eitaa logo
حَمیم..🇮🇷
227 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
423 ویدیو
10 فایل
حَمیم؟ دلسوز، نزدیک ، یار و همراه صمیمی :) و ما در هیاهوی روزگـ‌ار اگـ‌ر آرامـ‌یـ‌م دلـ‌مـان به خدایی گـ‌رم است:)💕 یه صلوات میفرستی به نیت امام زمان؟🙃 به هیچ عنوان از عکس های شخصی استفاده نشه!
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از 'شفق'
ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری هوی مگه خودت ناموس نداری؟
*
وقتی یکی در مورد اخلاقاش‌ و اخلاقام‌ باهام حرف میزنه>>>>>>>>>>
این پیام فور کنید چنلاتون . منم شمارو دعوت میکنم به یه شهری جهت گردشگری 🗿🤌 . | |
شما از طَرف من دعوتید به شهرِ :🗿 کُردستان شهر زیبایی .
هدایت شده از اتاق ِ۴۷۰ .
‌[ یک عاشقانۀ کوتاه ] تا حالا عروسی که شب عروسیش عزادار بشه ؛ دیدی ؟! من دیدم . اون موقع ها تو محله رسم بود ؛ همه عروسیاشونو خونه مادر بزرگم بگیرن . اخه ما پایین شهر بودیم ؛ هیچکس مویی نداشت کف دستش ! فقط خونه ی مادر جون من ؛ حیاط بزرگی داشت و با صفا بود . دختر بتول خانوم با کلی کبکبه و دبدبه ؛ وقتی احمد هشت بار رفت خواستگاریش ؛ جواب مثبت داد ! همیشه فکر میکردم‌ احمد ؛ خواهر منو میخواد ؛ اخه نگاهاش . . هرموقع نذری داشتیم اولین نفر احمد ؛ می‌اومد کمکمون . تا چشش به خواهرم میخورد ؛ رنگ عوض میکرد . نه به نگاهاش به خواهرم ؛ نه به هشت بار خواستگاری کردن از دختر بتول خانوم . بعدها فهمیدم ؛ مامان احمد گفته بود الا و بلا فقط دختر بتول خانوم . بین خودمون باشه ولی احمد واقعا ادم بی عرضه ای بود هیچوقت نمیتونست از چیزی که میخواد ؛ دفاع کنه ! مامانش هرچی میگفت ، جز چشم ؛ هیچی از دهنش در نمی اومد . تو گیر و دار عروسی حواسم به خواهرم بود ؛ انگار یه چیزی گم کرده ؛ همش دنبال این بود که همه چیه مراسم خوب پیش بره . اون شعره چی بود که رو دیوار اتاقش نوشته بود ؟! آها ؛ « تو را باغیر میبینم صدایم در نمی آید ؛ دلم میسوزد و کاری ز دستم بر نمی آید . . » من که بچه بودم ولی تو اوج بچگی ؛ می‌فهمیدم اون گریه های زیر چادر خواهرمو . انگار دلش پیش احمد بود . وقتی بالاخره بزن و برقص شروع شد ؛ و کل دخترای محل چیتان پیتان کرده برای خودشون شادی میکردن تا شاید یکی از مادرایی که پسر جوون دارن بپسندشون ؛ عروس و داماد اومدن ، دختر بتول خانوم همونطوری که فکر میکردم ؛ بهترین ارایش و داشت ؛ دستاش تا ارنج پر طلا بود ؛ میخواست تا یه هفته نقل مجلس زنای محل بشه . اون وسط که داماد اومد و همه پوشیدن خودشونو ؛ نگاه احمد افتاد به خواهرم . بازم رنگش عوض شد مثله همیشه . ولی داماد رفت طبقه ی بالا که برای مردا بود ؛ همه چی خوب پیش میرفت که یهو همهمه شد . انگار احمد وسط مجلس ؛ حالش بد شده بود . وقتی امبولانس رسید و معاینش کردن ؛ گفتن ایست قلبی بوده و تموم کرده ! من اونجا عروسیو دیدم که دامادش مرده ؛ ولی نمیدونم چرا خواهرم بیشتر ناراحت بود . مجلس عروسی که تبدیل عزا شد ! اون شبا تو محلمون غوغا بود . تو اوج بچگی همیشه فکر میکردم ؛ شاید چون قلب احمد گیر خواهرم بود ؛ مرد ! فکر میکردم قلبشو گذاشته پیش خواهرمو رفته . دیشب که بعد هفده سال خواهرم و شوهرش ؛ اومده بودن خونمون مامانم اتفاقی ؛ ماجرای احمدو یاداوری کرد . لبخند رو لب خواهرم خشک شد ، فکر کنم درست فکر میکردم .
هدایت شده از ★
عشق ، اسطرلابِ اسرار خداست .
تیرماه ۱۴۰۳ ؛)
بچه ها میشه برای یه بیمار خیلی ویژه و خاص دعا کنید؟ :)) دعا کنید هم شفا پیدا کنن هم به آرزوشون برسن به حق حضرت زهرا
به کسایی که میتونن عکس قشنگ از ماه بگیرن حسودیم میشه😭