خوب فی الحال دیگه کسی نیست
ما ام بریم بخوابیم
شب شما خوش✨🦋 مرسی که بودید حرف زدید
پسر بچه گفت :
- من گاهی قاشقم را میاندازم.
پیرمرد گفت :
- من هم همینطور.
پسر بچه زمزمه کرد :
- شلوارم را هم خیس میکنم.
پیرمرد خندید و گفت :
-من هم همینطور.
پسربچه گفت:
-من اغلب گریه میکنم.
پیرمرد سرش را تکان داد و گفت :
- من هم همینطور
پسربچه گفت:
- ولی از همه بدتر این که بزرگتر ها به من اعتنا نمیکنند.
و گرمای یک دست پیر چروکیده را روی دست خودش احساس کرد. پیرمردِ کوچک گفت :
- به من هم همینطور..
کتاب: نغمهعشق
این لباسایی که الان میپوشن باهاش استایل میکنن رو من یادمه پارسال بیمارستان بستری بودم میپوشیدم