خوب فی الحال دیگه کسی نیست
ما ام بریم بخوابیم
شب شما خوش✨🦋 مرسی که بودید حرف زدید
پسر بچه گفت :
- من گاهی قاشقم را میاندازم.
پیرمرد گفت :
- من هم همینطور.
پسر بچه زمزمه کرد :
- شلوارم را هم خیس میکنم.
پیرمرد خندید و گفت :
-من هم همینطور.
پسربچه گفت:
-من اغلب گریه میکنم.
پیرمرد سرش را تکان داد و گفت :
- من هم همینطور
پسربچه گفت:
- ولی از همه بدتر این که بزرگتر ها به من اعتنا نمیکنند.
و گرمای یک دست پیر چروکیده را روی دست خودش احساس کرد. پیرمردِ کوچک گفت :
- به من هم همینطور..
کتاب: نغمهعشق
این لباسایی که الان میپوشن باهاش استایل میکنن رو من یادمه پارسال بیمارستان بستری بودم میپوشیدم
یعنی خداشاهده یه فست فودی هست هربار میریم میدونه من چی میخورم
ولی بابام که ۱۶ ساله بزرگم میکنه هر دفعه تخم مرغ میاره و میگه عههه دوست نداشتییی؟؟؟ چراااا؟؟ حالا بخور ببین چطوری.
آخهههه مرددددددددد