه از رخش قراضه حامل!
سراغ نماینده شعبی و مردمی سازندگی حزب میرویم
همان که جایگزین کسی شهید سه ماه قبل بود
اینجا همه چیز تازه و زنده و وسط میدان نبرد است، روحیه ها روحیه زندگی در منطقه جنگی است.
به او میگویم مردم در ایران نگرانند حزب بعد سید و بعد این جنگهای سخت سازمانش را از دست داده باشد
جواب میدهد: حزب مثل شیری است که خانه اش را روی سرش خراب کردند اما شیر زنده است! شیر خانه را دوباره خواهد ساخت!
میگفت: فکر نکنید اسرائیل در جنگ توانست به طیبه برسد، هرگز نگذاشتیم! زورش را زد و نرسید، به اینجا هم بعد آتش بس و به کمک یونیفل رسید!
حرفش مانند همه مجاهدان دیگری بود که دیدیم
آری شیر زخمی ما زنده است و به قول خود مردمان لبنان انگار با توکل تر از قبل شده
به تنها نیروی قابل اتکا در عالم یعنی خدا
و اینگونه است که حزب خدا زنده تر میشود
@nazare3
#_إنا_علی_العهد